{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می دانی هنوز همان چهار ورق کاغذ دست نویس از داستان عاشقان

می دانی هنوز همان چهار ورق کاغذ دست نویس از داستان عاشقانه ات در گوشه ذهنم، روی میز باقی است. هر روز به آن گوشه تاریک نگاه می کنم. برگه ها در لکه ای از نور بی صدا نشسته و منتظر اند. اما حتی نسیمی هم به این گوشه تاریک نمی وزد. بیا و روزی داستانت را برایم کامل کن. بخوان. بیا و پشت این میز و زیر این لکه نور بنشین و حالا که بیست سالی گذشته عینکت را به چشم بزن و با نیم نگاهی به من این طور شروع کن. سایه ای از آستانه در رد شد. رفت و رفت و دور شد. آخرین جمله اش این بود. زود بر می گردم. و زن کنار پنجره نشست تا انتظار بکشد. این شروع داستانی بود که هنوز اتفاق نیفتاده است...
دیدگاه ها (۱)

می دانی چند وقت است نخندیدی؟ آخرین لبخندت جلوی دوربین عکاسی ...

می دانی چند وقت است نخندیدی؟ آخرین لبخندت جلوی دوربین عکاسی ...

ناودان قصه می گفت. کوچه خسته آرام آرام خواب می رفت. ناودان ق...

انگشتانت را قرض می خواهم برای شمارش روزهای نبودنت. قرار نبود...

چپتر یازدهمدروغ شیرین وقتی بهتر شد حتما ازش می پرسم !نگاهم ر...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:43(عمارت مین،10:24pm)آنا از اتاقش بیرون آمد..از ...

🩷🌺#شیشه‌عطرِ‌بهار‌لبِ‌دیوار‌شکست🌺🩷...#میز اتاقت باشم...دستان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط