می دانی هنوز همان چهار ورق کاغذ دست نویس از داستان عاشقان
می دانی هنوز همان چهار ورق کاغذ دست نویس از داستان عاشقانه ات در گوشه ذهنم، روی میز باقی است. هر روز به آن گوشه تاریک نگاه می کنم. برگه ها در لکه ای از نور بی صدا نشسته و منتظر اند. اما حتی نسیمی هم به این گوشه تاریک نمی وزد. بیا و روزی داستانت را برایم کامل کن. بخوان. بیا و پشت این میز و زیر این لکه نور بنشین و حالا که بیست سالی گذشته عینکت را به چشم بزن و با نیم نگاهی به من این طور شروع کن. سایه ای از آستانه در رد شد. رفت و رفت و دور شد. آخرین جمله اش این بود. زود بر می گردم. و زن کنار پنجره نشست تا انتظار بکشد. این شروع داستانی بود که هنوز اتفاق نیفتاده است...
- ۱.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط