{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره از اسیران

خاطره از اسیران

2 آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».
می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌
دیدگاه ها (۹)

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

🌷السلام علیک یا امام الرئوف🌷🇮🇷السلام علیک و رحمه الله و برکا...

‼️حق الناس شوخی بردار نیست❗️⚠️ بیست سال است شلاقِ یک «اِی» ر...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

گفت مامان با توجه به خوابی که دیدم این آخرین ناهاری هست که ب...

💙کاش دورانمان کمی عقب‌تر بودمثلا یک قرن!من چادرِ گلدار سرَم ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

#چندخاطره🔸واو به واو این خاطرات شهیده واعظی بسیار خواندنی اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط