{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکم اصما.ت

یکم اصما.ت

حرکی گذارش بده دیگه فیک نمینویسم

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟖

تهیونگ با شنیدن ناله ی شیرین و دلنشینش مک هاش رو عمیق تر از قبل کرد.
با دوباره گاز زدن نیپلش، بوس صدا داری رو همونجا کاشت و از همون نقطه زبون خیس و داغش رو روی شکم سرد پسرش کشید و باعث عمیق تر شدن ناله ی پسرش شد.
زبون خیسش رو دور تا دور نافش کشید و بو.سه ی نرمی روش کاشت.

روباره به ل.ب هاش هجوم برد و با گرفتن چونش بو.سه های پر سر و صداش رو روی یاقوت های سرخ پسرش زد.

اون پسر بیش از حد خواستنی و لذت بخش بود.
و کل این بدن متعلق به تهیونگ بود، و کسی حق لم.سش رو نداشت، مگر اینکه از جونش سیر شده باشه.

با جدا شدن از اون دو گوشت خواستنی دوباره بو.سه ی نرمی روی سر شونه ش زد و با شهوت و نیاز به پسر عرق کرده ی رو به روش خیره شد.

تهیونگ:عسل، تو یک عسل خالصی جئون جونگکوک.
جونگکوک:عا.....ححح، تهیونگ عجله کن م.من دیگه نمیتونم.

دستشو با شیطنت روی عضو نیمه تحر..یک پسرش گزاشت و از پشت شلوار میتونست کمی از خیس شدنش رو احساس کنه، پس پسرش انقدر بی قرار شده بود، فشار ارومی به عضوش داد و مساوی شد با ناله ی بلند پسرک هورنیش.

تهیونگ:یعنی انقدر منو میخوای.

پسر عرق کرده از روی لذت و نیاز که موهاش به پیشونی چسبیده بود با نفس نفس ل.ب زد.

جونگکوک:بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی.

تهیونگ فشار دستش رو بیشتر کرد، قصدش چی بود، جونگکوک همین الانش هم بی قرار بود میخواست بیشتر بی قرارش کنه؟؟!.

جونگکوک:عوضی منتظر چی هستی شروع کن دیگه.

تهیونگ با چشمای گشاد شده از لحن عصبی و پر نیاز پسرش چشم هاش گشاد شد و خنده ی ارومی کرد و دستش رو از روی عضو نیمه تحر..کش برداشت و با لحن دورگه ای ل.ب زد.

تهیونگ:قند عسلم چرا انقدر بی قراری، تمامم مال توعه امشب، تو در اختیار من، و من در اختیار تو ام.
جونگکوک:پس منتظر چی هستی مالکم.

تهیونگ از لقبی که پسرش بهش داده بود خوشایند بود پس با لحن دستوری گفت.

تهیونگ:باید بهم بگی، ددی، متوجهی کوک.
جونگکوک:چشم ددی.
تهیونگ:افرین بیب.

تهیونگ دستش رو روی شلوار پسر گزاشت و همینکه خواست درش بیاره صدای چیزی متوقفش کرد.

تهیونگ:صدای چیه.
جونگکوک:فکر کنم صدای زنگ عمارته.
تهیونگ:یعنی چی، این وقت شب کدوم از خدا بی خبری میاد اینجا.
جونگکوک:نمیدونم.
تهیونگ:تازه ساعت 11 شبه.
جونگکوک:هووف.
تهیونگ:خودت رو جمع و جور که و تیشرتت رو هم بپوش بیا پایین و برم ببینم کدوم احمقی مزاحم کارم شده( عصبی)
جونگکوک:با.باشه تو برو.

تهیونگ بدون حرف با عصبانیت به سمت در رفت و با باز کردنش، با دیدن کسایی که پشت در بودن چشم هاش چهار تا شد.

تهیونگ:ش.شما اینجا چی میخواین.
مری:اه پسرم برو کنار خستم، بعدا توضیح میدیم.
تهیونگ:و.ولی_
یونگ هو:مگه نشنیدی چی گفت بچه جون برو کنار بزار ما بریم اتاقمون.

مری و یونگ هو با همون لباس های تفریحی با کنار زدن تهیونگ به سمت اتاقشون رفتن و محل مورچه هم به ته و کوک ندادن.

جونگکوک:اینا اینجا چی میخان مگه اینا اسپانیا نبودن.( گیج)
تهیونگ:نمیدونم.
جونگکوک:مزاحمااا میخاستم امشب اولین بار چیز کنم.
تهیونگ:چیز کنی( نیشخند)
جونگکوک:هوفف هیچی بیا برگردیم اتاق و فقط بگیریم بخوابیم.

تهیونگ با یاد اوری کاری که میخواستن بکنن لعنتی به یونگ هو مری فرستاد و با حرص پشت سر کوک به دنبال اتاق رفتن.
___

جونگکوک:مگه قرار نشد شما امروز بیاین.؟
مری:چرا پسرم، ولی بلیط گیرمون نمیومد، برای همین تصمیم گرفتیم یک روز زودتر بیایم.

پسر از قهوه ش خورد و گفت.

تهیونگ:خب چرا انقدر خسته بودین.
یونگ هو:چون عجله ی اومدیم و حتی پلک روی هم نزاشتیم.
جونگکوک:اها، خب ولش کن اینارو، بگین خوش گذشت( لبخند)
مری:اره فدات شم خیلی خوب بود ازت ممنونم کوکی کوچولوم.
جونگکوک:اوخی مامانم، تو خوشحالی انگار منم خوشحالم.
___

پسر یقه ی اسکیش رو بالاتر کشید و با تهیونگ هم قدم شد.

جونگکوک:تهیونگ.
تهیونگ:جانم.
جونگکوک:میشه امروز برای عکسبرداری نشه.
تهیونگ:چرا گلم.
جونگکوک:اخه کل بالا تنم کبوده به لطف تو.

تهیونگ اروم خندید و دکمه ی اسانسور رو زد.

تهیونگ:قبوله ولی یکم روش کرم بزن تا معلوم نشه ولی فردا حتما برای عکسبرداری برو.
جونگکوک:باشه.

با اومدن اسانسور هردو سوار شدند ولی کس دیگه ای سوار نشد.
دکمه ی طبقه 20 رو زد، اسانسور خالی بود پس با فکری که به ذهنش رسید به طرف جونگکوک چرخید و اون رو به دیواره طلایی اسانسور کوبوند و هردو دستش رو دو طرف، کنار سر پسر گزاشت و خیره به ل.ب ها و چشماش بم ل.ب زد.

تهیونگ:بدنت ادم رو از خود بی خود میکنه الهه ی من. من چطور میتونم اجازه بدم عالم و ادم بدن بی نقص و پرستنی تورو ببینن، تو روحت وجودت، بدنت، و کلت از این دنیا متعلق به منه عزیزترین گناهم.
دیدگاه ها (۷)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟗«یک هفته بعد»همه دور میز شام نشسته بود...

بیا کامنتا🤣

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟔جیمین:امم شکلات، میخوری(الهیییی پدسگ ت...

#بے_صبرانـہ_منتظرتم پارت : 6جونگکوک برای اولین بار عاشق شده ...

#زیر_نور_ماه پارت12وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط