#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟖
مری:دیگه جایی نری که یک روز هم نبینمت شبم صبح نمیشه
جونگکوک:مامان نگران نباش میدونم زیادی به هم وابسته ایم ولی دیگه اینجام.
مری:اوه باشه باشه بسه راستی اون سگ توی بغلت مال کیه.
جونگکوک:اسمش یونتانه و تهیونگ برام گرفتتش.
مری:واقعا، چقدر نازه.
جونگکوک:اره.( لبخند)
___
همه سر میز شام بودند که جونگکوک با دهن پر گفت.
جونگکوک:راستی تهیونگ گفت یک حرف مهمی دارین.
مری:ا.اره یک قضیه ی خیلی مهمیه و شما دوتا هم باید بدونین( استرس)
تهیونگ:چیزی شده که ما خبر نداریم.
یونگ هو:چیز بدی نیست نمیدونیم خوشحال میشین یا نه.
جونگکوک:وای جون به لبم کردین بگین دیگه.
مری:اه نمیدونم چطوری بگم خجالت میکشم.
جونگکوک حرصی یکم از نوشابه خورد و جدی گفت.
جونگکوک:مامان بهتره هرچیزی یا هر اتفاقی افتاده رو بگی.
تهیونگ:کوک درست میگه خجالت نداره چیشده که انقدر استرس داری خاله.
یونگ هو:عزیزم بهشون بگو مطمئنم خوشحال میشن.
مری:با.باشه، خب من...
جونگکوک:تو...
مری:جونگکوک پسرم م.من حاملم.( سرشو انداخته پایین و استرس داره)
تهیونگ و جونگکوک بهت زده به هم نگاه کردن و به سه نرسیده صدای خندشون کل عمارت رو برداشت.
جونگکوک دستشو گزاشت رو شونه ی تهیونگ و با خنده گفت.
جونگکوک:این خیلی شوخیه بامزه ای بود.
تهیونگ:وای پاره شدم چقدر شما باحالین.
هردو پسر خندون نگاهشون رو به پدر مادرشون دادن و تنها یک نگاه عصبی یونگ هو و خجالتی مری دیده شد، انگار اینا شوخی نداشتن و کاملا جدی ان.
هردو پسر خنده هاشون رو جمع کردن که تهیونگ گفت.
تهیونگ:شما جدی هستین.
یونگ هو:اره ما که دیوونه نیستیم بیایم یک همچین شوخی مسخره ای بکنیم.
جونگکوک:مامانم واقعا قراره یک خواهر یا برادر کوچولو برام بیاد.
مری:اره.
تهیونگ خندون زد به بازوی پسر و اروم گفت
تهیونگ:سر پیری و معرکه گیری.
درسته تهیونگ اروم گفته بود ولی حتی مری و یونگ هو هم شنیدن و مری بیشتر از قبل سرخ شد.
جونگکوک با خنده گفت.
جونگکوک:نه نه اشتباه میکنی سر پیری و بچه داری.
که هردوشون از ماتریکس خارج شدن.
یونگ هو کلافه و متاسف سری تکون داد که جونگکوک گفت.
جونگکوک:حالا شوخی بسه، مامان تو کی فهمیدی
مری:همین دیروز.
جونگکوک:خب چند وقتشه دکتر رفتی.
مری:نمیدونم ولی برای فردا وقت گرفتم.
جونگکوک:وایی منکه خیلی ذوق دارم، مامان منم فردا باهات میام.
مری:باشه بیا.
تهیونگ:یعنی فکرشو بکن قراره خواهر یا بردار دار شم.
جونگکوک:منکه بچه بودم دوست داشتم یک ابجیه خوشگل داشته باشم.
مری:بچه ها هنوز جنسیتش مشخص نیست.
جونگکوک:میشه فردا بفهمیم دختره یا پسر.( ذوق)
مری:تا سه ماه اول مشخص نمیشه عزیزکم.
جونگکوک:هووف.
یونگ هو:هنوز یک عالمه روز برای صحبت درمورد نینی کوچولو هست فعلا غذاتونو بخورید.
___
همونطور که روی تخت دراز کشیده بود و بدن پشمالوی یونتان رو نوازش میکرد به این فکر میکرد که قراره یک عضو جدید به خانوادشون به پیونده و جالب میشه که خواهر یا برادر دوست پسرش بشه خواهر برادر خودش.
ولی حس ششمش میگفت که اون نینی کوچولو قراره یک دختر نازو کیوت باشه.
لبخند ذوق زده ای به افکارش زد و یونتان رو گزاشت کنار خودش روی تخت.
جونگکوک:یونتان، به نظرت من برای تولد یک سالگی اون بچه چی بخرم.
تنها جوابی که از اون سگ بامزه دریافت کرد صدای ذوق زده ی سگ بود.
انگار یونتانم از این که قراره یه بچه بدنیا بیاد خوشحاله.
خودش روی تخت خوابید و یونتان رو بغل گرفت.
جونگکوک:البته تو نمیدونی حرف بزنی ولی حس میکنم میتونی احساساتم رو احساس کنی. ولی میدونی چیه امشب با تو میخوابم بزار تهیونگ خودش تنها بخوابه.
به پهلو خوابید و یونتان رو هم بغل گرفت و دیگه اون سگ تکونی نخورد حتی به دمش هم حرکت نداد تا صاحب زیباش بخوابه.
هردو بخواب رفتند.
و وقتی غرق خواب بودند جونگکوک تو بغل کس دیگه ای فرو رفت.
و الان تهیونگ جونگکوک رو از پشت بغل کرده بود و جونگکوک هم یونتان رو.
جونگکوک:اومدی ته ته( خوابالو چشماش بستس)
تهیونگ:اره، هیشش بگیر بخواب.
جونگکوک:باش.
شرط برای پارت بعد
کامنت ۲۰۰
لایک ۶۰
بازنشر ۲۰
بای بای
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟖
مری:دیگه جایی نری که یک روز هم نبینمت شبم صبح نمیشه
جونگکوک:مامان نگران نباش میدونم زیادی به هم وابسته ایم ولی دیگه اینجام.
مری:اوه باشه باشه بسه راستی اون سگ توی بغلت مال کیه.
جونگکوک:اسمش یونتانه و تهیونگ برام گرفتتش.
مری:واقعا، چقدر نازه.
جونگکوک:اره.( لبخند)
___
همه سر میز شام بودند که جونگکوک با دهن پر گفت.
جونگکوک:راستی تهیونگ گفت یک حرف مهمی دارین.
مری:ا.اره یک قضیه ی خیلی مهمیه و شما دوتا هم باید بدونین( استرس)
تهیونگ:چیزی شده که ما خبر نداریم.
یونگ هو:چیز بدی نیست نمیدونیم خوشحال میشین یا نه.
جونگکوک:وای جون به لبم کردین بگین دیگه.
مری:اه نمیدونم چطوری بگم خجالت میکشم.
جونگکوک حرصی یکم از نوشابه خورد و جدی گفت.
جونگکوک:مامان بهتره هرچیزی یا هر اتفاقی افتاده رو بگی.
تهیونگ:کوک درست میگه خجالت نداره چیشده که انقدر استرس داری خاله.
یونگ هو:عزیزم بهشون بگو مطمئنم خوشحال میشن.
مری:با.باشه، خب من...
جونگکوک:تو...
مری:جونگکوک پسرم م.من حاملم.( سرشو انداخته پایین و استرس داره)
تهیونگ و جونگکوک بهت زده به هم نگاه کردن و به سه نرسیده صدای خندشون کل عمارت رو برداشت.
جونگکوک دستشو گزاشت رو شونه ی تهیونگ و با خنده گفت.
جونگکوک:این خیلی شوخیه بامزه ای بود.
تهیونگ:وای پاره شدم چقدر شما باحالین.
هردو پسر خندون نگاهشون رو به پدر مادرشون دادن و تنها یک نگاه عصبی یونگ هو و خجالتی مری دیده شد، انگار اینا شوخی نداشتن و کاملا جدی ان.
هردو پسر خنده هاشون رو جمع کردن که تهیونگ گفت.
تهیونگ:شما جدی هستین.
یونگ هو:اره ما که دیوونه نیستیم بیایم یک همچین شوخی مسخره ای بکنیم.
جونگکوک:مامانم واقعا قراره یک خواهر یا برادر کوچولو برام بیاد.
مری:اره.
تهیونگ خندون زد به بازوی پسر و اروم گفت
تهیونگ:سر پیری و معرکه گیری.
درسته تهیونگ اروم گفته بود ولی حتی مری و یونگ هو هم شنیدن و مری بیشتر از قبل سرخ شد.
جونگکوک با خنده گفت.
جونگکوک:نه نه اشتباه میکنی سر پیری و بچه داری.
که هردوشون از ماتریکس خارج شدن.
یونگ هو کلافه و متاسف سری تکون داد که جونگکوک گفت.
جونگکوک:حالا شوخی بسه، مامان تو کی فهمیدی
مری:همین دیروز.
جونگکوک:خب چند وقتشه دکتر رفتی.
مری:نمیدونم ولی برای فردا وقت گرفتم.
جونگکوک:وایی منکه خیلی ذوق دارم، مامان منم فردا باهات میام.
مری:باشه بیا.
تهیونگ:یعنی فکرشو بکن قراره خواهر یا بردار دار شم.
جونگکوک:منکه بچه بودم دوست داشتم یک ابجیه خوشگل داشته باشم.
مری:بچه ها هنوز جنسیتش مشخص نیست.
جونگکوک:میشه فردا بفهمیم دختره یا پسر.( ذوق)
مری:تا سه ماه اول مشخص نمیشه عزیزکم.
جونگکوک:هووف.
یونگ هو:هنوز یک عالمه روز برای صحبت درمورد نینی کوچولو هست فعلا غذاتونو بخورید.
___
همونطور که روی تخت دراز کشیده بود و بدن پشمالوی یونتان رو نوازش میکرد به این فکر میکرد که قراره یک عضو جدید به خانوادشون به پیونده و جالب میشه که خواهر یا برادر دوست پسرش بشه خواهر برادر خودش.
ولی حس ششمش میگفت که اون نینی کوچولو قراره یک دختر نازو کیوت باشه.
لبخند ذوق زده ای به افکارش زد و یونتان رو گزاشت کنار خودش روی تخت.
جونگکوک:یونتان، به نظرت من برای تولد یک سالگی اون بچه چی بخرم.
تنها جوابی که از اون سگ بامزه دریافت کرد صدای ذوق زده ی سگ بود.
انگار یونتانم از این که قراره یه بچه بدنیا بیاد خوشحاله.
خودش روی تخت خوابید و یونتان رو بغل گرفت.
جونگکوک:البته تو نمیدونی حرف بزنی ولی حس میکنم میتونی احساساتم رو احساس کنی. ولی میدونی چیه امشب با تو میخوابم بزار تهیونگ خودش تنها بخوابه.
به پهلو خوابید و یونتان رو هم بغل گرفت و دیگه اون سگ تکونی نخورد حتی به دمش هم حرکت نداد تا صاحب زیباش بخوابه.
هردو بخواب رفتند.
و وقتی غرق خواب بودند جونگکوک تو بغل کس دیگه ای فرو رفت.
و الان تهیونگ جونگکوک رو از پشت بغل کرده بود و جونگکوک هم یونتان رو.
جونگکوک:اومدی ته ته( خوابالو چشماش بستس)
تهیونگ:اره، هیشش بگیر بخواب.
جونگکوک:باش.
شرط برای پارت بعد
کامنت ۲۰۰
لایک ۶۰
بازنشر ۲۰
بای بای
- ۸۳۸
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط