عروسفراری
#عروس_فراری 🤍👀
Part: ⁴⁴
#فصل_دوم
دستام عرق کرده بود ...بدجوری ترسیده بودم ولی راه فراری نبود!
منتظر به لحظه مرگ دستام رو توی هم فشار میدادم و سعی در نگه داشتنه گریم بودم ! ...صدای شلیکه گلوله توی گوشم پیچید ...اما ...دردی احساس نکردم! ...چشام رو اروم باز کردم که دیدم سوهون تیر خورده و رو زمین خودش رو به عقب میکشه ...
تهیونگ: ای احمق!!(روبه سوهون)
به سمت صدا برگشتم ...او..اون تهیونگ بود؟! ...داشتم خواب میدیدم؟!!
سعی داشتم باور نکنم اما با دستی که اومد رو بازوم و از زمین بلندم کرد به خودم اومدم!
جونکوک: دختره ی کم عقل!!
ات: و ..ولی من...
جونکوک: هیس!
جونکوک اعصبانی بود بدجور پس فقط سعی کردم ساکت باشم ...
جونکوک: میبرمش تو ماشین کارت تموم شد بیا (روبه تهیونگ )
تهیونگ:اوم ...
جونکوک محکم بازوم رو گرفت و کشون کشون سمت ماشین کشید ... محکم کوبوندم به در ماشین و سرم داد زد ...
جونکوک: چقدر تو احمقی آخهه!!(داد)
ات: ج..جونکوک ..
جونکوک: همون حقت بود اونجا میمردی!! ...یه لحظه به اون مغزت فشار نیاوردی که این یه نقشس!! (داد)
ات: ولی ...(بغض)
جونکوک: این نتیجه ی تموم کارایی عه که من و تهیونگ کردیم ! گذاشتی عین یه حیوون اومدی اینجاااا(داد)
ات: بس کننننن!!(گریه، بلند) ... باشه من میدونم اشتباه کردم ولی خواهش میکنم اینقدر سرم داد نزن ! (گریه)
جونکوک: من داد میزنم تهیونگ بود زندت نمیزاشت! باید خیلی هم از من تشکر کنی!
با بغض سرم رو انداختم پایین ...من واقعا اشتباه کرده بودم و فقط با گردن گرفتنش قضیه تموم نمیشد ...جونکوک حق داشت!
جونکوک: دیگه همچین غلطی نکن!!
ات: چ..چشم!
جونکوک کلافه دستی موهاش برد و بعد با حرص رفت سمت ماشین و سوار شد! ...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفسه عمیقی کشیدم ... خواستم برم سواره ماشین شم که صدای تهیونگ متوقفم کرد!
تهیونگ: وایسااا!
تهیونگ با دو اومد سمتم و دستم رو گرفت ...
تهیونگ: خیلی کله شقی!!
ات: میدونم!
تهیونگ: خوبه که میدونی!
ات: من واقعا متأسفم...نمیخواستم واسه شما دردسر درست کنم تازه ...
تهیونگ: هیس ...اشکالی نداره !
تهیونگ خیلی اروم بود برعکس گفته های جونکوک و لبخندی تحویلم داد و رفت سواره ماشین شد ...به پشته سرم خیره شدم ...یعنی دیگه تموم شد ؟! قرار نیست که دوباره گیرش بیوفتم یا نزدیکه لحظه ی مرگم باشم ؟!
تو افکاره خودم بودم که جونکوک بلند صدام زد ...
جونکوک: ات ...زود باش باید بریم! ....
ادامه دارد....
قشنگ در نیومد ولی خب ...چطور شد؟🍒
Part: ⁴⁴
#فصل_دوم
دستام عرق کرده بود ...بدجوری ترسیده بودم ولی راه فراری نبود!
منتظر به لحظه مرگ دستام رو توی هم فشار میدادم و سعی در نگه داشتنه گریم بودم ! ...صدای شلیکه گلوله توی گوشم پیچید ...اما ...دردی احساس نکردم! ...چشام رو اروم باز کردم که دیدم سوهون تیر خورده و رو زمین خودش رو به عقب میکشه ...
تهیونگ: ای احمق!!(روبه سوهون)
به سمت صدا برگشتم ...او..اون تهیونگ بود؟! ...داشتم خواب میدیدم؟!!
سعی داشتم باور نکنم اما با دستی که اومد رو بازوم و از زمین بلندم کرد به خودم اومدم!
جونکوک: دختره ی کم عقل!!
ات: و ..ولی من...
جونکوک: هیس!
جونکوک اعصبانی بود بدجور پس فقط سعی کردم ساکت باشم ...
جونکوک: میبرمش تو ماشین کارت تموم شد بیا (روبه تهیونگ )
تهیونگ:اوم ...
جونکوک محکم بازوم رو گرفت و کشون کشون سمت ماشین کشید ... محکم کوبوندم به در ماشین و سرم داد زد ...
جونکوک: چقدر تو احمقی آخهه!!(داد)
ات: ج..جونکوک ..
جونکوک: همون حقت بود اونجا میمردی!! ...یه لحظه به اون مغزت فشار نیاوردی که این یه نقشس!! (داد)
ات: ولی ...(بغض)
جونکوک: این نتیجه ی تموم کارایی عه که من و تهیونگ کردیم ! گذاشتی عین یه حیوون اومدی اینجاااا(داد)
ات: بس کننننن!!(گریه، بلند) ... باشه من میدونم اشتباه کردم ولی خواهش میکنم اینقدر سرم داد نزن ! (گریه)
جونکوک: من داد میزنم تهیونگ بود زندت نمیزاشت! باید خیلی هم از من تشکر کنی!
با بغض سرم رو انداختم پایین ...من واقعا اشتباه کرده بودم و فقط با گردن گرفتنش قضیه تموم نمیشد ...جونکوک حق داشت!
جونکوک: دیگه همچین غلطی نکن!!
ات: چ..چشم!
جونکوک کلافه دستی موهاش برد و بعد با حرص رفت سمت ماشین و سوار شد! ...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفسه عمیقی کشیدم ... خواستم برم سواره ماشین شم که صدای تهیونگ متوقفم کرد!
تهیونگ: وایسااا!
تهیونگ با دو اومد سمتم و دستم رو گرفت ...
تهیونگ: خیلی کله شقی!!
ات: میدونم!
تهیونگ: خوبه که میدونی!
ات: من واقعا متأسفم...نمیخواستم واسه شما دردسر درست کنم تازه ...
تهیونگ: هیس ...اشکالی نداره !
تهیونگ خیلی اروم بود برعکس گفته های جونکوک و لبخندی تحویلم داد و رفت سواره ماشین شد ...به پشته سرم خیره شدم ...یعنی دیگه تموم شد ؟! قرار نیست که دوباره گیرش بیوفتم یا نزدیکه لحظه ی مرگم باشم ؟!
تو افکاره خودم بودم که جونکوک بلند صدام زد ...
جونکوک: ات ...زود باش باید بریم! ....
ادامه دارد....
قشنگ در نیومد ولی خب ...چطور شد؟🍒
- ۱۷.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط