{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو : ملکه تنجیکو

سناریو : ملکه تنجیکو
پارت ۱۴

یونا
بعد از اون اتفاق
چند دقیقه هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم
از خجالت حتی نمی‌تونستم به ایزانا نگاه کنم اونم انگار نمی‌دونست چی بگه
سکوت کل خونه رو گرفته بود

ایزانا
دیر وقته بهتره اسراحت کنی

یونا
باشه
آروم از روی مبل بلند شدم
ایزانا در یکی از اتاق‌ها رو باز کرد

ایزانا
از امشب این اتاق مال توئه

یونا
با تعجب داخل اتاق رو نگاه کردم
اتاق ساده بود
یه تخت
یه کمد
و یه پنجره که نور ماه ازش داخل می‌اومد

یونا
ممنونم
ایزانا فقط سرش رو تکون داد و خواست از اتاق بیرون بره
اما قبل از اینکه در رو ببنده ایستاد
بدون اینکه برگرده گفت

ایزانا
یونا

یونا
هوم

ایزانا
خوشحالم که اون روز باهام اومدی

چند لحظه ماتم برد
لبخند آرومی روی صورتم نشست

یونا
منم خوشحالم

ایزانا آروم در رو بست من روی تخت نشستم
هنوز گونه‌م جایی که بوسیده بود گرم بود
دستم رو آروم روی همون قسمت گذاشتم
و بی‌اختیار لبخند زدم

شاید

برای اولین بار واقعا احساس می‌کردم یه نفر نگران منه

و همین حس برام از هر چیزی باارزش‌تر بود
دیدگاه ها (۰)

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۵یوناچند هفته از زندگی کردنم کنار ...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۶چند ماه بعدیوناباورم نمی‌شدفقط چن...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۳یونابعد از شام سکوت عجیبی بینمون ...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۲یوناچند دقیقه بعد جلوی یه خونه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط