{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب ساعت یک از خونه دوستم بر میگشتم که یهو دیدم در یه خو

دیشب ساعت یک از خونه دوستم بر میگشتم که یهو دیدم در یه خونه باز شدو یه مردی دست دخترشو گرفت اورد بیرونو 2 تا سیلی محکم زد بهشو گفت برو گمشو تو دیگه بچه ی من نیستی!!!
و درو بستو رفت داخل.
دختره رو زمین افتاده بود,
رفتم بالا سرش,
نگاش کردم,
چقدر خوشگل بود,
چشمای درشت با بینی کوچیک و لبای قلوه ای,
خلاصه بد تیکه ای بود.
زیر بغلشو گرفتمو یه گوشه نشوندمش,
یهو دیدم منو بغل کردو زد زیر گریه,
گفتم اروم باش عزیزم,
حالا پدرت عصبانی بود یه کاری کرد.

در همین حال از فرصت استفاده کردمو بوسیدمش,
وای چه بو خوبی میداد,
یهو گفت منو میبری خونتون؟
گفتم چرا که نه عزیزم,
بعد گفت اگه به اسمه کوچیک صدام کنی ممنون میشم,
گفتم فداتشم من که اسمتو بلد نیستم,
خو اسمتو بگو
گفت... من کامبیز هستم!!!!!!!!!
گفتم مگه تو پسری?
گفت وا... خب معلومه که پسرم😐

عاقا به گلای پیرهنه نَنَم قسم جوری زدمش که همون باباش اومد از زیر مشت و لگدام کشیدش بیرونو برد تو خونه قایمش کرد. 😀 😀
دیدگاه ها (۴۴)

وقتی رفتی تا آخر برووقتی “ماندی تا آخر بماناین تن خسته ست!از...

□●○﷽﷽﷽﷽﷽□●○مَردانہ کہ دِلت بگیرد✋ کُدام زَن میخاهَد آرامَت ک...

حالم را نپرس !نگذار دروغ بگویم : خوبم …خیالت راحت می شود و م...

بچه ها توی پارک خلدورین داشتم تاپ بازی می‌کردم از مشت یه مسر...

P1 بیو هانیخستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم...

p6بیو هینا جیمین : (لعنتی.. عاشقش.. شدم ) هینا: ویه چرا اینج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط