عنوان خانهای که به مقر فرماندهی تبدیل شد

--

📜 عنوان: خانه‌ای که به مقر فرماندهی تبدیل شد

تهیونگ قسم خورده بود هیچ راهی را برای درمان ات نادیده نگیرد.
به همین خاطر از سراسر کشور و حتی خارج، مشهورترین پزشکان را آورد. اتاق مهمان خانه تبدیل به یک مرکز کوچک پزشکی شده بود؛ دستگاه‌ها، مانیتورهای قلب و پرونده‌های ضخیم.
هر دکتری که می‌آمد، نگاهی به پرونده می‌انداخت و با کمی تعجب می‌گفت:
— «با این شدت بیماری، عجیب است که هنوز این‌قدر قوی مانده…»

این جمله‌ها اگرچه شاید برای بقیه امیدوارکننده بود، اما تهیونگ را بیشتر نگران می‌کرد.
او هر لحظه منتظر خبر بدی بود.

ات گاهی رو به تهیونگ می‌گفت:
— «حالم بهتره… لازم نیست این همه خودت رو اذیت کنی.»
اما او فقط دستی به موهایش می‌کشید و آرام جواب می‌داد:
— «من خودم رو اذیت نمی‌کنم، دارم مراقب زندگی‌م میشم.»

یونا و یون، هر دو قلبشان برای مادرشان می‌تپید، اما مجبور بودند زندگی روزمره‌شان را ادامه دهند.
یونا به کلاس باله می‌رفت، با لباس‌های صورتی که همیشه پدرش برایش می‌خرید، ولی تمرکزش روی حرکاتش نبود.
یون، با چهره‌ای جدی‌تر از سنش، در کلاس کاراته و سپس در جلسات مافیا حاضر می‌شد.

چند روزی بود که تهیونگ پایش را به جلسات نگذاشته بود؛ یون جای او می‌رفت، سر میز می‌نشست و مثل یک فرمانده کوچک، گزارش‌ها را جمع می‌کرد و عصرها کنار تخت مادرش، همه چیز را برای پدر تعریف می‌کرد.

تهیونگ تصمیم گرفت اتاق کارش را به اتاق ات منتقل کند. میز بزرگ چوبی، پرونده‌ها، نقشه‌ها و حتی تلفن قرمز مخصوص تماس‌های مهم را آوردند.
حالا تهیونگ درست کنار تخت همسرش می‌نشست و کار می‌کرد.
سیگار؟ نه.
ویسکی یا ودکا؟ هرگز.
کنار ات فقط یک فنجان قهوه‌ی تلخ بود و نگاه نگرانش که لحظه‌ای از او جدا نمی‌شد.
دیدگاه ها (۴۵)

📜 عنوان: سیگار تلخ پدر و پسریک هفته گذشت.تهیونگ، بعد از چند ...

📜 عنوان: خون روی دستمالهوا سردتر از همیشه بود.ات روی تخت نشس...

به بههههه از 166تا شدیم 176تا مرسی... 🥺داشتم ناامید میشدم که...

📜 عنوان: روزهایی که نفس تنگ می‌شودچند روز بعد از تشخیص، خانه...

رمـان زخٰم عشق تـو پـارت هفتـم🌚✨︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۫...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط