{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 33.



هنوز متوجه من نشده بود کامل داخل اتاق شد و به همه نگاه کرد و وقتی و نگاهش به من رسید چشماش با چشمام قفل شد همینطوری داشتیم به هم نگاه میکردیم یه احساس دلتنگی عجیب داشتم نمیدونم یعنی واقعا عاشقش شدم خب معلومه بدجور عاشقش شدم ولی نباید بروز بدم همینطور ک داشتم فکر میکردم و بهش نگاه میکردم چشماشو از چشمام گرفت و بعد چراغ اتاق رو خاموش کرد و امد سمت تخت اروم از کنار ملینا رد شد و زمزمه وار گفت
_ بلاخره بهوش امدی
ضربان قلبم روی صد بود
_ حالت خوبه به چیزی نیاز نداری ( همش با صدای خیلیییی آروم و زمزمه طور)
+ خوبم ( خیلی ضعیف )
امد نزدیک تر ک صورتش رو به روی صورتم قرار گرفت به چشمام نگاه کرد
_ مطمئنی؟
+ اهم
_ فعلا استراحت کن فردا در موردش حرف میزنیم
ناخداگاه با انگشتام یقه لباسش رو گرفتم و نزاشتم دور شه با تعجب بهم نگاه میکرد خدمم از کار یهوییم تعجب کرده بودم
+ اممم چیزه ببخشید
آروم یقشو ول کرد ک یهو خم شد و کنار لبم رو نرم و آروم بوسید با چشمای گرد داشتم بهش نگاه میکردم هنوز لباش رو برنداشته بود ک صدای جونیور امد
× اینجا چخبره؟؟؟
سریع هولش دادم و اونم سریع رفت عقب
+ هی هیچی
* اتتتتتتت عشقم بیدار شدی؟؟
یهو پرید بغلم جونیور هنوز داشت با اخم نگاهشو بین من و جونگکوک میچرخوند
م.ک دخترم حالت خوبه؟
+ خوبم ممنون
ملینا هنوز توی بغلم بود
* دخترر خیلی نگرانت شدمممم
ملینا شروع کرد به گریه کردن و جونگکوک هم چراغ ها رو روشن کرد
× ات خوبی؟
+ اهم
ب.ک خدا رو شکر ک صحیح و سالمی دخترم
× کوک یه لحظه بیا بیرون باید حرف بزنیم
_ باشه بریم
خدایاااا رحم کن ...

<< ویو جونیور >>

وقتی چشمامو باز کردم دیدم کوک داشت ات رو میبوسید خون جلو چشمام گرفت ولی سعی کردم خونسرد باشم و بعدا در موردش صحبت کنم ولی نمیشد نمیتونستم پس به کوک گفتم بریم بیرون نمیخاستم ات رو ناراحت کنم
_ جانم چیشده
× میگی جانم مرتیکه تو تو داشتی ات رو میبوسیدی؟؟؟؟
_ آروم باش
× جونگکوک عین آدم بگو چرا بوسیدیش؟
_ باید از تو اجازه بگیرم ک چیکار کنم؟
× آرههه وقتی قضیه مربوط به ات میشه باید ازم اجازه بگیری مردک ( فریاد )
_ جونیور آروم باش
× چی چیو آروم باش هاااا؟
_ آره بوسیدمش اینبار اولمم نبود قبلا هم انجامش دادم راضی شدی؟؟؟ ( عربده )
× چ چی
واقعا مونده بودم چی بگم فکرشم نمیکردم جونگکوک همچین کاری بکنه کارد میزدن بهم خونم در نمی امد
× یعنی چی قبلا هم انجام دادم؟
_ همین ک گقتم
دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بگم فقط باید از اونجا میرفتم سریع از بیمارستان خارج شدم و سوار ماشینم شدم لعنت بهت کوک لعنت بهتتتتتتتت
دیدگاه ها (۰)

عشق در تاریکی 32<< ویو ات >>حالم واقعا بد بود و داشتم میلرزی...

عشق در تاریکی 31.<< ویو کوک >>صبح ساعت های 8 صبح بود جونیور ...

عشق در تاریکی۴.رفتم سمت میز آرایش و موهامو کامل خشک کردم و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط