{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 31.

<< ویو کوک >>
صبح ساعت های 8 صبح بود جونیور توی اتاق خدش بود بزور فرستادمش تا یکم استراحت کنه در اتاق خورد
_ بیا تو
@ رئیس آقای جانگ امدن
_ بگو بیاد
@ چشم
رفت بیرون و بعد چند دقیقه جانگ وارد اتاق شد
&#x27;&#x27; بهه سلام آقای جئون جونگکوک
جوابشو نداد ک امد و نشست رو مبل
برگه ها رو گذاشتم جلوش
&#x27;&#x27; واااو چقدر زود رفتی سر اصل ماجرا
_ زود باش امضا کن و بعد جای ات رو بگو
&#x27;&#x27; اوک اوکی اروم باش
برگه رو امضا کرد
&#x27;&#x27; شراکتمون مبارکه جئون و یادت باشه نصف شرکت و سهامش مال منه
_ ات کجاست؟
" همین الان باید به در عمارتت رسیده باشه
واقعا یه حس عجیب داشتم بهش اعتماد نداشتم تا قبل اینکه گوشیم زنگ خورد
_ الو
* دا داداش ات
یهو یه حس نگرانی بهم دست داد و سریع بلند شدم با صدای بلند گفتم
_ ات چی حرف بزن
* ات اینجاست ولی حالش خوب نیس
یه لحظه خوشحال شدم ولی وقتی گفت حالش خوب نیس انگار زیر پاهام خالی شد سریع برگشتم و به جانگ نگاه کردم ک داشت با پوزخند رو مخ بهم نگاه میکرد گوشی رو انداختم اونور و رفتم و یقه جانگ رو گرفتم
_ چیکارش کردی عوضیییی؟
" آروم باش
_ حرف بزن مردککک( عربده )
" کاریش نکردم فقط یکم خدش نازک نارنجی بود همین
_ بخدا اگه چیزیش شده باشه میکشمت قسم میخورم
" نگران نباش عشقت فوقش سرما خورده( پوزخند )
محکم یقشو ول کردم و از اتاق امدم بیرون ک جونیور رو دم در دیدم
× چیشد؟
_ بریم ات تو عمارته
و با سرعت برق رفتم سمت ماشین و خیلی سریع رفتم امارت و وقتی داخل سالن شدم ات روی مبل دراز کشیده و ملینا بالای سرش گریه میکنه بابا روی مبل تک نفره نشسته بود و نگران به ات نگاه میکرد مامان هم با دستمال و اب سعی داشت تب ات رو پایین بیاره جونیور سریع رفت سمت ات منم پشت سرش رفتم خیلی نگرانش بودم
× ات ات خاهر قشنگم چشمات باز کن
سریع دستم و گذاشتم رو پیشونی ات تبش به شدت بالا بود سریع جونیور رو کنار زدم و ات رو براید بلند کردم
_ باید بریم بیمارستان
و مستقیم رفتم سمت ماشین و ات رو پشت ماشین خابوندم و خدمم نشستم ک جونیور روی صندلی شاگرد نشست و با بالا ترین سرعت به سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردم ..


حمایت؟ 🫠🫶🏻
دیدگاه ها (۱)

عشق در تاریکی 30<< ویو جونیور >> بد جوری عصابم بهم ریختست ات...

عشق در تاریکی22.< ویو ا/ت > با سر درد بدی بیدار شدم به اطراف...

اقای جئون p:1ویو لیا: ساعت ۹ بود مامانم با صدای بلند صدام زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط