{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 35.


<<ویو جونیور>>
رفتم داخل ک ات با کمک ملینا داشت وسایلش رو جمع میکرد.
از همون لحظه‌ای که دکتر گفت ات میتونه مرخص بشه، فقط یه فکر توی سرم میچرخید:
باید از جونگکوک دورش کنم.
کنار در اتاق بیمارستان ایستاده بودم و به ات که آروم وسایلش رو جمع میکرد نگاه میکردم. هنوز رنگش پریده بود. دستاشم موقع تا کردن سوییشرتش میلرزید.
لعنتی…
جانگ فقط چند ساعت ات رو پیش خودش نگه داشته بود و نتیجه‌اش این شده بود.
فکم قفل شد.
صدای باز شدن در باعث شد سرمو بلند کنم.
جونگکوک وارد اتاق شد.
همون لحظه اخم‌هام عمیق‌تر شد.
نگاهش مستقیم رفت سمت ات.
_ حالت بهتره؟
ات آروم سر تکون داد.
+ آره…
و من دقیقاً همون موقع بین حرفشون پریدم.
× ماشین آماده‌ست. باید بریم.
نگاه جونگکوک آروم سمت من چرخید.
_ من میرسونمشون.
سریع جواب دادم:
× لازم نیست.
چند ثانیه سکوت شد.
ملینا که کنار تخت ایستاده بود با گیجی بینمون نگاه میکرد.
ات هم متوجه سنگینی فضا شده بود ولی چیزی نمیگفت.
جونگکوک آروم پرسید:
_ مشکلی هست؟
خندیدم.
یه خنده کوتاه و عصبی.
× باید باشه؟
نگاهش سرد شد.
_از دیشب داری مثل دیوونه‌ها رفتار میکنی.
یه قدم جلو رفتم.
× چون دیشب یه چیزایی دیدم که نباید میدیدم.
ات متعجب نگام کرد، ولی قبل اینکه چیزی بپرسه، نگاه تیزم رو به جونگکوک دوختم.
×گفتم خودم میبرمشون.
این بار لحنم طوری بود که جای بحث نذاشت.
چند ثانیه فقط بهم خیره شد.
اون نگاه لعنتیشو خوب میشناختم؛ وقتی چیزی رو میخواست، معمولاً میگرفت.
ولی این بار نه.
این بار پای ات وسط بود.
آخرش بدون حرفی نگاهشو ازم گرفت و فقط به ات گفت:
_مواظب خودت باش.
و بعد از اتاق رفت بیرون.
همین که در بسته شد، نفس سنگینی بیرون دادم.
ملینا آروم گفت:
* چرا اینجوری باهاش حرف زدی؟
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:
× اعصاب ندارم.
ولی حقیقت چیز دیگه‌ای بود.
من از جونگکوک عصبی نبودم…
از خودم عصبی بودم که چرا از همون اول نفهمیدم اوضاع داره خطرناک میشه.
بعد از اینکه ات و ملینا رو رسوندم خونه، مستقیم رفتم دفتر کارم.
در رو قفل کردم و کت خیسم رو روی مبل پرت کردم.
تمام مسیر فقط به یه چیز فکر کرده بودم:
اگر جانگ فهمیده بود ات برای جونگکوک مهمه…
پس بقیه هم دیر یا زود میفهمیدن.
و اون موقع دیگه هیچ‌کس نمیتونست نجاتش بده.
روی صندلی نشستم و لپ‌تاپ رو روشن کردم.
نور صفحه توی اتاق تاریک افتاد روی صورتم.
چند ثانیه فقط به صفحه خالی خیره موندم.
بعد آروم تایپ کردم:
“Top fashion universities in America.”
صفحه پر شد از اسم دانشگاه‌ها.
نیویورک.
لس‌آنجلس.
شیکاگو.
دستم روی موس خشک شده بود.
واقعاً میخواستم بفرستمش اون سر دنیا؟
چشم‌هامو بستم.
تصویر ات توی بیمارستان دوباره اومد جلوی چشمم؛ صورت تب‌دارش… صدای نفس کشیدنش… دست سردش…
لعنت.
آروم زیر لب گفتم:
× من نمیذارم بخاطر عشق نابود بشی...
چند دقیقه بعد با یکی از افرادم تماس گرفتم.
×برام پاسپورت و مدارک ات رو آماده کن.
؟ مقصد؟
چند ثانیه سکوت کردم.
× آمریکا.
؟ برای سفر؟
فکم سفت شد.
× برای موندن.
مرد پشت خط ساکت شد.
ادامه دادم:
× هیچ‌کس نباید بفهمه. مخصوصاً کوک.
؟ چشم رئیس.
تماس قطع شد.
سرمو تکیه دادم به صندلی و به سقف خیره شدم.
جونگکوک هنوز خودش هم نمیدونست نسبت به ات چی حس میکنه.
ات هم نمیدونست.
ولی من جونگکوک رو بیشتر از هرکسی میشناختم.
اون آدمی نبود که وقتی چیزی براش مهم میشه، راحت ولش کنه.
و دقیقاً همین خطرناک بود.
خیلی خطرناک...
دیدگاه ها (۲)

عشق در تاریکی 36.سکوت خونه بعد از برگشتن از بیمارستان، زیادی...

عشق در تاریکی 34.<< ویو ات >> وقتی کوک و جونیور از اتاق خارج...

عشق در تاریکی 32<< ویو ات >>حالم واقعا بد بود و داشتم میلرزی...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟒فردا شب ساعت 𝟎𝟎:𝟑𝟒منو پسرا همه تو اتاق ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط