{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی دانم چرا وقتی قرار بوسه نیست

نمی دانم چرا وقتی قرار بوسه نیست

باز هم لب‌های خود را ارغوانی میکنی!

مطمئن هستم برای کشتن من، اینچنین

پلک‌ها را تیر و ابرو را کمانی میکنی...
دیدگاه ها (۱)

و زندگی‌‌دقیقا مث یک ترن‌هوایی‌بزرگ می‌مونه کهبدون وقفه "بال...

نگاه مے ڪنے مَراو من بہ اوج مےرِسمدر این هوایِ خستگےتویےتوی...

"تو" که از کوچه ی غمگین دلم میگذری!"تو" که از راز دلم با خبر...

لعنتی جان خودت را این همه دریغ نکن ، گاهی تماسی برقرار کنبگ...

زنی با چشم های قهوه‌ای جامانده در جانمخیالش با من است اما حو...

– «نمی‌تونستم روزی رو بدون فکر به تو، بگذرونم مزرعه دارِ هات...

مگر نمي‌گويند که هر آدمييک بار عاشق می‌شود ؟پس چرا هر صبح که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط