پارت این کیه که توی همه ی نقاشیات کشیدیش
پارتـ¹³: این کیه که توی همه ی نقاشیات کشیدیش...؟
(کلارک🫂❤️🩹)
صبر کردم
اونا منتظر جوابم بودن......
گفتم:(نه.......)
جیمز:(کلارک؟! همه چیز داره ثابت میکنه که تو شاهزاده شیاطینی.... بازم داری دروغ میگی؟!)
چیزی نگفتم.... فقط چشام نقره ای شد....
گفتم:(دنبالم بیا....)
و شروع کردم به رفتن به اونجا
جیمز و دیانا متعجب دنبالم داشتن میومدن
به یک گودال خیلی بزرگ و بی پایان رسیدم
گفتم:(همینجاست)
دیانا:(این دیگه چیــــ........)
دستمو بردم بالا به معنای اینکه"حرفتو قطع کن"
دیانا هم حرف نزد
گفتم:(توی دنیای شیاطین، دقیقا یه گودال همین شکلی هست...)
دیانا:(اونوقت این به چه دردی میخوره؟)
پامو گذاشتم داخل گودال و معلق توی هوا موندم
حس خیلی عجیبی بود.... ولی تا حالا تجربه ـش کرده بودم
دیانا:(این.... غیر ممکنه!)
گفتم:(شاهزاده های شیاطین... توی تولد بیست سالگی... قبل اینکه ولیعهد بشن باید داخل این گودال تبدیل به شیطان بشن.... و خب انگاری شیطان بودنشونو ثابت کنن... اگه نتونستن شیطان شن.... هم دلیل شیطان نبودنشون از بین میره.... هم ولیعهد نمیشن....)
جیمز:(اونوقت.... تو تونستی شیطان شی....؟)
آهی کشیدم:(نه..... فقط چشام نقره ای شد و بعد درجا از هوش رفتم)
دیانا:(بعد... دلیل شیطان نبودنت چی بود؟)
سکوت کردم و چیزی نگفتم.... از داخل گودال خارج شدم
دیانا با نگاه های کنجکاو گفت:(خیلی کنجکاوم بدونم داخل قلعه و قصر چیه....) و هر سه تامون به قلعه زل زدیم
گفتم:(درش بازه....)
دیانا:(جدی؟)
سرمو تکون دادم و گفتم:(هوم)
(یک ربع بعد*)
(کلارک🫂❤️🩹)
وارد قصر شده بودیم
بوی آشنایی بود..... بوی خاک خیس خورده بعلاوه ی بوی خون مونده......
به یک اتاق اشاره کردم و گفتم:(وقتی سه سالم بود..... اونجا اتاق من بود...)
جیمز:(اشکال نداره بریم توش؟)
گفتم:(نمیدونم....)
دیانا در اتاقو باز کرد... همه جارو خاک و تار عنکبوت گرفته بود....
به یک گاوصندوق خیره شدم.... رفتم و بازش کردم.... داخلش.... نقاشیام بود....
دیانا:(اینا مال توـن؟)
گفتم:(اوهوم.....)
جیمز همه نقاشیارو برداشت و شروع کرد و نگاه کردن.... بعضیاشون خونی بودن.....
جیمزو دیانا به نقاشیا خیره شده بودن
دیانا:(این کیه که توی همه نقاشیات کشیدیش...؟)
سکوت کردم....
دوتاشون بهم زل زده بودن.... منم یه نقاشیا.....
میدونستم که هر لحظه ممکنه بغضم بترکه...... دستام خیلی آروم میلرزیدن
گفتم:(این... عمومه..... جیونگ وو....)
ادامهـ دارد.....
بقیه پارت های رمان: https://wisgoon.com/c/1920495/
#سونیک#شدو#رمان#داستان#کمیک#آرت#آرتیست#نقاشی#نقاش#اوسی
(کلارک🫂❤️🩹)
صبر کردم
اونا منتظر جوابم بودن......
گفتم:(نه.......)
جیمز:(کلارک؟! همه چیز داره ثابت میکنه که تو شاهزاده شیاطینی.... بازم داری دروغ میگی؟!)
چیزی نگفتم.... فقط چشام نقره ای شد....
گفتم:(دنبالم بیا....)
و شروع کردم به رفتن به اونجا
جیمز و دیانا متعجب دنبالم داشتن میومدن
به یک گودال خیلی بزرگ و بی پایان رسیدم
گفتم:(همینجاست)
دیانا:(این دیگه چیــــ........)
دستمو بردم بالا به معنای اینکه"حرفتو قطع کن"
دیانا هم حرف نزد
گفتم:(توی دنیای شیاطین، دقیقا یه گودال همین شکلی هست...)
دیانا:(اونوقت این به چه دردی میخوره؟)
پامو گذاشتم داخل گودال و معلق توی هوا موندم
حس خیلی عجیبی بود.... ولی تا حالا تجربه ـش کرده بودم
دیانا:(این.... غیر ممکنه!)
گفتم:(شاهزاده های شیاطین... توی تولد بیست سالگی... قبل اینکه ولیعهد بشن باید داخل این گودال تبدیل به شیطان بشن.... و خب انگاری شیطان بودنشونو ثابت کنن... اگه نتونستن شیطان شن.... هم دلیل شیطان نبودنشون از بین میره.... هم ولیعهد نمیشن....)
جیمز:(اونوقت.... تو تونستی شیطان شی....؟)
آهی کشیدم:(نه..... فقط چشام نقره ای شد و بعد درجا از هوش رفتم)
دیانا:(بعد... دلیل شیطان نبودنت چی بود؟)
سکوت کردم و چیزی نگفتم.... از داخل گودال خارج شدم
دیانا با نگاه های کنجکاو گفت:(خیلی کنجکاوم بدونم داخل قلعه و قصر چیه....) و هر سه تامون به قلعه زل زدیم
گفتم:(درش بازه....)
دیانا:(جدی؟)
سرمو تکون دادم و گفتم:(هوم)
(یک ربع بعد*)
(کلارک🫂❤️🩹)
وارد قصر شده بودیم
بوی آشنایی بود..... بوی خاک خیس خورده بعلاوه ی بوی خون مونده......
به یک اتاق اشاره کردم و گفتم:(وقتی سه سالم بود..... اونجا اتاق من بود...)
جیمز:(اشکال نداره بریم توش؟)
گفتم:(نمیدونم....)
دیانا در اتاقو باز کرد... همه جارو خاک و تار عنکبوت گرفته بود....
به یک گاوصندوق خیره شدم.... رفتم و بازش کردم.... داخلش.... نقاشیام بود....
دیانا:(اینا مال توـن؟)
گفتم:(اوهوم.....)
جیمز همه نقاشیارو برداشت و شروع کرد و نگاه کردن.... بعضیاشون خونی بودن.....
جیمزو دیانا به نقاشیا خیره شده بودن
دیانا:(این کیه که توی همه نقاشیات کشیدیش...؟)
سکوت کردم....
دوتاشون بهم زل زده بودن.... منم یه نقاشیا.....
میدونستم که هر لحظه ممکنه بغضم بترکه...... دستام خیلی آروم میلرزیدن
گفتم:(این... عمومه..... جیونگ وو....)
ادامهـ دارد.....
بقیه پارت های رمان: https://wisgoon.com/c/1920495/
#سونیک#شدو#رمان#داستان#کمیک#آرت#آرتیست#نقاشی#نقاش#اوسی
- ۷.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط