قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۳۵
وقتی به اخرای راه رو رسیدم یک در بزرگی بود که سریع رفتم سمتشو بازش کردم...شاید اگه این در رو نمیدیدم فکر میکردم این راه رو پایان نداره.
وقتی در رو بازکردم یه سالن خیلی بزرگ و خیلی زیبا دیدم...انگاری این اتاقو از توی دل یکی از اتاقای قصر فرانسه کشیدن بیرون و اوردن اینجا...سقفش خیلی بالا بود و پنجره هاش از زمین به سقف میچسبیدن.
اتاق تاریکی بود ولی نور ماه اون اتاقو روشن کرده بود
وقتی قدم گذاشتم داخل یه لحظه فکر کردم رفتم توی قصهها...خیلی باحالهه!!
وقتی به وسطای سالن رسیدم صدای پا اومد...همونجور خسک شده بودم و از ترس نمیتونستم تکون بخورم...وقتی صداش خیلی نزدیک شد یه نفر با صدای بم و مردونه گفت :
-سونگ سئوهیون اینحا چیکار میکنی؟!
از کجا اسممو میدونه؟!!اوه دختر چقدر تو احمقی مگه نمیدونی هر مهمونی بیاد میشناسنش
دستامو بالا گرفتم و چرخیدم
(ویوی ا.ت)
توی خواب بودم که یکم از چشمهامو باز کردم و دیدم سئوهون سرجاش نیست و تلویزیون روشنه...آی دختر بهت گفتم یادت نره تلویزیونو خاموش کنی.
خودمو یکم بلند کردم و روی ارنجم تکیه دادم، خواستم تلویزیونو خاموش کنم که یهو نشستم...پس سئوهیون کجاست؟ نکنه رفته توالت؟ اما اون که راهو بلد نیست!
سریع نگران بلندشدم و با همون تاپ از اتاق زدم بیرون...اولین جایی که به ذهنم رسید آشپز خونه بود.
سریع رفتم سمت آشپز خونه...در رو باز کردم و دیدم برقا روشنه و یکی به کابینت ها تکیه داده
جونگکوک : بالاخره اومدی؟ فکر کردم میخوای بیشتر طولش بدی
گیج بهش زل زدم که نگاهش رفت پایین تر از صورتم
جونگکوک : اوه..چقدر هم مشتاقی.
به خودمنگاه کردم...وای الان من با لباس خواب و یه تاپ خیلی باز روبه روی جونگکوک وایسادم!!
وقتی به اخرای راه رو رسیدم یک در بزرگی بود که سریع رفتم سمتشو بازش کردم...شاید اگه این در رو نمیدیدم فکر میکردم این راه رو پایان نداره.
وقتی در رو بازکردم یه سالن خیلی بزرگ و خیلی زیبا دیدم...انگاری این اتاقو از توی دل یکی از اتاقای قصر فرانسه کشیدن بیرون و اوردن اینجا...سقفش خیلی بالا بود و پنجره هاش از زمین به سقف میچسبیدن.
اتاق تاریکی بود ولی نور ماه اون اتاقو روشن کرده بود
وقتی قدم گذاشتم داخل یه لحظه فکر کردم رفتم توی قصهها...خیلی باحالهه!!
وقتی به وسطای سالن رسیدم صدای پا اومد...همونجور خسک شده بودم و از ترس نمیتونستم تکون بخورم...وقتی صداش خیلی نزدیک شد یه نفر با صدای بم و مردونه گفت :
-سونگ سئوهیون اینحا چیکار میکنی؟!
از کجا اسممو میدونه؟!!اوه دختر چقدر تو احمقی مگه نمیدونی هر مهمونی بیاد میشناسنش
دستامو بالا گرفتم و چرخیدم
(ویوی ا.ت)
توی خواب بودم که یکم از چشمهامو باز کردم و دیدم سئوهون سرجاش نیست و تلویزیون روشنه...آی دختر بهت گفتم یادت نره تلویزیونو خاموش کنی.
خودمو یکم بلند کردم و روی ارنجم تکیه دادم، خواستم تلویزیونو خاموش کنم که یهو نشستم...پس سئوهیون کجاست؟ نکنه رفته توالت؟ اما اون که راهو بلد نیست!
سریع نگران بلندشدم و با همون تاپ از اتاق زدم بیرون...اولین جایی که به ذهنم رسید آشپز خونه بود.
سریع رفتم سمت آشپز خونه...در رو باز کردم و دیدم برقا روشنه و یکی به کابینت ها تکیه داده
جونگکوک : بالاخره اومدی؟ فکر کردم میخوای بیشتر طولش بدی
گیج بهش زل زدم که نگاهش رفت پایین تر از صورتم
جونگکوک : اوه..چقدر هم مشتاقی.
به خودمنگاه کردم...وای الان من با لباس خواب و یه تاپ خیلی باز روبه روی جونگکوک وایسادم!!
- ۶.۹k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط