همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 45.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت...
هفت و بیست دقیقه عصر.
آخرین امضام رو پای قرارداد زدم.
پوشه رو بستم...
و به صندلیم تکیه دادم.
امروز...
عجیب طولانی گذشته بود.
از صبح...
تا الان...
همش یه اتفاق جدید افتاده بود.
پدر و مادر دوین...
دروغ گفتن...
جلسه...
حرف بوراک...
و...
خالی بودن صندلی دوین.
یه پوف بلند کشیدم.
_«کافیه برای امروز...»
کت مشکیم رو برداشتم.
کلید ماشین رو توی دستم چرخوندم...
و از اتاق بیرون اومدم.
یونا هم وسایلش رو جمع میکرد.
تا منو دید...
بلند شد.
_«خسته نباشین رئیس.»
_«شما هم همینطور.»
_«فردا ساعت نه جلسه یادتون نره.»
_«فراموش نمیکنم.»
تعظیم کوتاهی کرد.
_«شب بخیر.»
_«شب بخیر.»
با آسانسور پایین رفتم.
پارکینگ تقریبا خالی شده بود.
ماشینم همون گوشه همیشگی پارک بود.
سوار شدم...
ماشین رو روشن کردم.
رادیو خودکار روشن شد.
یه آهنگ آروم پخش میشد.
ولی...
چند ثانیه بعد خاموشش کردم.
حوصله هیچ صدایی رو نداشتم.
توی یکی از چهارراهها پشت چراغ قرمز ایستادم.
نگاهم افتاد به یه گلفروشی.
لبخند خیلی ریزی روی لبم نشست.
مین سو...
احتمالا الانم اونجا بود.
چند لحظه دودل شدم.
بعد فرمون رو پیچوندم...
و ماشین رو کنار گلفروشی نگه داشتم.
همین که وارد شدم...
زنگ بالای در صدا داد.
تینگ...
مین سو که داشت گلها رو آب میداد...
برگشت.
تا منو دید...
چشمهاش برق زد.
_«جونگ کوک!»
لبخند زدم.
_«سلام.»
اومد بغلم کرد.
_«بالاخره پیدات شد.»
_«گفتم شاید دوباره از کره رفتی.»
_«نه.»
_«این بار موندم.»
مین سو خندید.
_«خوبه.»
_«بیا بشین.»
روی صندلی چوبی کنار پیشخون نشستم.
مین سو یه لیوان چای گذاشت جلوم.
_«خونه قدیمی چطوره؟»
یه لحظه سکوت کردم.
بعد بیاختیار خندیدم.
_«آروم نیست.»
مین سو ابروش بالا رفت.
_«چرا؟»
_«یه همخونه دارم.»
مین سو خندش گرفت.
_«چی؟!»
_«تو؟»
_«همخونه؟»
سرمو تکون دادم.
_«داستانش طولانیه.»
_«ولی...»
_«فعلاً مجبوریم کنار هم زندگی کنیم.»
مین سو هنوز میخندید.
_«اون بیچاره میدونه با کی همخونه شده؟»
_«فکر کنم متأسفانه میدونه.»
_«دختره یا پسر؟»
_«دختر.»
مین سو با شیطنت نگام کرد.
_«خوشگله؟»
بدون اینکه فکر کنم...
جواب دادم.
_«آره.»
چند ثانیه بعد...
تازه فهمیدم چی گفتم.
مین سو لبخند عمیقی زد.
_«آهااا...»
_«پس داستان از این قراره.»
اخم کردم.
_«نه.»
_«هیچ داستانی نیست.»
_«فقط همخونهایمه.»
مین سو آروم سر تکون داد.
_«باشه...»
_«فعلاً همخونهته.»
روی "فعلاً" زیادی تأکید کرد.
چشمامو ریز کردم.
_«داری زیادی فکر میکنی.»
_«ممکنه.»
یه شاخه گل سفید برداشت...
روی میز گذاشت.
_«ولی من یه چیزو خوب بلدم.»
_«چی؟»
_«گلها...»
_«و آدما...»
نگام کرد.
_«هردوشون وقتی آرومآروم به یه جا عادت میکنن...»
_«دل کندن براشون سخت میشه.»
جوابی ندادم.
فقط از روی صندلی بلند شدم.
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم.
_«من برم.»
مین سو لبخند زد.
_«باشه.»
_«سلام منو به همخونهت برسون.»
بیاختیار گفتم:
_«حتماً.»
دو قدم که رفتم...
یهو ایستادم.
من...
چرا گفتم حتماً؟
با اخم از گلفروشی بیرون اومدم...
سوار ماشین شدم...
و مستقیم...
به سمت خونهای رفتم...
که دیگه...
فقط یه خونه نبود.
پارت 45.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت...
هفت و بیست دقیقه عصر.
آخرین امضام رو پای قرارداد زدم.
پوشه رو بستم...
و به صندلیم تکیه دادم.
امروز...
عجیب طولانی گذشته بود.
از صبح...
تا الان...
همش یه اتفاق جدید افتاده بود.
پدر و مادر دوین...
دروغ گفتن...
جلسه...
حرف بوراک...
و...
خالی بودن صندلی دوین.
یه پوف بلند کشیدم.
_«کافیه برای امروز...»
کت مشکیم رو برداشتم.
کلید ماشین رو توی دستم چرخوندم...
و از اتاق بیرون اومدم.
یونا هم وسایلش رو جمع میکرد.
تا منو دید...
بلند شد.
_«خسته نباشین رئیس.»
_«شما هم همینطور.»
_«فردا ساعت نه جلسه یادتون نره.»
_«فراموش نمیکنم.»
تعظیم کوتاهی کرد.
_«شب بخیر.»
_«شب بخیر.»
با آسانسور پایین رفتم.
پارکینگ تقریبا خالی شده بود.
ماشینم همون گوشه همیشگی پارک بود.
سوار شدم...
ماشین رو روشن کردم.
رادیو خودکار روشن شد.
یه آهنگ آروم پخش میشد.
ولی...
چند ثانیه بعد خاموشش کردم.
حوصله هیچ صدایی رو نداشتم.
توی یکی از چهارراهها پشت چراغ قرمز ایستادم.
نگاهم افتاد به یه گلفروشی.
لبخند خیلی ریزی روی لبم نشست.
مین سو...
احتمالا الانم اونجا بود.
چند لحظه دودل شدم.
بعد فرمون رو پیچوندم...
و ماشین رو کنار گلفروشی نگه داشتم.
همین که وارد شدم...
زنگ بالای در صدا داد.
تینگ...
مین سو که داشت گلها رو آب میداد...
برگشت.
تا منو دید...
چشمهاش برق زد.
_«جونگ کوک!»
لبخند زدم.
_«سلام.»
اومد بغلم کرد.
_«بالاخره پیدات شد.»
_«گفتم شاید دوباره از کره رفتی.»
_«نه.»
_«این بار موندم.»
مین سو خندید.
_«خوبه.»
_«بیا بشین.»
روی صندلی چوبی کنار پیشخون نشستم.
مین سو یه لیوان چای گذاشت جلوم.
_«خونه قدیمی چطوره؟»
یه لحظه سکوت کردم.
بعد بیاختیار خندیدم.
_«آروم نیست.»
مین سو ابروش بالا رفت.
_«چرا؟»
_«یه همخونه دارم.»
مین سو خندش گرفت.
_«چی؟!»
_«تو؟»
_«همخونه؟»
سرمو تکون دادم.
_«داستانش طولانیه.»
_«ولی...»
_«فعلاً مجبوریم کنار هم زندگی کنیم.»
مین سو هنوز میخندید.
_«اون بیچاره میدونه با کی همخونه شده؟»
_«فکر کنم متأسفانه میدونه.»
_«دختره یا پسر؟»
_«دختر.»
مین سو با شیطنت نگام کرد.
_«خوشگله؟»
بدون اینکه فکر کنم...
جواب دادم.
_«آره.»
چند ثانیه بعد...
تازه فهمیدم چی گفتم.
مین سو لبخند عمیقی زد.
_«آهااا...»
_«پس داستان از این قراره.»
اخم کردم.
_«نه.»
_«هیچ داستانی نیست.»
_«فقط همخونهایمه.»
مین سو آروم سر تکون داد.
_«باشه...»
_«فعلاً همخونهته.»
روی "فعلاً" زیادی تأکید کرد.
چشمامو ریز کردم.
_«داری زیادی فکر میکنی.»
_«ممکنه.»
یه شاخه گل سفید برداشت...
روی میز گذاشت.
_«ولی من یه چیزو خوب بلدم.»
_«چی؟»
_«گلها...»
_«و آدما...»
نگام کرد.
_«هردوشون وقتی آرومآروم به یه جا عادت میکنن...»
_«دل کندن براشون سخت میشه.»
جوابی ندادم.
فقط از روی صندلی بلند شدم.
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم.
_«من برم.»
مین سو لبخند زد.
_«باشه.»
_«سلام منو به همخونهت برسون.»
بیاختیار گفتم:
_«حتماً.»
دو قدم که رفتم...
یهو ایستادم.
من...
چرا گفتم حتماً؟
با اخم از گلفروشی بیرون اومدم...
سوار ماشین شدم...
و مستقیم...
به سمت خونهای رفتم...
که دیگه...
فقط یه خونه نبود.
- ۳.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط