{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 47

"ویو جئون جونگ کوک"

همه دور میز شام نشسته بودیم.

خانوم پارک...

مثل اینکه از قبل منو هم جزو اعضای خونه حساب کرده باشه...

بشقاب غذا رو جلوم گذاشت.

_«بفرمایین آقای جئون.»

_«ممنون.»

دوین روبه‌روم نشسته بود.

از همون اول...

انگار تصمیم گرفته بود اعصابمو خورد کنه.

هر بار که میخواستم یه تیکه گوشت بردارم...

اون زودتر برمیداشت.

خواستم سالاد بکشم...

ظرف سالاد رو کشید سمت خودش.

آروم اخم کردم.

_«خانوم پارک.»

سرشو بلند کرد.

+«بله؟»

_«کل میز مال شماست؟»

با پررویی شونه بالا انداخت.

+«هرکی زودتر برداره مال خودشه.»

آقای پارک خندید.

_«رقابتتون سر غذا هم هست؟»

دوین با دهان پر گفت:

+«از اول همین بوده.»

زیر لب گفتم:

_«خیلی باادبی.»

+«ممنون.»

_«تعریف نکردم.»

+«میدونم.»

واقعاً رو اعصاب بود.

خانوم پارک یه کاسه سوپ جلوم گذاشت.

_«آقای جئون...»

_«بله؟»

_«دوین اذیتتون نمیکنه؟»

قبل از اینکه جواب بدم...

دوین سریع گفت:

+«مامان!»

خانوم پارک خندید.

_«خب دارم میپرسم.»

نگاهم بین مادر و دختر چرخید.

بعد آروم گفتم:

_«راستش...»

دوین با چشم‌هاش تهدیدم کرد.

یه چیزی بگو، خودت میدونی...

لبخند خیلی کوچیکی زدم.

_«بعضی وقتا...»

_«یکم.»

دوین با اعتراض گفت:

+«یکم؟!»

_«فقط یکم؟!»

_«آقای جئون...»

_«شما هر روز غر میزنی.»

_«سر قهوه.»

_«سر کفش.»

_«سر دیر اومدن.»

_«سر...»

وسط حرفش گفتم:

_«چون هر روز یه کاری میکنی.»

+«بهونه نیار.»

_«واقعیته.»

+«بهونه‌ست.»

_«واقعیته.»

+«بهونه‌ست.»

آقای پارک قاشقشو روی میز گذاشت.

بعد با خنده گفت:

_«شما دوتا...»

_«اگه نگفته بودین همدیگه رو دوست دارین...»

_«فکر میکردم دشمن خونی همدیگه‌این.»

من و دوین همزمان ساکت شدیم.

بعد خیلی مصنوعی...

هر دومون خندیدیم.

_«هاها...»

+«آره...»

+«ما همیشه همینجوری‌ایم.»

خانوم پارک لبخند زد.

_«اتفاقاً خوبه.»

_«رابطه‌ای که فقط سکوت باشه...»

_«زود خسته‌کننده میشه.»

دوین زیر لب گفت:

+«اینو دیگه قبول دارم.»

نگاش کردم.

_«یعنی قبول داری خسته‌کننده نیستم؟»

+«نه.»

+«قبول دارم اعصاب خوردکنی.»

_«...»

+«ولی...»

یه لحظه مکث کرد.

+«وقتی غر نمیزنی...»

+«خونه زیادی ساکته.»

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

اونم انگار تازه فهمیده بود چی گفته.

سریع سرشو پایین انداخت...

و مشغول غذا خوردن شد.

خانوم پارک لبخندش عمیق‌تر شد.

آقای پارک هم چیزی نگفت...

فقط یه نگاه معنی‌دار بین من و دوین رد و بدل کرد.

منم قاشقم رو برداشتم...

ولی برای اولین بار...

طعم غذا رو درست حس نمیکردم.

چون تمام فکرم...

گیر یه جمله افتاده بود.

«وقتی غر نمیزنی... خونه زیادی ساکته.»

نمی‌دونستم چرا...

ولی همون یه جمله...

تا ته دلم نشست.
دیدگاه ها (۱۵)

همخونه اجباری.. پارت 48."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...نزدیک نه ش...

همخونه اجباری... پارت 49."ویو جئون جونگ کوک"همین که در خونه ...

همخونه اجباری... پارت 46"ویو جئون جونگ کوک"خونه...فقط دلم می...

همخونه اجباری... پارت 45."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...هفت و بیس...

پارت ۱۰و رفت رو تخت دراز کشیدکه بارون باریدمیا:اخجون بارونکه...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁷خانواده پارک و کیم برگشتن خونه طبق معمول ...

همخونه اجباری... پارت 16."ویو پارک دوین"_«این.»گوشی رو از دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط