همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 46
"ویو جئون جونگ کوک"
خونه...
فقط دلم میخواست برسم خونه...
یه دوش بگیرم...
قهوه درست کنم...
و تا فردا هیچ صدایی نشنوم.
چهل دقیقه بعد...
ماشینم جلوی خونه توقف کرد.
چراغهای داخل خونه روشن بود.
لبخند خیلی ریزی زدم.
پس هنوز نرفتن.
در ماشین رو بستم...
سمت در ورودی رفتم.
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق...
در باز شد.
همون لحظه...
صدای خنده از داخل خونه اومد.
خانوم پارک با صدای بلند میخندید.
آقای پارک هم انگار داشت یه خاطره تعریف میکرد.
و بین خندهها...
صدای دوین...
که از صبح نشنیده بودمش.
+«باباااا...»
+«اون موقع پنج سالم بود.»
_«خب یادمه دیگه.»
+«اصلاً این خاطره رو نگووو.»
بیاختیار گوشه لبم بالا رفت.
کفشامو درآوردم...
وارد هال شدم.
همین که چشم دوین بهم افتاد...
لبخندش یه لحظه محو شد.
بعد سریع از جاش بلند شد.
+«اومدی؟»
سرمو تکون دادم.
_«سلام.»
خانوم پارک با لبخند گفت:
_«آقای جئون.»
_«خسته نباشین.»
_«ممنون.»
آقای پارک هم از جاش بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد.
_«روز کاری سختی بود؟»
باهاش دست دادم.
_«تقریباً.»
_«ولی گذشت.»
دوین همون موقع اومد سمتم.
خیلی آروم...
طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
+«فکر کردم دیرتر بیای.»
بدون اینکه نگاش کنم...
آروم جواب دادم.
_«ترسیدی؟»
+«نه.»
_«پس؟»
+«فقط...»
+«بابام از صبح صدتا سؤال درباره تو پرسیده.»
به زور خندم رو نگه داشتم.
_«همه رو جواب دادی؟»
+«نه.»
+«بعضیاشو گذاشتم واسه خودت.»
آروم زیر لب گفتم:
_«خیلی لطف کردی.»
دوین لبخند شیطونی زد.
+«خواهش.»
خانوم پارک از آشپزخونه صدا زد.
_«آقای جئون...»
_«شام آمادهست.»
_«بیاین سر میز.»
یه لحظه خواستم بگم مزاحم نمیشم...
ولی قبل از اینکه حرف بزنم...
آقای پارک گفت:
_«نه نگین خوردم.»
_«امشب با ما شام میخورین.»
دوین هم دست به سینه شد.
+«آره.»
+«حق نداری فرار کنی.»
نگاهش کردم.
_«دستور میدی؟»
+«دقیقاً.»
_«به رئیست؟»
+«الان تو خونهای.»
+«اینجا رئیس نداری.»
بیاختیار خندیدم.
_«باشه خانوم پارک.»
همین که اینو گفتم...
دوین یه لحظه مات نگام کرد.
بعد خیلی آروم...
لبخند محوی روی لبش نشست.
و نمیدونستم چرا...
ولی برای اولین بار...
برگشتن به اون خونه...
دیگه حس برگشتن به یه جای غریبه رو نداشت.
پارت 46
"ویو جئون جونگ کوک"
خونه...
فقط دلم میخواست برسم خونه...
یه دوش بگیرم...
قهوه درست کنم...
و تا فردا هیچ صدایی نشنوم.
چهل دقیقه بعد...
ماشینم جلوی خونه توقف کرد.
چراغهای داخل خونه روشن بود.
لبخند خیلی ریزی زدم.
پس هنوز نرفتن.
در ماشین رو بستم...
سمت در ورودی رفتم.
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق...
در باز شد.
همون لحظه...
صدای خنده از داخل خونه اومد.
خانوم پارک با صدای بلند میخندید.
آقای پارک هم انگار داشت یه خاطره تعریف میکرد.
و بین خندهها...
صدای دوین...
که از صبح نشنیده بودمش.
+«باباااا...»
+«اون موقع پنج سالم بود.»
_«خب یادمه دیگه.»
+«اصلاً این خاطره رو نگووو.»
بیاختیار گوشه لبم بالا رفت.
کفشامو درآوردم...
وارد هال شدم.
همین که چشم دوین بهم افتاد...
لبخندش یه لحظه محو شد.
بعد سریع از جاش بلند شد.
+«اومدی؟»
سرمو تکون دادم.
_«سلام.»
خانوم پارک با لبخند گفت:
_«آقای جئون.»
_«خسته نباشین.»
_«ممنون.»
آقای پارک هم از جاش بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد.
_«روز کاری سختی بود؟»
باهاش دست دادم.
_«تقریباً.»
_«ولی گذشت.»
دوین همون موقع اومد سمتم.
خیلی آروم...
طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
+«فکر کردم دیرتر بیای.»
بدون اینکه نگاش کنم...
آروم جواب دادم.
_«ترسیدی؟»
+«نه.»
_«پس؟»
+«فقط...»
+«بابام از صبح صدتا سؤال درباره تو پرسیده.»
به زور خندم رو نگه داشتم.
_«همه رو جواب دادی؟»
+«نه.»
+«بعضیاشو گذاشتم واسه خودت.»
آروم زیر لب گفتم:
_«خیلی لطف کردی.»
دوین لبخند شیطونی زد.
+«خواهش.»
خانوم پارک از آشپزخونه صدا زد.
_«آقای جئون...»
_«شام آمادهست.»
_«بیاین سر میز.»
یه لحظه خواستم بگم مزاحم نمیشم...
ولی قبل از اینکه حرف بزنم...
آقای پارک گفت:
_«نه نگین خوردم.»
_«امشب با ما شام میخورین.»
دوین هم دست به سینه شد.
+«آره.»
+«حق نداری فرار کنی.»
نگاهش کردم.
_«دستور میدی؟»
+«دقیقاً.»
_«به رئیست؟»
+«الان تو خونهای.»
+«اینجا رئیس نداری.»
بیاختیار خندیدم.
_«باشه خانوم پارک.»
همین که اینو گفتم...
دوین یه لحظه مات نگام کرد.
بعد خیلی آروم...
لبخند محوی روی لبش نشست.
و نمیدونستم چرا...
ولی برای اولین بار...
برگشتن به اون خونه...
دیگه حس برگشتن به یه جای غریبه رو نداشت.
- ۳.۹k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط