{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📌 #یک_داستان_یک_پند

📌 #یک_داستان_یک_پند

🔸مردی با دو پسر خود برای مردم با سنگ و گِل خانه می‌ساخت. مرد دختری داشت که به تازگی به خانه بخت فرستاده و بخاطر تهيه جهیزیه بدهکار مردم شده بود. او حتی در سرمای زمستان دست از کار نمی‌کشید. مرد در سحرگاهی برای نماز بیدار شد و به حیاط خانه رفت، بارش شدید برف را دید و گفت: خدایا بر من رحمی کن چند روز بارش برف را به تأخیر بینداز تا من بدهی‌های خود را بدهم. ولی برف همچنان بارید و تمام مسیرها و راه‌ها را مسدود کرد. مرد با دیدن این صحنه نالان و غمگین شد که چرا خدا دعای او را اجابت نکرد؟ صبح که شد درب خانه را باز کرد، برف روبی را دید که بازارش گرم است، فکری به ذهنش خطور کرد، بلافاصله دو پارو تهیه کرد و با پسرش مشغول به پارو کردن پشت بام خانه‌ ها شدند. آنان دو روز از برف روبی درآمد خوبی داشتند چنان که آرزو می کردند سراسر زمستان را برف ببارد. آن گاه پدر به فرزند گفت: پسرم! آموختم که خداوند کسب روزی را بر بنده‌ای هرگز نمی‌بندد. این چشم دل ما انسان‌هاست که بسته است. ما روزی خدا را فقط در جایی که خود گمان می‌کنیم می جوییم.

‌
دیدگاه ها (۰)

🔴ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که ...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕ماه‌ها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد....

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۳)

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

The Fairy's - Monster's wrong love

پارت ۴۷ — نامه‌ای که نرسیددو ماه از تبعید یورا گذشته بود.حال...

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀پارت:10و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط