{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنم

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنم
دست و آغوش «تو» را عالے تجسّم مےڪنم

با «تو» من تصویرِ زیباےِ شب و آیینہ‌ام
در منے هر روز با عشقم تڪلّم مےڪنم

در تمام شهر حرف اُفتاده، من دیوانہ‌ام
با خیالت چون خوشم تنها تبسّم مےڪنم

انحصارے مےشوم ،شڪ مےڪنم، غر مےزنم
یا حسادت مےڪنم گاهے ترحّم مےڪنم

راستے حقِّ مرا در عاشقے معلوم ڪن
من ڪہ خود را سوژه‌ےِ اشعارِ مردم مےڪنم

باز ڪردم چشم را حالا ببین رسوا منم
من ڪہ آغوشِ «تو» را عالے تجسّم مےڪنم
دیدگاه ها (۴)

خیس بارانم،ببین،چتری نمیخواهد دلمبا تو ام ،باخاطرت،چیزی نمیخ...

در دامِ تـو اُفـتـاده ام و بـاز ، غَـمـی نیـستدیوانه ی چَشما...

از دست تو امشب گله دارد دل زارمدلتنگ نگاهت شدم ...

در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم.دستم را زیر پلکهایم بردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط