پارت
پارت ۱۳
من روانشناس و تراپیست این مرتیکه سایکو ام ... و اون تقاص این همه خوبی ای که در حقش کردم رک با این کلمات داد.....و
تهیونگ بریم دیگه خستم درد دارم ( تهیونگ: بکی/رم)
ویو ا.ت و ته داخل ماشین و در حال رفتن به عمارت
ا.ت : تهیونگ ... یه سوال بپرسم ؟
ته : اره بگو
ا.ت : میشه بگی منظورت از اون حرفایی که پشت تلفن زدی چی بود؟ فک میکنی من هرزه ام؟
ته : ( میخنده)
ا.ت: نخند لطفا جوابمو بده
ته : عاشق همین خنگ بودناتم .... وای آخه دختر اگه من میگفتم که تو حتی ۱ درصد واسم مهمی ،... میدونی اون جانگ بی ناموس چیکارت میکرد؟ هرچیزی ممکنه بوداا
ا.ت : خوب چرا انقدر ریلکس بودی ؟ واقعا حس میکنم این حرفا رو از ته دلت زدی ببین واقعا دارم میگم من بین اون همه بیماری که داشتم هیچ کدوم رو حتی بغل نکردم واسه ی خداحافظی.... تنها مردی که بغلش کردم داداشم بوده.....
ته : بابات رو جا نزاشتی؟؟
ا.ت : هه بابام ؟ نه آخه بابااااامممم؟
ته : ببین میدونم چه چیزایی رو تحمل کردی .... الانم که بحث داداشت..... میخوام از زبون خودت بشنوم
(خلاصه بهتون میگم فیک طولانی نشه)
ا.ت ..... خب ببین از اونجایی شروع شد که مامانم منو و داداشم و بابام رو ترک کرد .... یه بیماری گرفت ..... من اون موقع ۸ سالم بود .... خوب یادمه که وقتی مامانم مرد بابام دقیقااااا یک ماه بعدش اومد و یه زن گرفت .... اون زن جلوی بابام من رو ناز میکرد داداشم رو بوس میکرد اما وقتی بابام از خونه میرفت بیرون بعلاوه ی اینکه به ما محل سگ هم نمیداد..... ۲ تا مرد داگه رو هم میآورد خونه ( مایا : حس میکنم خیلی چندشه)) بعد چند ماهی که بابام با اون زن بود رفتارش با ما تغییر کرد بابام هم مث نامادریم شده بود ... بد اخلاق ... دختر باز .... مشروب خور.... بی اعصاب.... و خیلی رفتار های گند دیگه از اونجا بود که دیگه تنها کسی که داشتم داداشم بود .... اها یه چیزی رو جا گذاشتم بابام و نامادریم توی فک کنم ۱۰ سالگی من یه خواهر ناتنی. واسه من و داداشم آوردن که از همون بچگی خخخیییلللییییی پیکمی بود... همیشه پز عروسکاشو به من میداد ..،.. شاید بگی مگه نگفتم بالام مار. ولکرده ،،،،، ولی باید بگم که ما توی عمارتش بودم ولی انگار وجود نداشتیم
جوری به دخترش اهمیت میداد که حتی داداشم دلش واسه من میسوخت .... داداشم از من بزرگ تر بود دیگههههه ولی من خیلی نیاز به محبت بابام و وجود مامانم نیاز داشتم تهیونگ خیلی الانم تنها مشغله ام اینکه که قاتله داداشمو پیدا کنم همین
ته: خیلی گذشته ی سختی داشتی ،...، ببخشید که خواستم خودت بهم بگی
ا.ت : نه بابا سبک شدم
( این دو کفتر عاشق که هنوز به عشقشون پی نبرده ان رسیدن به قفسشون🤣🙄)
ا.ت : عاخیییییشششششششش کمرم درد گرفتتتتتتتتتتتتتتت
ته : تو رانندگی گردی یا من ؟
ا.ت : خوب تو.... ولی دلیلنمیسه من خسته نباشم بالاخره مث چی فک زدم ...🫣🙄
ته. : تسلیم باو
پارت بزارم یا بخوابم؟
زندگی سخته
بچه ها لایک ها خیلی کمه و اگه که اینجوری باشه من مجبورم شرط بزارم مثل فیک نویس های دیگه..... آخه ناعادلانه اس ما ۱۵۰ نفریم اما لایک ها مثلا ۲۰ تاست
من روانشناس و تراپیست این مرتیکه سایکو ام ... و اون تقاص این همه خوبی ای که در حقش کردم رک با این کلمات داد.....و
تهیونگ بریم دیگه خستم درد دارم ( تهیونگ: بکی/رم)
ویو ا.ت و ته داخل ماشین و در حال رفتن به عمارت
ا.ت : تهیونگ ... یه سوال بپرسم ؟
ته : اره بگو
ا.ت : میشه بگی منظورت از اون حرفایی که پشت تلفن زدی چی بود؟ فک میکنی من هرزه ام؟
ته : ( میخنده)
ا.ت: نخند لطفا جوابمو بده
ته : عاشق همین خنگ بودناتم .... وای آخه دختر اگه من میگفتم که تو حتی ۱ درصد واسم مهمی ،... میدونی اون جانگ بی ناموس چیکارت میکرد؟ هرچیزی ممکنه بوداا
ا.ت : خوب چرا انقدر ریلکس بودی ؟ واقعا حس میکنم این حرفا رو از ته دلت زدی ببین واقعا دارم میگم من بین اون همه بیماری که داشتم هیچ کدوم رو حتی بغل نکردم واسه ی خداحافظی.... تنها مردی که بغلش کردم داداشم بوده.....
ته : بابات رو جا نزاشتی؟؟
ا.ت : هه بابام ؟ نه آخه بابااااامممم؟
ته : ببین میدونم چه چیزایی رو تحمل کردی .... الانم که بحث داداشت..... میخوام از زبون خودت بشنوم
(خلاصه بهتون میگم فیک طولانی نشه)
ا.ت ..... خب ببین از اونجایی شروع شد که مامانم منو و داداشم و بابام رو ترک کرد .... یه بیماری گرفت ..... من اون موقع ۸ سالم بود .... خوب یادمه که وقتی مامانم مرد بابام دقیقااااا یک ماه بعدش اومد و یه زن گرفت .... اون زن جلوی بابام من رو ناز میکرد داداشم رو بوس میکرد اما وقتی بابام از خونه میرفت بیرون بعلاوه ی اینکه به ما محل سگ هم نمیداد..... ۲ تا مرد داگه رو هم میآورد خونه ( مایا : حس میکنم خیلی چندشه)) بعد چند ماهی که بابام با اون زن بود رفتارش با ما تغییر کرد بابام هم مث نامادریم شده بود ... بد اخلاق ... دختر باز .... مشروب خور.... بی اعصاب.... و خیلی رفتار های گند دیگه از اونجا بود که دیگه تنها کسی که داشتم داداشم بود .... اها یه چیزی رو جا گذاشتم بابام و نامادریم توی فک کنم ۱۰ سالگی من یه خواهر ناتنی. واسه من و داداشم آوردن که از همون بچگی خخخیییلللییییی پیکمی بود... همیشه پز عروسکاشو به من میداد ..،.. شاید بگی مگه نگفتم بالام مار. ولکرده ،،،،، ولی باید بگم که ما توی عمارتش بودم ولی انگار وجود نداشتیم
جوری به دخترش اهمیت میداد که حتی داداشم دلش واسه من میسوخت .... داداشم از من بزرگ تر بود دیگههههه ولی من خیلی نیاز به محبت بابام و وجود مامانم نیاز داشتم تهیونگ خیلی الانم تنها مشغله ام اینکه که قاتله داداشمو پیدا کنم همین
ته: خیلی گذشته ی سختی داشتی ،...، ببخشید که خواستم خودت بهم بگی
ا.ت : نه بابا سبک شدم
( این دو کفتر عاشق که هنوز به عشقشون پی نبرده ان رسیدن به قفسشون🤣🙄)
ا.ت : عاخیییییشششششششش کمرم درد گرفتتتتتتتتتتتتتتت
ته : تو رانندگی گردی یا من ؟
ا.ت : خوب تو.... ولی دلیلنمیسه من خسته نباشم بالاخره مث چی فک زدم ...🫣🙄
ته. : تسلیم باو
پارت بزارم یا بخوابم؟
زندگی سخته
بچه ها لایک ها خیلی کمه و اگه که اینجوری باشه من مجبورم شرط بزارم مثل فیک نویس های دیگه..... آخه ناعادلانه اس ما ۱۵۰ نفریم اما لایک ها مثلا ۲۰ تاست
- ۱۱۷
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط