{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد غمگین ، عاشقی شوریده سر

مرد غمگین ، عاشقی شوریده سر
می رود امشب ،، از اینجا بی خبر

می رود تا ،، فارغ از اندوه و درد
دور گردد ،،،،،، از شما بی درد سر

زیر باران های ،،، زجر و جور و تیر
فکر رفتن کرده و ،،،،،،، عزم سفر

همچو مرغی ،، بسته در کنج قفس
می زند خود را ،،، به هر دیوار و در

آرزوی پر زدن ،،،، رفتن ،،،، به دور
دارد او اما ،،،،،،،، شکسته بال و پر

جسم زار و قلب خون و خیس اشک
غصه دار از ،،،،،،،، زخم و زجر هر نفر

توشه اش افسوس و یارش خاطرات
دور گشت و رفت و رفت ، او دور تر

بسکه زجرش داده اید ،،،، این مرد را
رفت و ،،،،، پشتش را نکرد حتی نظر

دور گشت و دور گشت و ، بعد از این
می کند از فکرتان هم ،،،،،،،،،، او حذر
دیدگاه ها (۷)

جاده دلگیرست وقتی عشق همراهت نباشد دوستان باشند, اما یار دلخ...

‌ روح سرگردان عشقم ؛ جلوهٔ شیدائی ام...سینه ام آتش گرفت از ...

هر جا که حرفت شد همان دم گریه کردمخود را به یک گوشه کشاندم گ...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

سایه‌های کلاغپارت نوزدهم | قفس کلاغدستِ زمخت مرد، محکم روی د...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دستاش رو پشتش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط