{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت نوزدهم | قفس کلاغ

دستِ زمخت مرد، محکم روی دهان آوا قرار گرفته بود.

بوی چرم خیس و باروت، نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود.

با تمام توان تقلا کرد.

آرنجش را به شکم مرد کوبید.

اما انگار به دیوار ضربه زده بود.

مرد حتی تکان هم نخورد.

او را از راهروی تاریک عمارت، میان چند درِ مخفی عبور داد.

صدای موسیقی مهمانی، لحظه‌به‌لحظه دورتر می‌شد.

آوا سعی کرد چیزی را به خاطر بسپارد.

سه پله پایین...

یک راهروی باریک...

یک مجسمه‌ی کلاغ...

پیچ به راست...

اگر زنده می‌ماند، شاید همین مسیر راه نجاتش می‌شد.

ناگهان مرد او را داخل اتاقی هل داد.

درِ آهنی با صدایی سنگین بسته شد.


---

آوا نفس‌نفس می‌زد.

با ترس به اطراف نگاه کرد.

اتاق بزرگ بود، اما هیچ پنجره‌ای نداشت.

فقط چند شمع روشن...

قفسه‌هایی پر از کتاب‌های قدیمی...

و روی دیوار روبه‌رو...

نقاشی عظیم یک کلاغ با چشمان سرخ.

زیر نقاشی، جمله‌ای با خطی قدیمی نوشته شده بود:

«کلاغ، راز را با خون حفظ می‌کند.»

قلب آوا تندتر زد.

احساس می‌کرد قبلاً این جمله را دیده است...

اما کجا؟


---

صدای باز شدن در آمد.

تق...

مرد نقاب‌دار وارد شد.

قدش بلند بود.

کت بلند مشکی پوشیده بود.

نقاب نقره‌ای، تمام صورتش را پوشانده بود.

آرام جلو آمد.

بدون عجله.

بدون اینکه اسلحه‌اش را بیرون بکشد.

آوا یک قدم عقب رفت.

ـ «تو کی هستی؟»

مرد سکوت کرد.

بعد خیلی آرام دستش را بالا برد و نقابش را برداشت.

آوا خشکش زد.

او را نمی‌شناخت.

مرد حدود پنجاه ساله بود.

موهای جوگندمی...

چشمانی خاکستری...

و زخمی قدیمی که از کنار چشمش تا زیر چانه کشیده شده بود.

لبخند آرامی زد.

ـ «بالاخره... بعد از پانزده سال.»

آوا اخم کرد.

ـ «شما منو می‌شناسین؟»

مرد با لحنی عجیب گفت:

ـ «بیشتر از چیزی که خودت خودت رو می‌شناسی.»


---

همان لحظه...

در سالن مهمانی...

آرمان، یقه‌ی یکی از محافظان را گرفته بود.

ـ «دوربین‌ها!»

ـ «رئیس... همه‌شون همزمان قطع شدن!»

آرمان با عصبانیت او را رها کرد.

رگ گردنش بیرون زده بود.

ـ «تمام خروجی‌ها رو ببندین!»

کاوه هم از آن طرف سالن نزدیک شد.

برخلاف همیشه، صورتش کاملاً جدی بود.

ـ «این کار من نبود.»

آرمان با خشم نگاهش کرد.

ـ «از کجا معلوم؟»

کاوه قدمی جلو آمد.

ـ «اگه کار من بود، الان این‌قدر دنبال آوا نمی‌گشتم.»

برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدند.

دو دشمن قدیمی...

که حالا برای نجات یک نفر، هدف مشترک داشتند.

کاوه دستش را دراز کرد.

ـ «موقتاً آتش‌بس؟»

آرمان به دست او نگاه کرد.

لبخند تمسخرآمیزی زد.

ـ «از تو متنفرم.»

کاوه شانه بالا انداخت.

ـ «احساس دوطرفه‌ست.»

چند ثانیه بعد...

آرمان دستش را فشرد.

ـ «تا وقتی آوا رو پیدا کنیم.»


---

در همان زمان...

مرد ناشناس، جعبه‌ای چوبی را روی میز گذاشت.

درِ جعبه را باز کرد.

داخل آن...

یک گردنبند قدیمی با آویز کلاغ نقره‌ای قرار داشت.

چشم‌های آوا گرد شد.

نمی‌دانست چرا...

اما قلبش با دیدن آن گردنبند به درد آمد.

مرد گردنبند را برداشت.

ـ «این مال مادرت بود.»

نفس آوا بند آمد.

ـ «...چی؟»

ـ «شب آتش‌سوزی، قبل از اینکه کشته بشه، این رو به من سپرد.»

اشک بی‌اختیار در چشم‌های آوا جمع شد.

ـ «شما... مادرم رو می‌شناختین؟»

مرد نگاهش را پایین انداخت.

ـ «من محافظ شخصی پدرت بودم.»

دنیا دور سر آوا چرخید.

ـ «پس... پدرم...»

مرد آرام گفت:

ـ «پدرت رئیس واقعی خاندان کلاغ بود.»


---

ناگهان...

بوم!

صدای انفجاری مهیب، دیوار اتاق را لرزاند.

گرد و خاک از سقف فرو ریخت.

مرد با تعجب به سمت در برگشت.

دومین انفجار...

این بار نزدیک‌تر.

سومین انفجار...

قفل در آهنی از جا کنده شد.

دود تمام اتاق را پر کرد.

از میان دود...

صدای خش‌دار و آشنایی آمد.

ـ «ازش فاصله بگیر.»

آوا قلبش از جا کنده شد.

این صدا...

آرمان بود.

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که از پشت دود، صدای خنده‌ی آرام دیگری بلند شد.

ـ «دیر رسیدی...»

کاوه.

هر دو...

هم‌زمان...

برای نجات آوا رسیده بودند.

اما هیچ‌کدام خبر نداشتند...

مرد مرموز، اسلحه‌ای را که زیر میز پنهان کرده بود، آرام به سمت آوا نشانه گرفته است...
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت هجدهم | رقص با دشمنصدای ویولن، تمام سالن ر...

سایه‌های کلاغپارت هفدهم | مهمانی کلاغ‌های سیاهآرمان بدون این...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

سایه‌های کلاغپارت سیزدهم | میان عشق و نفرتدستگیره‌ی در آرام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط