{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 20 (3)🌀✒️
تاریکی مطلق و سکوت سنگین، تنها چیزهایی بودند که جان حس می‌کرد. صدای انفجار ضعیفی که شنیده بود، بیشتر شبیه به قطع شدن ناگهانی برق بود تا انفجار یک بمب. چند ثانیه که گذشت، چراغ‌های اضطراری انبار با نوری قرمز و کم‌جان روشن شدند و چهره‌ی وحشت‌زده‌ی جان را نمایان کردند.

«شرلوک!» جان فریاد زد و با تمام توان به در کوبید. «شرلوک! جواب بده!»

چند لحظه بعد، صدای آشنا و خسته‌ی شرلوک از پشت در آمد. «جان؟ حالت خوبه؟» صدایش گرفته بود، اما لحنش حاکی از آرامش بود. «من… من تونستم بای‌پس کنم. مدار رو قطع کردم.»

جان با نفس راحتی که از سینه‌اش بیرون داد، روی زمین نشست. «لعنتی شرلوک! داشتی منو سکته می‌دادی! چرا این کارو کردی؟»

«اون‌ها می‌خواستن مطمئن بشن که فقط یکی از ما می‌تونه انتخاب کنه.» صدای شرلوک کمی دورتر می‌آمد، انگار در حال حرکت بود. «و به نظر می‌رسه انتخاب من، موندن بود. ولی لازم بود تو بیرون باشی. برای ادامه پرونده.»

صدای شرلوک نزدیک‌تر شد و با صدای چرخاندن کلید در، در فلزی با ناله‌ای باز شد. شرلوک با کت پاره و دودی که هنوز از یقه‌اش بلند می‌شد، بیرون آمد. صورتش کمی سوخته بود، اما چشمانش مثل همیشه تیزبین و مصمم بود.

«چیزی پیدا کردی؟» جان پرسید و به سرعت بلند شد.

شرلوک به جعبه‌ی سیاه که حالا خاموش بود، اشاره کرد. «فقط یه پیام دیگه. ولی این بار نه روی دیوار، نه با کد مورس. توی حافظه‌ی خود جعبه. به نظر میاد این جعبه فقط یه ابزار نبوده، بلکه یه… هاب مرکزی بوده. مرکزی برای هدایت ما.»

شرلوک تلفنش را درآورد و شروع به تایپ کرد. «این جعبه، سیگنال‌های مختلفی رو دریافت و پردازش می‌کرده. اون کد مورس اولیه که پیدا کردی، یه سیگنال اضطراری بوده که نشون می‌داده اینجا در خطره. ولی سیگنال بعدی که وقتی من مدار رو قطع کردم فعال شد…»

شرلوک مکثی کرد و نگاهی به جان انداخت. «یه آدرس جدیده. و این بار، این آدرس مستقیماً به ما مربوط نمی‌شه. یه آدرس متعلق به یکی از همکاران قدیمی من به نام «دکتر آرتور پمبرتون» هست. کسی که روی پروژه‌های مشابه کار می‌کرد.»

«پمبرتون؟ اسمش آشناست.» جان با فکر فرو رفت. «اون که…»

«بله.» شرلوک حرفش را قطع کرد. «همون کسی که چند سال پیش ناپدید شد. پرونده‌اش هیچ‌وقت حل نشد. به نظر می‌رسه اون‌ها دارن ما رو به سمت ریشه‌های این پروژه هدایت می‌کنن. و من فکر می‌کنم پمبرتون کلید ماجراست.»

شرلوک گوشی‌اش را بالا آورد و تصویری را به جان نشان داد. نقشه‌ای با یک نقطه‌ی قرمز در مرکز لندن. «این آدرس جدیده. باید بریم اونجا. ولی این بار، باید خیلی محتاط‌تر باشیم. اون‌ها دارن بازی می‌کنن، جان. و ما هنوز نمی‌دونیم قانون بازی چیه.»


ادامه دارد...


پایان پارت ۲۰ (بخش سوم)...
دیدگاه ها (۵)

بچه ها این ور هم یه داستان میزارم یک روز در میون و موزیک اگر...

شرلوک*Sherlock part 21 (3)🌀✒️چشمان شرلوک با دیدن جان بیهوش ب...

مـــایـــکـــرافـــــــت!؟!یه لحظه جو گرفتش!

من تا به حال انتظار نداشتم که پوست صمیمی کسی باشم🫂😭✨😔

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

شرلوک*Sherlock part 25 (3)🌀✒️هوا سرد و نم‌دار بود و مه غلیظی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط