{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 21 (3)🌀✒️
چشمان شرلوک با دیدن جان بیهوش بر زمین افتاده بود، از خشم و نگرانی گداخته شد. همان لحظه که مرد مسلح به سمت جان حمله کرد، شرلوک غریزتاً به دنبال سلاح یا راهی برای دفاع بود، اما سرعت عمل مهاجم و غافلگیری جان، کار را تمام کرده بود.

«شماها دیگه کی هستید؟!» شرلوک با صدایی که از خشم می‌لرزید، فریاد زد و قدمی به جلو برداشت.

مرد دوم از سایه بیرون آمد. چهره‌اش با ماسکی شبیه به صورت یک روباه پوشیده شده بود. «ما فقط مجری هستیم، آقای هولمز. شما زیادی سوال می‌پرسید. سوال پرسیدن، گاهی به قیمت از دست دادن چیزی که بیشتر از همه دوستش دارید، تمام می‌شود.»

پمبرتون، که تا آن لحظه ساکت و وحشت‌زده به نظر می‌رسید، ناگهان سرش را بلند کرد. «شماها… شماها دیگه چه غلطی می‌کنید؟ قرارداد ما فرق داشت!»

روباه ماسک‌دار خندید. «قرارداد همیشه قابل تغییره، دکتر. مخصوصاً وقتی پای مهره‌های ارزشمندتری مثل هولمز وسط باشه.» او به سمت جان اشاره کرد. «این یکی حالا متعلق به ماست.»

شرلوک می‌دانست که در این وضعیت، درگیری مستقیم با دو نفر، آن هم در مکانی ناشناخته و با جان بی‌هوش، خودکشی محض است. باید عقب‌نشینی می‌کرد و راهی برای نجات جان پیدا می‌کرد.

«ولش کنید.» شرلوک با قاطعیت گفت. «اگه فقط منو می‌خواید، من اینجام. اون بی‌گناهه.»

روباه ماسک‌دار کمی فکر کرد. «جالبه… همیشه شنیده‌ام که شما برای دوستانتون هر کاری می‌کنید. شاید بتونیم یه معامله‌ی خوب با هم داشته باشیم.»

شرلوک آماده‌ی هر شرطی بود. «چی می‌خواید؟»

«اطلاعات.» روباه گفت. «تمام اطلاعاتی که از جعبه‌ی سیاه دارید. جایی که پمبرتون اون رو مخفی کرده بود. همه‌ی چیزهایی که فهمیدید. در ازای اون، شاید دکتر واتسون رو سالم بهتون برگردونیم. البته، اول باید مطمئن بشیم که اطلاعات با ارزشه.»

شرلوک می‌دانست که نمی‌تواند به حرف آن‌ها اعتماد کند. اما جان در خطر بود. او به مانیتور روی میز نگاه کرد. نمودارها و داده‌ها روی صفحه می‌درخشیدند. بخشی از اطلاعات جعبه سیاه در آنجا بود.

«تمام اطلاعات اینجا نیست.» شرلوک گفت. «فقط بخشی از داده‌هاست. داده‌های اصلی دست منه.»

روباه ماسک‌دار کمی به سمت شرلوک خم شد. «پس بهتره زودتر به ما برسید. ما دکتر واتسون رو با خودمون می‌بریم. و شما هم باید راهی پیدا کنید که قبل از ما به اون‌ها برسید. چون اگه دیر بجنبید… خب، هیچ‌وقت نمی‌خواید بدونید که چه بلایی سر دوستتون میاد.»

مرد سایه‌پوش، جان را با زحمت بلند کرد و به سمت در حرکت کردند. پمبرتون همچنان وحشت‌زده به آن‌ها خیره شده بود.

«شرلوک…» پمبرتون با صدایی لرزان گفت. «اون‌ها… اون‌ها همون گروهی هستن که جعبه‌ی سیاه رو ساختن. من فقط… من فقط داشتم سعی می‌کردم جلوی فاجعه رو بگیرم.»

شرلوک به سمت پمبرتون رفت. «الان وقت توضیح دادن نیست. به من بگو، کجا می‌تونم پیداشون کنم؟ آخرین باری که باهاتون ارتباط داشتن، کجا بود؟»

پمبرتون لرزید. «اون‌ها… اون‌ها از یه پایگاه مخفی در زیر شهر استفاده می‌کنن. جایی نزدیک اسکله‌های قدیمی… یه پناهگاه زیرزمینی. ولی ورود بهش خیلی سخته.»

شرلوک به سمت جان که حالا کاملاً بی‌هوش بود، نگاه کرد. باید سریع عمل می‌کرد. «ممنونم، دکتر. امیدوارم دفعه‌ی بعد که می‌بینمت، بتونی تمام ماجرا رو تعریف کنی.»

شرلوک از ساختمان بیرون زد. حالا نه تنها باید جان را پیدا می‌کرد، بلکه باید راهی برای نفوذ به پایگاه مخفی دشمن پیدا می‌کرد. بازی خطرناک‌تر از همیشه شده بود و مهره‌ی اصلی، یعنی جان، حالا در دستان دشمن بود.


ادامه دارد...

پایان پارت 21 (بخش سوم)...
دیدگاه ها (۰)

گودرت رو حس کنیددددددددد🫴🏻🌚😊🔪

وای من عاشق این سکانسممممم🔪🔪🔪😊😊😊😊😭😭😭🤣🤣🤣

بچه ها این ور هم یه داستان میزارم یک روز در میون و موزیک اگر...

شرلوک*Sherlock part 20 (3)🌀✒️تاریکی مطلق و سکوت سنگین، تنها ...

شرلوک*Sherlock part 24 (3)🌀✒️شرلوک به سرعت به سمت در فلزی که...

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط