پارت یازدهم...
پارت یازدهم...
سه روز بود که مدرسه میرفتم. با بچه ها خیلی دوست شده بودم.
بالاخره ریاضی هارو تموم کرد که مایکی بهم گفته بود آماده بشم و دنبالش برم.
رفتیم طرف معبد. همه اومده بودن.
مایکی اینا از پله ها بالا رفتند. منم که بالای معبد بودم.
مایکی منو صدا زد و رفتم پیشش. نگاه آرومم رو دوختم به بقیه. چقدر زیاد بودن. خب من اینجا چه غلطی میکنم؟
مایکی: امروز میخوام یه عضو جدید از تومان و بهتون معرفی کنم، یه دختر!
صدای پچ پچا بلند شد.
مایکی: اون دختر قرار نیست مبارزه کنه.
جالب شده بود داشتم با دقت گوش میدادم.
صدای اعتراض هارو میشنیدم.
یکی: دخترا ضعیفن!
یکی دیگه گفت: ما نمیخوایم دخترا باشند.
مایکی: ساکت این تصمیم منه!
مایکی: میکا از این به بعد عضوی از تومانِ و لقب پرنسس تومان رو میگیره.
بعد هم با لحن ترسناکی گفت: از من به شما جاسوسان نصیحت. حتی فکر صدمه زدن به پرنسس تومان به سرتون نزنه که نابودتون میکنم.
همه کپ کرده بودن و ترسیده بودند. مایکی واقعا ترسناک شده بود.
آروم و زیر چشمی نگاهی بهش کردم که دوراکن اعلام کرد جلسه تموم شده.
معبد در عرض چند دقیقه خالی شد.
یهو انگار تازه فهمیدم چی شده. با حرص افتادم دنبال مایکی. وایسا ببینم چه چرت و پرتی بود گفتی؟ پرنسس تومان کیه دیگه؟ تومان چیه؟
مایکی: تویی دیگه. تومان هم که گنگ ما.
میکا: مایکی وایسا. وایسا تا نکشتمتتت!
بالاخره بعد از چند دقیقه بیخیالش شدم و رفتم طرف معبد.
چیفویو اومد دنبالمو گفت میرسونتم خونه، امشب مایکی خونه نمیاد قبول کردم.
چیفویو رسوندم خونه.
چیفویو: بای بای پرنسس تومان مواظب خودت باش. بعد هم رفت.
رفتم تو که اِما پرید بغلم.
اِما: سلاممم چه خبر؟
با تفکر گفتم: چه جوری میتونم یه دیوونه رو به قتل برسونم؟
اِما: چی؟
میکا: داداشت دیوونه شده اِما! وایی نبودی ببینی جلوی گنگش چه چرت و پرتی گفت. یهو زدم زیره خنده.
همونطور که اشک از چشمام می اومد تک تک حرفای مایکی و تکرار کردم. نفسم از بس خندیده بودم بالا نمی اومد.
اِما با شیطنت گفت: به به پرنسس تومان. پادشاه بالاخره دست به کار شدند.
میکا: اِما خل شدی به سلامتی؟
اِما: نه بابا خل بشم برا چی.
میکا: بلند شو بخوابیم کم چرت و پرت بگو صبح باید بریم مدرسه.
بالاخره اِما بلند شد بریم بخوابیم.
صبح زود از خواب پریدم بالا. آماده شدم و با اِما رفتیم مدرسه.
بی حوصله بودم. خیلی خوابم می اومد. همینجوری الکی الکی بی حوصله بودم.
هینا اومد سمتم آروم زیر گوشم گفت.
هینا:به به پرنسس تومان تبریک میگم.
میکا:هینا خواهش میکنم شوخی نکن این خواهر و برادر دیوونه شدن. باید یه جوری جمعش کنم.
بچه ها همه کمکم میاومدن. با همه سلام میکردم و حرف میزدم. آروم سر جام نشسته بودم.
صدای در بلند شد. فکر کردم معلمه. برگشتم طرف در.
هاه! مایکی اینجا چیکار میکنه؟
با لبخند بزرگی اومد سمتم.
همه بهش نگاه میکردند. بعضیها با ترس بعضیها که پیدا بود میخوان بخورنش. حواسم نبود.
رسیده بود جلوم. نگاش کردم.
مایکی: پرنسس تومان چه طوره؟ دیشب خوب خوابید؟
میکا؛ ه...هی...مایکی..
مایکی: جانم پرنسس! چی شده؟
میکا: هیچی، چیزی نیست. خوبید شما فرمانده؟
اینارو آروم اما محکم گفتم. مایکی تعجب کرده بود.
مایکی: اگه پرنسس خوب باشه، منم عالیم.
دستمو گرفتو نوازش کرد. کپ کرده بودم.
بعد هم با لبخند خدافظی کرد و رفت. صدای خندهٔ ریز اِما رو مخم بود. هر لحظه ممکن بود خفه اش کنم. اِما هم در رفت.
________________________________________
سلااااااام😃💗
پارت جدید رو دارم بارگذاری میکنم ببخشید دیر شد.😶🌫️🩵
پیاما رو میخوندم یمی درمیون هی گفته بودید پارت بعد...بعد من اینطوری بودم وای مگه چند روزه پارت ندادم؟🤦♀️🫠
راستی بگید من چند سالمه؟👀
و چیزی که از من تصور میکنید بگید.
#توکیو_ریونجرز
_انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
سه روز بود که مدرسه میرفتم. با بچه ها خیلی دوست شده بودم.
بالاخره ریاضی هارو تموم کرد که مایکی بهم گفته بود آماده بشم و دنبالش برم.
رفتیم طرف معبد. همه اومده بودن.
مایکی اینا از پله ها بالا رفتند. منم که بالای معبد بودم.
مایکی منو صدا زد و رفتم پیشش. نگاه آرومم رو دوختم به بقیه. چقدر زیاد بودن. خب من اینجا چه غلطی میکنم؟
مایکی: امروز میخوام یه عضو جدید از تومان و بهتون معرفی کنم، یه دختر!
صدای پچ پچا بلند شد.
مایکی: اون دختر قرار نیست مبارزه کنه.
جالب شده بود داشتم با دقت گوش میدادم.
صدای اعتراض هارو میشنیدم.
یکی: دخترا ضعیفن!
یکی دیگه گفت: ما نمیخوایم دخترا باشند.
مایکی: ساکت این تصمیم منه!
مایکی: میکا از این به بعد عضوی از تومانِ و لقب پرنسس تومان رو میگیره.
بعد هم با لحن ترسناکی گفت: از من به شما جاسوسان نصیحت. حتی فکر صدمه زدن به پرنسس تومان به سرتون نزنه که نابودتون میکنم.
همه کپ کرده بودن و ترسیده بودند. مایکی واقعا ترسناک شده بود.
آروم و زیر چشمی نگاهی بهش کردم که دوراکن اعلام کرد جلسه تموم شده.
معبد در عرض چند دقیقه خالی شد.
یهو انگار تازه فهمیدم چی شده. با حرص افتادم دنبال مایکی. وایسا ببینم چه چرت و پرتی بود گفتی؟ پرنسس تومان کیه دیگه؟ تومان چیه؟
مایکی: تویی دیگه. تومان هم که گنگ ما.
میکا: مایکی وایسا. وایسا تا نکشتمتتت!
بالاخره بعد از چند دقیقه بیخیالش شدم و رفتم طرف معبد.
چیفویو اومد دنبالمو گفت میرسونتم خونه، امشب مایکی خونه نمیاد قبول کردم.
چیفویو رسوندم خونه.
چیفویو: بای بای پرنسس تومان مواظب خودت باش. بعد هم رفت.
رفتم تو که اِما پرید بغلم.
اِما: سلاممم چه خبر؟
با تفکر گفتم: چه جوری میتونم یه دیوونه رو به قتل برسونم؟
اِما: چی؟
میکا: داداشت دیوونه شده اِما! وایی نبودی ببینی جلوی گنگش چه چرت و پرتی گفت. یهو زدم زیره خنده.
همونطور که اشک از چشمام می اومد تک تک حرفای مایکی و تکرار کردم. نفسم از بس خندیده بودم بالا نمی اومد.
اِما با شیطنت گفت: به به پرنسس تومان. پادشاه بالاخره دست به کار شدند.
میکا: اِما خل شدی به سلامتی؟
اِما: نه بابا خل بشم برا چی.
میکا: بلند شو بخوابیم کم چرت و پرت بگو صبح باید بریم مدرسه.
بالاخره اِما بلند شد بریم بخوابیم.
صبح زود از خواب پریدم بالا. آماده شدم و با اِما رفتیم مدرسه.
بی حوصله بودم. خیلی خوابم می اومد. همینجوری الکی الکی بی حوصله بودم.
هینا اومد سمتم آروم زیر گوشم گفت.
هینا:به به پرنسس تومان تبریک میگم.
میکا:هینا خواهش میکنم شوخی نکن این خواهر و برادر دیوونه شدن. باید یه جوری جمعش کنم.
بچه ها همه کمکم میاومدن. با همه سلام میکردم و حرف میزدم. آروم سر جام نشسته بودم.
صدای در بلند شد. فکر کردم معلمه. برگشتم طرف در.
هاه! مایکی اینجا چیکار میکنه؟
با لبخند بزرگی اومد سمتم.
همه بهش نگاه میکردند. بعضیها با ترس بعضیها که پیدا بود میخوان بخورنش. حواسم نبود.
رسیده بود جلوم. نگاش کردم.
مایکی: پرنسس تومان چه طوره؟ دیشب خوب خوابید؟
میکا؛ ه...هی...مایکی..
مایکی: جانم پرنسس! چی شده؟
میکا: هیچی، چیزی نیست. خوبید شما فرمانده؟
اینارو آروم اما محکم گفتم. مایکی تعجب کرده بود.
مایکی: اگه پرنسس خوب باشه، منم عالیم.
دستمو گرفتو نوازش کرد. کپ کرده بودم.
بعد هم با لبخند خدافظی کرد و رفت. صدای خندهٔ ریز اِما رو مخم بود. هر لحظه ممکن بود خفه اش کنم. اِما هم در رفت.
________________________________________
سلااااااام😃💗
پارت جدید رو دارم بارگذاری میکنم ببخشید دیر شد.😶🌫️🩵
پیاما رو میخوندم یمی درمیون هی گفته بودید پارت بعد...بعد من اینطوری بودم وای مگه چند روزه پارت ندادم؟🤦♀️🫠
راستی بگید من چند سالمه؟👀
و چیزی که از من تصور میکنید بگید.
#توکیو_ریونجرز
_انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۲۲۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط