پارت دهم...
پارت دهم...
میکا: دیگه نمیخوام هرگز ببینمت پس خودتو گم و گور کنو سر راهم نیا.
دندونام و با حرص و عصبانیت رو هم سابیدم.
میکا: اونقدر بخشنده نیسم که قاتل اون بچه ها و کسی که تو قتل پدر و مادرم نقش داشته رو ببخشم. خودتونم میدونید منو پدرم کنترل میکرد و اگرنه خطرناک تر از چیزی که بودم میشدم.
کیا آروم احترام گذاشتو ناپدید شد.
حالم خوب نبود. بعد از رفتنش رو زمین ولو شدم. نفس نفس میزدم.
زاویه دید مایکی
با ترس دویدم سمتش. بچه ها خشک شده بودند. این میکا با اون میکای قبلی ۱۸۰درجه فرق داشت. خیلی ترسناک بودو مهر و محبت نداشت.
آروم بغلش کردم.
با عجز نگام میکرد. عجز تو نگاش اذیتم میکرد.
صداشو شنیدم.
میکا: من معذرت میخوام. از همه اتون معذرت میخوام بابت اون...حرفها....
انگار گفتنش براش سخت بود.
مایکی: میکا آروم باش مهم نیست.
اشک تو چشماش جمع شدن بود.
میکا: اوه مایکی دیدی؟ اون چهرهٔ وحشیمو دیدی؟
صداش از بغض میلرزید.
میکا: مثل یه حیوون وحشی شده بودم مگه نه؟ خوی حیوونیم رو دیدی؟ اون من بودم مایکی. من بودم.
نمیتونست نفس بکشه.
میکا: بابا مامان ازم ناامید شدند.
از حال رفت. با ترس بغلش کردمو دویدم سوار موتور شدم. بچه ها دنبالم می اومدند.
رسیدم بیمارستان. سریع داد زدم پرستاررر.
پرستارها میکا رو بردند و بستری کردند. رفتم طرف دکتر.
دکتر: فشار عصبی زیادی روش بوده. تنگی نفسش به همین دلیل بوده. همه نشسته بودند رو صندلی ها.
با حرص گفتم: تومان باید قویتر بشه. باید پولدار بشه. کل ژاپن باید بیاد زیر دستمون. برگشتم سمتشون.
مایکی: میخوام میکا رو به عنوان پرنسس تومان معرفی کنم. کسی مخالف؟ همه موافق بودند.
مایکی: به همه نشون میدم اجازهٔ نزدیک شدن به میکا رو ندارند.
باجی: عا راستی مایکی فردا مدرسه داری.
مایکی: تف!
میکا بهوش اومده بود، اِما اولین نفر بود خودشو پرت کرد تو اتاقو رفت طرف میکا و بغلش کرد.
اِما: فردا قراره بریم مدرسه.
مایکی: آره دیگه خوشبحالش دلیل داره از مدرسه در بره.
یهو میکا با ذوق پرید بالا که همه با ترس خیره شدیم بهش.
میکا: وایی مدرسه! وایی اِما عاشقتم، وایی من عاشق درسم. آخ جوننن، درسسس!!!
زاویه دید مایکی
پوکر نگاش کردم.
مایکی: چقدر درس دوست داری!
میکا: اصن درس خیلی خوبه .مگه میشه دوستش نداشت.
یهو آروم شد و نشست سر جاش و مصلحتی سرفه کرد.
میکا: من خطرناکم بهتون پیشنهاد میکنم ازم فاصله بگیرید.
پوکر برگشتم سمتش.
مایکی: کم چرتو پرت بگو.
خلاصه که میکا مرخص شد و رفتیم خونه.
صبح با خستگی و به زور کن چین راه افتادم طرف مدرسه. وقتی رسیدیم مدرسه رفتم طرف کلاس و عقب نشستم و خوابیدم.
میکا
با ذوق رفتم طرف مدرسه.
رفتیم طرف کلاس. هینا که دیدم با نگرانی پرید بغلم.
هینا: خوبی؟ بلایی سرت نیومده؟ چه جوری انقدر زود مرخصت کردن.
میکا: هی هی آروم بابا نفس بگیر. دونه دونه.
همون لحظه معلم اومد.
اِما و هینا نشستند.
معلم: خب فکر کنم امسال شاگرد جدید داریم. خودتو معرفی کن لطفا.
میکا: کنیچیوا واتاشی آرنا میکا دس. (سلام من میکا آرنا هستم)
صدای پچ پچ بقیه رو میشنیدم. نمیدونستم این پچ پچ خوبه یا نه. اَما به هر حال هرطوری که بود اونروز تموم شد بدون اینکه اتفاق خیلی خاصی بیفته.
خلاصه که مدرسه بالاخره تموم شد.
________________________________________
سلام.🥲
یه ذره آرااامش. جمعه این هفته حداقل امتحان ندارم. بفرمایید یه پارت با آرامش.😉😊
#توکیو ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
میکا: دیگه نمیخوام هرگز ببینمت پس خودتو گم و گور کنو سر راهم نیا.
دندونام و با حرص و عصبانیت رو هم سابیدم.
میکا: اونقدر بخشنده نیسم که قاتل اون بچه ها و کسی که تو قتل پدر و مادرم نقش داشته رو ببخشم. خودتونم میدونید منو پدرم کنترل میکرد و اگرنه خطرناک تر از چیزی که بودم میشدم.
کیا آروم احترام گذاشتو ناپدید شد.
حالم خوب نبود. بعد از رفتنش رو زمین ولو شدم. نفس نفس میزدم.
زاویه دید مایکی
با ترس دویدم سمتش. بچه ها خشک شده بودند. این میکا با اون میکای قبلی ۱۸۰درجه فرق داشت. خیلی ترسناک بودو مهر و محبت نداشت.
آروم بغلش کردم.
با عجز نگام میکرد. عجز تو نگاش اذیتم میکرد.
صداشو شنیدم.
میکا: من معذرت میخوام. از همه اتون معذرت میخوام بابت اون...حرفها....
انگار گفتنش براش سخت بود.
مایکی: میکا آروم باش مهم نیست.
اشک تو چشماش جمع شدن بود.
میکا: اوه مایکی دیدی؟ اون چهرهٔ وحشیمو دیدی؟
صداش از بغض میلرزید.
میکا: مثل یه حیوون وحشی شده بودم مگه نه؟ خوی حیوونیم رو دیدی؟ اون من بودم مایکی. من بودم.
نمیتونست نفس بکشه.
میکا: بابا مامان ازم ناامید شدند.
از حال رفت. با ترس بغلش کردمو دویدم سوار موتور شدم. بچه ها دنبالم می اومدند.
رسیدم بیمارستان. سریع داد زدم پرستاررر.
پرستارها میکا رو بردند و بستری کردند. رفتم طرف دکتر.
دکتر: فشار عصبی زیادی روش بوده. تنگی نفسش به همین دلیل بوده. همه نشسته بودند رو صندلی ها.
با حرص گفتم: تومان باید قویتر بشه. باید پولدار بشه. کل ژاپن باید بیاد زیر دستمون. برگشتم سمتشون.
مایکی: میخوام میکا رو به عنوان پرنسس تومان معرفی کنم. کسی مخالف؟ همه موافق بودند.
مایکی: به همه نشون میدم اجازهٔ نزدیک شدن به میکا رو ندارند.
باجی: عا راستی مایکی فردا مدرسه داری.
مایکی: تف!
میکا بهوش اومده بود، اِما اولین نفر بود خودشو پرت کرد تو اتاقو رفت طرف میکا و بغلش کرد.
اِما: فردا قراره بریم مدرسه.
مایکی: آره دیگه خوشبحالش دلیل داره از مدرسه در بره.
یهو میکا با ذوق پرید بالا که همه با ترس خیره شدیم بهش.
میکا: وایی مدرسه! وایی اِما عاشقتم، وایی من عاشق درسم. آخ جوننن، درسسس!!!
زاویه دید مایکی
پوکر نگاش کردم.
مایکی: چقدر درس دوست داری!
میکا: اصن درس خیلی خوبه .مگه میشه دوستش نداشت.
یهو آروم شد و نشست سر جاش و مصلحتی سرفه کرد.
میکا: من خطرناکم بهتون پیشنهاد میکنم ازم فاصله بگیرید.
پوکر برگشتم سمتش.
مایکی: کم چرتو پرت بگو.
خلاصه که میکا مرخص شد و رفتیم خونه.
صبح با خستگی و به زور کن چین راه افتادم طرف مدرسه. وقتی رسیدیم مدرسه رفتم طرف کلاس و عقب نشستم و خوابیدم.
میکا
با ذوق رفتم طرف مدرسه.
رفتیم طرف کلاس. هینا که دیدم با نگرانی پرید بغلم.
هینا: خوبی؟ بلایی سرت نیومده؟ چه جوری انقدر زود مرخصت کردن.
میکا: هی هی آروم بابا نفس بگیر. دونه دونه.
همون لحظه معلم اومد.
اِما و هینا نشستند.
معلم: خب فکر کنم امسال شاگرد جدید داریم. خودتو معرفی کن لطفا.
میکا: کنیچیوا واتاشی آرنا میکا دس. (سلام من میکا آرنا هستم)
صدای پچ پچ بقیه رو میشنیدم. نمیدونستم این پچ پچ خوبه یا نه. اَما به هر حال هرطوری که بود اونروز تموم شد بدون اینکه اتفاق خیلی خاصی بیفته.
خلاصه که مدرسه بالاخره تموم شد.
________________________________________
سلام.🥲
یه ذره آرااامش. جمعه این هفته حداقل امتحان ندارم. بفرمایید یه پارت با آرامش.😉😊
#توکیو ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۴۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط