{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 22 (3)🌀✒️
شرلوک با قدم‌های سریع و مصمم از ساختمان قدیمی بیرون زد. هوای سرد و نمور لندن، در تضاد کامل با آشوب درونی‌اش بود. جان، همکار وفادارش، در دستان دشمن بود و حالا، با فراموشی موقت، حتی نمی‌توانست به خودش کمک کند. درد ناشی از ضربه، چیزی فراتر از یک کوفتگی ساده بود؛ این فراموشی، یک سلاح بود.

«پناهگاه زیرزمینی… اسکله‌های قدیمی.» شرلوک در ذهنش تکرار کرد. اطلاعات پمبرتون، هرچند ناقص، کلیدی بود. اما چطور می‌توانست بدون جان، که اغلب حافظه‌ی دیداری و جزئیات مکانی‌اش قوی‌تر بود، راهش را پیدا کند؟

شرلوک به سرعت به سمت نزدیک‌ترین ایستگاه پلیس حرکت کرد. باید از لستراد و تیمش کمک می‌گرفت، اما نمی‌توانست تمام جزئیات جعبه‌ی سیاه را فاش کند. افشای زودهنگام اطلاعات می‌توانست جان را بیش از پیش در خطر بیندازد.

«لستراد،» شرلوک تلفن را برداشت و شماره‌ی بازرس را گرفت. «شرلوک هستم. یه مورد اضطراری پیش اومده. نیاز به کمک فوری شما دارم. دکتر واتسون ناپدید شده. در خطر بزرگیه.»

او به سرعت ماجرا را، البته با حذف جزئیات فنی جعبه‌ی سیاه و تمرکز بر ربوده شدن جان، برای لستراد تعریف کرد. «آخرین بار که دیدمش، توی یه ساختمان متروکه نزدیک اسکله‌های قدیمی بود. یه گروه ناشناس که هویتشون رو مخفی کردن، اونو بردن. یکی از اون‌ها ادعا کرد که می‌تونن جان رو سالم تحویل بدن، اگه من…» شرلوک مکث کرد. «اگه من بتونم اطلاعاتی رو که اون‌ها دنبالش هستن، براشون بیارم.»

لستراد با نگرانی پرسید: «چه اطلاعاتی؟ و چرا فکر می‌کنی این ربایش به پرونده‌ی جعبه‌ی سیاه مرتبطه؟»

«چون جعبه‌ی سیاه کلید ماجراست، لستراد. و اون‌ها کسایی هستن که جعبه سیاه رو ساختن. پمبرتون، دکتر آرتور پمبرتون، همکار گمشده‌ی من، آخرین کسی بود که باهاشون در ارتباط بود. ظاهراً اون‌ها حالا به دنبال شریک جرم خودشون هستن تا اطلاعات رو ازش بگیرن.»

«خب، شرلوک. به سمت اسکله‌ها نیرو می‌فرستم. اما تو نباید تنهایی بری. این خیلی خطرناکه.»

«می‌دونم، لستراد. ولی وقت نداریم. اگه نتونم پیداشون کنم، جان…» شرلوک صدا را قطع کرد. «فقط لطفاً منطقه رو زیر نظر بگیرید. من سعی می‌کنم ردپایی پیدا کنم. شاید بتونم اون‌ها رو به سمت یه دام بکشونم.»

شرلوک تماس را قطع کرد و به سمت ماشینش رفت. او نیاز داشت تا قبل از رفتن به سمت اسکله‌ها، به دفترش برگردد. شاید در میان یادداشت‌های پمبرتون یا تحلیل‌های اولیه‌اش از جعبه‌ی سیاه، سرنخی وجود داشت که می‌توانست موقعیت پایگاه مخفی را دقیق‌تر مشخص کند.

وقتی به دفتر رسید، همه چیز همان‌طور که رها کرده بود، بود. جعبه‌ی سیاه روی میز قرار داشت. شرلوک با دقت شروع به بررسی دوباره‌ی نمودارها و تصاویری کرد که از جعبه سیاه به دست آورده بود. او به دنبال الگوهای جغرافیایی، فرکانس‌های خاص، یا هر چیز دیگری بود که می‌توانست به مکانی اشاره کند.

همانطور که غرق در تحلیل بود، ناگهان چشمش به یک یادداشت کوچک و قدیمی افتاد که زیر یکی از برگه‌های پمبرتون پنهان شده بود. با خطی ناخوانا نوشته شده بود: «پناهگاه - کد: تایتان - ورودی از طریق کانال متروکه، تقاطع با رودخانه تیمز.»

«کانال متروکه!» شرلوک با هیجان فریاد زد. «پمبرتون همیشه از این کانال‌ها به عنوان مسیرهای اضطراری استفاده می‌کرد!»

حالا او یک نقطه شروع داشت. ورودی کانال متروک در نزدیکی رودخانه تیمز. شرلوک می‌دانست که این کار بسیار خطرناک است، اما جان در خطر بود و او نمی‌توانست منتظر بماند. او باید جان را نجات می‌داد، حتی اگر مجبور بود به تنهایی وارد قلمرو دشمن شود.



ادامه دارد...


پارت 22(بخش سوم)...
دیدگاه ها (۴)

خوب شدهههه؟خیلی بد کشیدممممم!!!!!

چرا احساس میکنم همه از من بدون میاد؟خانوادم ،دوستام، ویسگون ...

سلام، من جیم موریارتی هستم😊به آخرین مسئله خوش اومدید...عرررر...

وای من عاشق این سکانسممممم🔪🔪🔪😊😊😊😊😭😭😭🤣🤣🤣

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

شرلوک*Sherlock part 25 (3)🌀✒️هوا سرد و نم‌دار بود و مه غلیظی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط