{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part 8
按揉按摩
🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤
آرام که کنار دیوار وایساده بود کلاه هودیش رو درآورد و موهای ولف کاتش رو کشید و نشست رو زمین و موهاش رو محکم تر کشید و عصبی بود
ویو آرام:
خدایا...من چمه...دیگه...دیونه شدم....ای کاش مُرده بودم...هق...نمیخوام وجود داشته باشم...ای کاش....میتونستم مثل بقیه سیگار بکشم...تا...هق...حداقل نصف غم و خشمم تموم بشه....ولی چرا؟....چرا نمیتونیم؟!...همش بهم میگن من بچه ام....سنم کمه...لعنت به عوضی های )÷£
خدایا...ای کاش مثل بقیه میتونستم عادی باشم...
ویو نویسنده:
ارام درحالی که سرش پایین بود و داشت موهاش رو میکشید یهو ی پنجه بوکس رو روی زمین دید و بلند شد و موهاش رو ول کرد و رفت سمت پنجه بوکس و برداشتش و رفت جلوتر و رسید به ی کوچه تاریک و بعد ی چراغ اونجا بود و اون رو روشن کرد و دید که ی کیسه بوکس اونجا بود و آویزان شده بود
* آرام از درون ذوق کرد*
و یهو دید که ی جعبه قرمز به پاپیون سیاه و ی نامه کنارش نزدیک کیسه بوکس بود
*آرام با شک رفت جلو *
وقتی که درب جعبه رو باز کرد چشماش چهارتا شد و گفت: چ...چی؟!
درسته داخل اون جعبه ی لباس ورزشی بود و با چند تا لوازم نقاشی سیاه قلم
آرام تو ذهنش:
چ..چی؟! وایسا ببینم گی این ها رو گذاشتههه؟!؟پشمام...وایسا ببینم اون نامه چیه؟
آرام نامه رو باز کرد رو نوشته شده بود :
سلام ! میدونم داری این رو میخونی و از لباست خوشحالی راستی....این هدیه تولدته خیلی خنگی....تولد ۱۳ سالگیت رو یادت رفته....دفعه بعدی یادت باشه...:)
آرام بعد از دیدن امضا شوکه شد و اشک چشماش رو پر کرد چون....کسی که این رو داده دکتر قدیمش یعنی هیتور که روانپزشک شخصی آرام بوده و در شرکت پاپی پلی تایم بهش کمک میکرد که خشمش و اعصابش رو کنترل کنه
ویو آرام:
باورم نمیشه...هیتور... دکترصابق.....قدیمم....چطور اون من و هنوز یادش مونده؟
* یهو صدای قدم ها اومد *
؟؟؟: به بههههه عوضی که بهم تیکه انداخت
آرام برگشت و دید همون کسی بود که تو پارک بهش درخواست قمار داده بود
آرام جدی شد و در جعبه رو بست و گفت: چی میخوای پوفیوز؟ دلت دعوا میخواد؟بیا! بیا!دهنت رو &#&*@*@×
طرف گرخید و ادا درآورد جدیه و گفت : ارههههه
یهو اومد جلو و خواست به آرام مشت بزنه و آرام دستش رو گرفت و ی پوزخند عصبی زد و دست رو شکوند و گفت : احمق!
و یهو با ی لگد وحشتناک طرف رو کشت ( همون لگد مایکی رو زد )
و آرام با پنجه بوکس زد تو صورت طرف و ولش کرد و پرتش کرد به ی سمت و گفت: اخیششش...چقدر رومخم بودااا
یهو صدا قدم های کسی میاد و بله سانزو بود
سانزو با همون لحن شیطونش گفت : اوی احمق چرا تو خونی؟ نکنه کتک خوردی؟ دلت میخواد بیشتر کتک بخوری؟_
و سانزو یهو چشمش خورد به جسد کسی که فرستادش و گرخید
🌻💕🌻💕🌻💕🌻💕💕🌻🌻💕💕🌻🌻💕
عزیزان گرامی تا پارت بعدی بای بای
دیدگاه ها (۷)

من جونم رو براتون میدم خیلی گل هستیددددخیلی ماه هستیدددد قرب...

من فدای شماها بشم مننننننخیلی ماه هستید من فداتون بشممم😘😘😘😘🌼...

♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧سانزو اتاق اصلی ا.ت رو نشون داد و اتاق ا.ت ...

part 6你斗殴那天顽童跌🛐🌌🛐🌌🛐🌌🛐🌌🛐🌌🛐🌌🛐🌌🛐🌌هایتانی ها هم دیگه رفتن و نمیخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط