{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هست شب یڪ شبِ دم کرده

هست شب یڪ شبِ دم کرده
و خاڪ ، رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است .

هست شب،
همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست
نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب
آری، شب ...
دیدگاه ها (۱۰)

اشکال ندارد برو ای یار، سفرخوش یک مشت فقط خاطره بگذار، سفرخ...

داداش حمید مهربون داداش ساسان مهربون زیارت قبول امیدوارم همی...

بنا کن رسم دلداری، دل و جان دادنش با من بده پیغام خود از دور...

‏ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺷﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯿﺴﺖﺍﻣّـــــــــــﺎ ......ﺁﻧﭽﻪ ﺩ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۲‌آن سایه‌ی عظیم‌ال...

هست شب یک شب دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است باد - نو باوه ی ...

نیما یوشیج، مجموعه اشعار، هست شبهست شب یک شبِ دم کرده و خاکر...

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا،هم ازین روست نمی ...

چشم بد دور از این قافله ماشااللهیک نفر آمده با نام حسن نصرال...

منظومه ی “آبی، خاکستری، سیاه”در شبان غم تنهايى خويشعابد چشم ...

جغد بر کنج ویرانه ای نشسته بود و گاه گاهی ناله ای سر میداد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط