هست شب یڪ شبِ دم کرده
هست شب یڪ شبِ دم کرده
و خاڪ ، رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است .
هست شب،
همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست
نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب
آری، شب ...
و خاڪ ، رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است .
هست شب،
همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست
نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب
آری، شب ...
- ۷۳۲
- ۰۱ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط