سلامممم
سلامممم🗿❤
از زبان نویسنده🗿
خانم رز با اقای×× داشتن حرف میزدن که ات میاد و برای اقای ×× و خانم رز چایی اورد
ات: بفرمایید🙂
خانم رز: مرسی ات جان ( جدی شدن) باید با هم حرف بزنیم ات
ات: باشه( نشست) خب چی شده؟؟
خانم رز: ببین ات یادته چند وقت پیش گفته بودی که هرکی هم بیاد تا تورو به سرپرستی بگیره قبول میکنی؟؟
ات: اره یادمه
××: خب ات جان رلستش اگه دلت میخواد، من اصلا مجبورت نمیکنم که قبول کنی ولی میشه دختر من بشی؟
ات که کلا پنیک کرد به خودش اومد و گفت
ات: نمیدونم باید چند دقیقه فکر کنم
خانم رز: ات جان ما برنامه گذاشتیم که تو به مدت ۶ ماه پیش اقای ×× زندگی کنی و اگه قبول کردی همیشه اونجا باشی،میدونم درخواست زیادیه ولی میشه قبول کنی
ات: پس دارین میگین من اون و قبول کنم و به مدت ۶ ماه اونجا باشم.....خیلی خوب باشه🙃
فردا صبح
زبان ات: امروز مرخصی گرفتم که برم خونه اقای×× تا با خانوادش اشنا شم
نویسنده: توی راه ات خیلی استرس داشت بعد کلی سال یه ادم اومد تا اونو به سرپرستی بگیره وقتی رسید با یه خونه خیلی بزرگ ویلایی روبه رو شد خیلی قشنگ بود تا اینکه اقای×× اومد بیرون تا خانوادش رو به ات معرفی کنه
××: خب ات جان خیلی خوشحالم که قبول کردی بیای اینجا ....پسر ها...
چند تا پسر اومدن بیرون از ماشین و به طور عجیبی خوشتیب بودن
××: خب ات جان این ۳ تا پسر های منن
پسر اول: تهیونگ
پسر دوم: نامجون
پسر سوم: جیمین
ات: از دیدنتون خوشحالم من ات هستم( یه لبخند نامعلوم)
تهیونگ: بدون نگاه کردن بهش رفت داخل
نامجون: یه سلام خشک و خالی بهش کرد
جیمین: هیچی نگفت و فقط رفت
×× : اهم..خب بهتره وضعیت اونها رو درک کنی اونا تازه مامانشون رو از دست دادن
ات: نه مشکلی نیست
بچه ها تو کامنت ها از ۱ تا ۱۰ به سناریوم چند میدین؟؟
از زبان نویسنده🗿
خانم رز با اقای×× داشتن حرف میزدن که ات میاد و برای اقای ×× و خانم رز چایی اورد
ات: بفرمایید🙂
خانم رز: مرسی ات جان ( جدی شدن) باید با هم حرف بزنیم ات
ات: باشه( نشست) خب چی شده؟؟
خانم رز: ببین ات یادته چند وقت پیش گفته بودی که هرکی هم بیاد تا تورو به سرپرستی بگیره قبول میکنی؟؟
ات: اره یادمه
××: خب ات جان رلستش اگه دلت میخواد، من اصلا مجبورت نمیکنم که قبول کنی ولی میشه دختر من بشی؟
ات که کلا پنیک کرد به خودش اومد و گفت
ات: نمیدونم باید چند دقیقه فکر کنم
خانم رز: ات جان ما برنامه گذاشتیم که تو به مدت ۶ ماه پیش اقای ×× زندگی کنی و اگه قبول کردی همیشه اونجا باشی،میدونم درخواست زیادیه ولی میشه قبول کنی
ات: پس دارین میگین من اون و قبول کنم و به مدت ۶ ماه اونجا باشم.....خیلی خوب باشه🙃
فردا صبح
زبان ات: امروز مرخصی گرفتم که برم خونه اقای×× تا با خانوادش اشنا شم
نویسنده: توی راه ات خیلی استرس داشت بعد کلی سال یه ادم اومد تا اونو به سرپرستی بگیره وقتی رسید با یه خونه خیلی بزرگ ویلایی روبه رو شد خیلی قشنگ بود تا اینکه اقای×× اومد بیرون تا خانوادش رو به ات معرفی کنه
××: خب ات جان خیلی خوشحالم که قبول کردی بیای اینجا ....پسر ها...
چند تا پسر اومدن بیرون از ماشین و به طور عجیبی خوشتیب بودن
××: خب ات جان این ۳ تا پسر های منن
پسر اول: تهیونگ
پسر دوم: نامجون
پسر سوم: جیمین
ات: از دیدنتون خوشحالم من ات هستم( یه لبخند نامعلوم)
تهیونگ: بدون نگاه کردن بهش رفت داخل
نامجون: یه سلام خشک و خالی بهش کرد
جیمین: هیچی نگفت و فقط رفت
×× : اهم..خب بهتره وضعیت اونها رو درک کنی اونا تازه مامانشون رو از دست دادن
ات: نه مشکلی نیست
بچه ها تو کامنت ها از ۱ تا ۱۰ به سناریوم چند میدین؟؟
- ۳.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط