{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راهی ام با کوله باری رو به سوی بی کسی

راهی ام با کوله باری رو به سوی بی کسی
بین نا اهلانم و در آرزوی بی کسی
سجده های بی امیدم رو به محرابی که نیست
در نمازی ناجماعت با وضوی بی کسی
در میان شهرِ لبریز از هیاهو و هوس
مانده ی پس کوچه ام در جستجوی بی کسی
پشت دیوار بلند باغ جاندم دریغ
چون گیاهی هرزه ام با عطر و بوی بی کسی
از هویت دورم و بی اعتبار روزگار
من همان آیینه هستم روبروی بی کسی
مثل احساسی ترین احوال پیش از رفتنم
بغض پنهانم ، گرفتار گلوی بی کسی
دیدگاه ها (۴)

من و تو خسته از این شهر پُر از دیواریمدیگر از پنجره ها دلزده...

سال هاطرح تصویرت رادر قاب سینه امپنهان می کنم درد می گیرد قل...

جوانـی نکردم در این عمر خویـشبه حسـرت گذشت این جوانی...

پله ها در پیش رویم، یک به یک دیوارشدزیر هر سقفی که رفتم ، ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط