{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پله ها در پیش رویم، یک به یک دیوارشد

پله ها در پیش رویم، یک به یک دیوارشد
زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد
خواستم شعری بگویم تا تو را عاشق کنم
رفتی و با رفتنت این قلب من بیمار شد
بر فلک نفرین نمودم تا تو را دادم زدست
از بد اقبال هر گل را که چیدم خار شد
رفتی و با رفتنت احوال من دیوانگیست
گو چرا با رفتنت احساس من بر دار شد
از پس امروز و فرداهای خود وا مانده ام
گوئیا با رفتن تو سهم من پیکار شد
از چه رو از من گذر کردی تو ای نا مهربان
این چنین بارفتنت هر لحظه حالم زار شد
شعر ها گفتم برایت تا که باز آیی مگر
شعر هایم را ندیدی ، غصه ها تکرار شد
هر که را دیدم نشد مانند تو ای بی وفا
قلب من با رفتنت از عاشقی بیزار شد
بعد عشقت شعر هایم،قاب بردیوار شد
دیدگاه ها (۸)

جوانـی نکردم در این عمر خویـشبه حسـرت گذشت این جوانی...

راهی ام با کوله باری رو به سوی بی کسیبین نا اهلانم و در آرزو...

‍ ‍ ‍ آاااه دلتنگم و در عشق، شکیبایی نیست..خواب شبهای بدون ت...

‍ بی تو هوای یادها سرد و نفس گیر استدستان تنهایی من در بند و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط