𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟳
برادرم پوزخندی زد..
سوهون: کتابخونه؟دروغگو....
اومد سمتم. قبل از اینکه بتونم عقب بکشم، دستش رو دراز کرد و بند کیفم رو با شدت کشید.
زیپ کیف پاره شد و سوهون کل محتویاتش رو وسط سالن روی زمین خالی کرد.
جزوه دانشگاه، بطری آب، و بعد... لباس باله و جورابشلواریم رو زمین پخش شدن.
برای چند ثانیه نفسم بند اومد.
راز یک ساله ام مثل تکههای شکسته روی زمین پهن شده بود.
جینوو: اینا چیه، ا.ت؟ جواب منو بده! این آشغالها توی کیف تو چیکار میکنن؟! از کی داری بهمون دروغ میگی؟
ا.ت: بابا... من... من فقط...
همون لحظه، سوهون مجلهی مچاله شدهی مسابقات پاریس رو بالا آورد و با تمام خشمش پرت کرد تو صورتم.
لبههای تیز کاغذ پوستم رو سوزوند و مجله روی زمین افتاد.
سوهون: کدوم اردوی دانشگاه؟ کدوم سمینار؟! فکر کردی ما احمقیم؟! میخواستی پنهونی بری که کسی نفهمه چه غلطی میکنی؟ آبروی ما رو بردی ا.ت...
جین وو : میخواستی فرار کنی بری پاریس؟
ا.ت: فرار نه..
جینوو: پس چی؟
ا.ت: من فقط میخواستم برای مسابقه برم.
سوهون با ناباوری خندید..
سوهون: مسابقه؟
ا.ت: آره مسابقه، من ماه ها براش زحمت کشیدم..
سوهون: با دروغ گفتن؟
ا.ت: چون شما اصلا اجازه نمیدادید..
بابا با عصبانیت جلو اومد...
جینوو: چون آیندهت مهمه..
ا.ت: و رویای من مهم نیست؟
ثانیهای سکوت کل خونه رو فرا گرفت و کسی چیزی نگفت..
اشک توی چشمام جمع شده بود.
ا.ت: من تمام عمرم هر کاری شما گفتین انجام دادم...
هر چی گفتین خوندم...
هر جا گفتین رفتم...
فقط همین یه چیز رو برای خودم خواستم.
سوهون خم شد و از پشت میز، پوانهای کهنهام رو بیرون کشید.
همون کفشهای صورتی رنگپریده و داغونی که سال پیش از انبار آکادمی پیدا کرده بودم؛ همونهایی که شبها پنهانی با نخ و سوزن به هم دوخته بودم و با چسب سرپا نگهشون داشته بودم تا بتونم باهاشون برقصم.
سوهون: با اینا میرقصی، نه؟ و به ریش همهی ما میخندی..
سوهون با عصبانیت بندهای کفش رو کشید.
صدای پاره شدن ساتن و شکستن کفی چوبی کفشها توی سالن پیچید.
انگار داشتن استخونهای خودم رو خرد میکردن.
ا.ت: نه! نه سوهون، نکن! خواهش میکنم... اونا رو خراب نکن!
جیغ زدم و دستم رو دراز کردم تا کفشها رو ازش بگیرم، اما سوهون اونها رو پرت کرد کف سالن و با پاش روشون کوبید.
هقهقم هوا رفت. تمام زحمتام، تمام شب بیداریهام زیر پای برادرم له شد.
اشکهام بیامان روی گونههام میریختن. اما یهو، انگار یه چیزی توی دلم برای همیشه شکست.
ترس جای خودش رو به یه خشم سوزان داد.
یه قدم رفتم عقب. سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهای سوهون و بابا....
و برای اولین بار صدام رو بالا بردم...
شرط: ۲۰۰ کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟳
برادرم پوزخندی زد..
سوهون: کتابخونه؟دروغگو....
اومد سمتم. قبل از اینکه بتونم عقب بکشم، دستش رو دراز کرد و بند کیفم رو با شدت کشید.
زیپ کیف پاره شد و سوهون کل محتویاتش رو وسط سالن روی زمین خالی کرد.
جزوه دانشگاه، بطری آب، و بعد... لباس باله و جورابشلواریم رو زمین پخش شدن.
برای چند ثانیه نفسم بند اومد.
راز یک ساله ام مثل تکههای شکسته روی زمین پهن شده بود.
جینوو: اینا چیه، ا.ت؟ جواب منو بده! این آشغالها توی کیف تو چیکار میکنن؟! از کی داری بهمون دروغ میگی؟
ا.ت: بابا... من... من فقط...
همون لحظه، سوهون مجلهی مچاله شدهی مسابقات پاریس رو بالا آورد و با تمام خشمش پرت کرد تو صورتم.
لبههای تیز کاغذ پوستم رو سوزوند و مجله روی زمین افتاد.
سوهون: کدوم اردوی دانشگاه؟ کدوم سمینار؟! فکر کردی ما احمقیم؟! میخواستی پنهونی بری که کسی نفهمه چه غلطی میکنی؟ آبروی ما رو بردی ا.ت...
جین وو : میخواستی فرار کنی بری پاریس؟
ا.ت: فرار نه..
جینوو: پس چی؟
ا.ت: من فقط میخواستم برای مسابقه برم.
سوهون با ناباوری خندید..
سوهون: مسابقه؟
ا.ت: آره مسابقه، من ماه ها براش زحمت کشیدم..
سوهون: با دروغ گفتن؟
ا.ت: چون شما اصلا اجازه نمیدادید..
بابا با عصبانیت جلو اومد...
جینوو: چون آیندهت مهمه..
ا.ت: و رویای من مهم نیست؟
ثانیهای سکوت کل خونه رو فرا گرفت و کسی چیزی نگفت..
اشک توی چشمام جمع شده بود.
ا.ت: من تمام عمرم هر کاری شما گفتین انجام دادم...
هر چی گفتین خوندم...
هر جا گفتین رفتم...
فقط همین یه چیز رو برای خودم خواستم.
سوهون خم شد و از پشت میز، پوانهای کهنهام رو بیرون کشید.
همون کفشهای صورتی رنگپریده و داغونی که سال پیش از انبار آکادمی پیدا کرده بودم؛ همونهایی که شبها پنهانی با نخ و سوزن به هم دوخته بودم و با چسب سرپا نگهشون داشته بودم تا بتونم باهاشون برقصم.
سوهون: با اینا میرقصی، نه؟ و به ریش همهی ما میخندی..
سوهون با عصبانیت بندهای کفش رو کشید.
صدای پاره شدن ساتن و شکستن کفی چوبی کفشها توی سالن پیچید.
انگار داشتن استخونهای خودم رو خرد میکردن.
ا.ت: نه! نه سوهون، نکن! خواهش میکنم... اونا رو خراب نکن!
جیغ زدم و دستم رو دراز کردم تا کفشها رو ازش بگیرم، اما سوهون اونها رو پرت کرد کف سالن و با پاش روشون کوبید.
هقهقم هوا رفت. تمام زحمتام، تمام شب بیداریهام زیر پای برادرم له شد.
اشکهام بیامان روی گونههام میریختن. اما یهو، انگار یه چیزی توی دلم برای همیشه شکست.
ترس جای خودش رو به یه خشم سوزان داد.
یه قدم رفتم عقب. سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهای سوهون و بابا....
و برای اولین بار صدام رو بالا بردم...
شرط: ۲۰۰ کامنت
- ۶.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط