{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟲


گوشی‌ش رو برداشت و شماره‌ی پدرش رو گرفت.

جین‌وو با دیدن نام سوهون، تلفن رو برداشت..

جین‌وو: بگو سوهون. وسط کار ام..


سوهون با صدایی لرزان از خشم گفت..

سوهون: کار رو ول کن بابا! سرمون کلاه رفته! ا.ت... اون دختره‌ی بی‌حیا کل این چند ماه رو بهمون دروغ گفته!

خطوط چهره‌ی جین‌وو در یک لحظه منجمد شد. چشماش تاریک و ترسناک شدن. صداش به طرز وحشتناکی پایین آمد:
جین‌وو: چی گفتی؟ درست حرف بزن.

سوهون:میگم همه‌مون رو احمق فرض کرده! کفش‌های رقصش رو پیدا کردم. مجله‌ی مسابقات پاریس تو اتاقش بود! همین الان برو دانشگاهش بابا، برو خودت گندکاریش رو ببین!

جین‌وو بدون صبر،کتش رو برداشت و از رستوران بیرون زد.

رانندگی او بوی مرگ می‌داد. وقتی به دانشگاه رسید، مستقیما به اتاق مورد نظرش رفت..

با ابهت و خشمِ سنگینش، مسئول ها رو مجبور کرد پرونده‌ی ا.ت رو باز کنن.

جین‌وو: برنامه‌ی اعزام دانشجو به پاریس. اسم دخترم هوانگ ا.ت کجای لیسته؟

مرد با تعجب عینکیش رو جابجا کرد:
_آقای هوانگ... ما هیچ برنامه‌ای برای پاریس نداریم! اصلا دانشگاه ما امسال اردوی دانشجویی نداره.

جین وو: وضعیت درس هاش چطوره؟

_نمرات هوانگ ا.ت توی این دو هفته به شدت افت کرده. اون اصلا تمرکز نداره و بیشتر کلاس‌های عصرش رو غیبت می‌کنه

جین‌وو دیگه چیزی نمی‌شنید. انگار دنیا روی سرش خراب شده بود.
غرور مقتدرانه‌اش توسط دختر خودش له شده بود.
بدون گفتن حرفی، پرونده رو روی میز کوبید و خارج شد.

ساعت نزدیک هشت شب بود. بارون شدیدی شروع به باریدن کرده بود.

در خانه‌ی خانواده هوانگ، جهنمی به پا بود.

جین‌وو وسط سالن پذیرایی ایستاده بود و قدم می‌زد.
سوهون کنار مبل ایستاده بود و مجله‌ی مچاله شده را در دست داشت.
می‌سوک گوشه‌ای نشسته بود و از ترس، دستانش می‌لرزید.

جین‌وو برای دهمین بار شماره‌ی ا.ت را گرفت. بوق اول... بوق دوم... و بعد صدای اپراتور که شنیده میشد که در دسترس نیست


فریادش خونه رو لرزوند..

جین‌وو: پیداش که کنم، قلم پاهاش رو خرد می‌کنم! چطور جرات کرد؟ چطور جرات کرد تو روی من نگاه کنه و دروغ بگه؟!

می‌سوک با گریه گفت:
می‌سوک: جین‌وو، تورو خدا آروم باش... ممکنه اشتباهی شده باشه...

جین‌وو: کدوم اشتباه، می‌سوک؟! نمراتش داغون شده! دانشگاه اصلا دانشجو به پاریس نمیفرسته!
این دختره رفته توی اون سالن‌های کثیف، جلوی غریبه‌ها میرقصه و اسمش رو گذاشته هنر؟! آبروی من رو توی این شهر برده!

سوهون پوزخند عصبانی‌ای زد و گفت:
سوهون: فقط بذار پاش برسه به این خونه. زنده به‌گورش می‌کنم. فکر کرده کیه که ما رو دور بزنه؟

باران به شیشه‌ها می‌کوبید و عقربه‌های ساعت جلو می‌رفتند. هر سه نفر، با چشمانی سرخ از خشم و دندان‌های کلید شده، به درِ ورودی زل زده بودند.
منتظر بودند تا در باز شه و ا.ت وارد جهنمی بشه که خودش با دروغ‌هاش ساخته بود...


[ویو ا.ت]

کلید رو توی قفل چرخوندم و در رو باز کردم.
بوی خاک بارون‌خورده‌ی بیرون هنوز روی تنم بود.

همین که پام رو گذاشتم داخل، سنگینی عجیبی رو توی فضا حس کردم.
چراغ‌های سالن همه روشن بودن.

بابا وسط سالن، مثل یه مجسمه سنگی ایستاده بود.
سوهون با دست‌های مشت‌شده کنارش بود و مامان گوشه‌ای کز کرده بود و گریه می‌کرد.
قلبم یهو فرو ریخت.

جین‌وو: تا این ساعت کجا بودی، ا.ت؟

صدای بابا انقدر آروم و بم بود که بند دلم پاره شد. آب دهنم رو قورت دادم و بند کیفم رو توی دستم فشردم.

ا.ت: بابا... کتابخونه بودم. داشتم برای امتحان‌ بعد درس می‌خوندم.
دیدگاه ها (۲۴)

فیک نویس

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟱سوهون با ناباوری به کفش‌ها...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟰وقتی به خونه رسیدم، انتظار...

مامان ا. ت : ا. ت نگفته بودی که دوست پسر داری ولی پسر خوشگلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط