𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟴
و برای اولین بار صدام رو بالا بردم...
ا.ت: شما هیچوقت نخواستین منو ببینین! شما فقط یه ربات میخواستین که براتون مدرک پزشکی بیاره! باله آبروی شما رو میبره؟ هنر من آبروتون رو میبره؟! من دو سال خفه شدم، دو سال به خاطر خواستههای شما مردم و زنده شدم!
جینوو: بس کن ا.ت...
ا.ت: شما هیچ وقت حتی یه بارم نپرسیدین من چی میخوام...هیچ وقت...
جینوو: خفه شو
فریاد بابا انقدر بلند بود که مامان جیغ کوتاهی کشید.
ا.ت: من حق دارم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم..نه اینکه شما-
هنوز حرفم کاملا از دهنم بیرون نیومده بود که بابا با قدمهای بلند و سنگینش خودش رو بهم رسوند.
قبل از اینکه بتونم حتی پلک بزنم، دستش بالا رفت و صدای محکم برخورد انگشتهاش با صورتم، توی سکوت وحشتناک سالن پیچید.
سرم با شدت به سمت چپ چرخید.
توی گوشم صدای سوت بلندی پیچید و طعم تلخ خون رو توی دهنم حس کردم.
گونهام جوری میسوخت که انگار آتیشش زدن.
برای چند ثانیه اصلا نفهمیدم چی شد...
چشمهام تار شد و دستم بیاختیار رفت روی صورتم.
باورم نمیشد... بابا برای اولین بار توی زندگیم بهم سیلی زده بود.
مامان جیغ بلندی کشید و سوهون هم یک قدم عقب رفت، انگار حتی اون هم توقع این حد از عصبانيت رو نداشت.
جینوو: خفه شو! تو هیچ حقی نداری..
بابا با نفسهای به شماره افتاده و چشمهایی سرخ از خشم، بازوی بیجونم رو با قدرت چنگ زد و مثل یک تیکه گوشت منو دنبال خودش کشید.
رد انگشتهاش روی بازوم میسوخت، اما درد صورتم و دلم هزار برابر بیشتر بود
منو پرتاب کرد داخل اتاقم. پاهام به لبهی تخت خورد و با صورت افتادم روی زمین.
بابا ایستاد دم در و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت..
جینوو: حق نداری فردا به پاریس بری. از همین حالا هم حق نداری پای کثیفت رو از این اتاق بذاری بیرون. مسابقه و باله برای تو تموم شد، ا.ت! برای همیشه!
هنوز گیج و منگِ ضربهی بابا بودم و صورتم میسوخت که سوهون با قدمهای بلند اومد بالای سرم.
بدون هیچ ملاحظهای دستش رو برد توی جیب سویشرتم و گوشیم رو بیرون کشید.
ا.ت: نه... گوشیمو نبر... خواهش میکنم سوهون!
با التماس دستم رو دراز کردم، اما اون بدون اینکه حتی نگاهم کنه، گوشی رو توی جیبش گذاشت و پوزخند تلخی زد.
سوهون: دیگه خبری از گوشی و ارتباط با اون دوستات نیست. دوران خوشیت تموم شد.
بعد رفت بیرون و چند لحظه بعد، با دست پر برگشت. تمام لباسهای مچاله شده، جورابشلواریم و پوانهای شکستهام رو جمع کرده بود.
همهشون رو با بیرحمی پرت کرد داخل اتاق، درست جلوی پام.
در اتاق با صدای وحشتناکی بسته شد و صدای چرخیدن قفل توی مغزم پیچید.
تاریکی و سکوت اتاق مثل آوار روی سرم خراب شد.
با زانو روی زمین کشیده شدم و رفتم گوشهی دیوار، جایی که سایهها سنگینتر بودن.
دستهای لرزونم رو سمت پوان هام دراز کردم..
این فقط یه جفت کفش نبود.
ساعتها تمرین بود.
اشک بود.
خستگی بود.
رویا بود.
همه چیزم بود.
کفشهای بیجون ام رو محکم توی بغلم فشردم، سرم رو روی زانو هام گذاشتم و گوشهی دیوار کز کردم.
صورتم رو روی پوانها گذاشتم.
انگار میترسیدم اونا رو هم ازم بگیرن.
ا.ت: من فقط میخواستم برقصم..
صدای هقهقهای خفهام اتاق رو پر کرد.
ا.ت: فقط همین...
تموم وجودم از درد و زار زدن میلرزید.
رویای پاریس، باله... همهچیز توی یک شب زیر پاهای خانوادهام له شده بود و من تنهاتر از همیشه، وسط آوارهای آرزوهام داشتم اشک میریختم.
____
صبح شده بود، اما اتاق من تاریکتر از هر شب دیگهای به نظر میرسید. نور ضعیف آفتاب از لای پردهها روی پوانهای شکستهام میتابید که دیشب تا خودِ صبح توی بغلم فشرده بودمشون.
چشمهام از شدت گریه پف کرده بود و میسوخت.
تمام تنم درد میکرد؛ جای سیلی بابا هنوز روی گونهام گزگز میکرد.
ناامید و بیحرکت روی زمین کز کرده بودم. هیچ راه نجاتی نبود.
گوشیم رو گرفته بودن، در قفل بود و من مثل یه زندانی محکوم به اعدام، فقط منتظر گذشتن زمان بودم.
چند ساعت دیگه پرواز پاریس بود و رویای من برای همیشه توی این اتاق دفن میشد.
یهو صدای ضعیفی اومد.
تق...
سرم رو بلند کردم. فکر کردم توهم زدم. اما صدا دوباره تکرار شد. این بار محکمتر.
تق... تق...
صدا از سمت پنجره بود.
با تردید و با پاهای لرزون از جا بلند شدم.
خزیدم سمت پنجره و پرده رو آروم کنار زدم.
با دیدن صحنهی روبروم، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم.
چشمهام از حدقه بیرون زده بود.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟴
و برای اولین بار صدام رو بالا بردم...
ا.ت: شما هیچوقت نخواستین منو ببینین! شما فقط یه ربات میخواستین که براتون مدرک پزشکی بیاره! باله آبروی شما رو میبره؟ هنر من آبروتون رو میبره؟! من دو سال خفه شدم، دو سال به خاطر خواستههای شما مردم و زنده شدم!
جینوو: بس کن ا.ت...
ا.ت: شما هیچ وقت حتی یه بارم نپرسیدین من چی میخوام...هیچ وقت...
جینوو: خفه شو
فریاد بابا انقدر بلند بود که مامان جیغ کوتاهی کشید.
ا.ت: من حق دارم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم..نه اینکه شما-
هنوز حرفم کاملا از دهنم بیرون نیومده بود که بابا با قدمهای بلند و سنگینش خودش رو بهم رسوند.
قبل از اینکه بتونم حتی پلک بزنم، دستش بالا رفت و صدای محکم برخورد انگشتهاش با صورتم، توی سکوت وحشتناک سالن پیچید.
سرم با شدت به سمت چپ چرخید.
توی گوشم صدای سوت بلندی پیچید و طعم تلخ خون رو توی دهنم حس کردم.
گونهام جوری میسوخت که انگار آتیشش زدن.
برای چند ثانیه اصلا نفهمیدم چی شد...
چشمهام تار شد و دستم بیاختیار رفت روی صورتم.
باورم نمیشد... بابا برای اولین بار توی زندگیم بهم سیلی زده بود.
مامان جیغ بلندی کشید و سوهون هم یک قدم عقب رفت، انگار حتی اون هم توقع این حد از عصبانيت رو نداشت.
جینوو: خفه شو! تو هیچ حقی نداری..
بابا با نفسهای به شماره افتاده و چشمهایی سرخ از خشم، بازوی بیجونم رو با قدرت چنگ زد و مثل یک تیکه گوشت منو دنبال خودش کشید.
رد انگشتهاش روی بازوم میسوخت، اما درد صورتم و دلم هزار برابر بیشتر بود
منو پرتاب کرد داخل اتاقم. پاهام به لبهی تخت خورد و با صورت افتادم روی زمین.
بابا ایستاد دم در و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت..
جینوو: حق نداری فردا به پاریس بری. از همین حالا هم حق نداری پای کثیفت رو از این اتاق بذاری بیرون. مسابقه و باله برای تو تموم شد، ا.ت! برای همیشه!
هنوز گیج و منگِ ضربهی بابا بودم و صورتم میسوخت که سوهون با قدمهای بلند اومد بالای سرم.
بدون هیچ ملاحظهای دستش رو برد توی جیب سویشرتم و گوشیم رو بیرون کشید.
ا.ت: نه... گوشیمو نبر... خواهش میکنم سوهون!
با التماس دستم رو دراز کردم، اما اون بدون اینکه حتی نگاهم کنه، گوشی رو توی جیبش گذاشت و پوزخند تلخی زد.
سوهون: دیگه خبری از گوشی و ارتباط با اون دوستات نیست. دوران خوشیت تموم شد.
بعد رفت بیرون و چند لحظه بعد، با دست پر برگشت. تمام لباسهای مچاله شده، جورابشلواریم و پوانهای شکستهام رو جمع کرده بود.
همهشون رو با بیرحمی پرت کرد داخل اتاق، درست جلوی پام.
در اتاق با صدای وحشتناکی بسته شد و صدای چرخیدن قفل توی مغزم پیچید.
تاریکی و سکوت اتاق مثل آوار روی سرم خراب شد.
با زانو روی زمین کشیده شدم و رفتم گوشهی دیوار، جایی که سایهها سنگینتر بودن.
دستهای لرزونم رو سمت پوان هام دراز کردم..
این فقط یه جفت کفش نبود.
ساعتها تمرین بود.
اشک بود.
خستگی بود.
رویا بود.
همه چیزم بود.
کفشهای بیجون ام رو محکم توی بغلم فشردم، سرم رو روی زانو هام گذاشتم و گوشهی دیوار کز کردم.
صورتم رو روی پوانها گذاشتم.
انگار میترسیدم اونا رو هم ازم بگیرن.
ا.ت: من فقط میخواستم برقصم..
صدای هقهقهای خفهام اتاق رو پر کرد.
ا.ت: فقط همین...
تموم وجودم از درد و زار زدن میلرزید.
رویای پاریس، باله... همهچیز توی یک شب زیر پاهای خانوادهام له شده بود و من تنهاتر از همیشه، وسط آوارهای آرزوهام داشتم اشک میریختم.
____
صبح شده بود، اما اتاق من تاریکتر از هر شب دیگهای به نظر میرسید. نور ضعیف آفتاب از لای پردهها روی پوانهای شکستهام میتابید که دیشب تا خودِ صبح توی بغلم فشرده بودمشون.
چشمهام از شدت گریه پف کرده بود و میسوخت.
تمام تنم درد میکرد؛ جای سیلی بابا هنوز روی گونهام گزگز میکرد.
ناامید و بیحرکت روی زمین کز کرده بودم. هیچ راه نجاتی نبود.
گوشیم رو گرفته بودن، در قفل بود و من مثل یه زندانی محکوم به اعدام، فقط منتظر گذشتن زمان بودم.
چند ساعت دیگه پرواز پاریس بود و رویای من برای همیشه توی این اتاق دفن میشد.
یهو صدای ضعیفی اومد.
تق...
سرم رو بلند کردم. فکر کردم توهم زدم. اما صدا دوباره تکرار شد. این بار محکمتر.
تق... تق...
صدا از سمت پنجره بود.
با تردید و با پاهای لرزون از جا بلند شدم.
خزیدم سمت پنجره و پرده رو آروم کنار زدم.
با دیدن صحنهی روبروم، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم.
چشمهام از حدقه بیرون زده بود.
- ۱.۶k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط