پرستوی مهربانِ من ... از چشمانِ تو، دو حبه عشق بیرون زده
پرستوی مهربانِ من ... از چشمانِ تو، دو حبه عشق بیرون زده است که دلم می خواهد، چای لب سوزِ عصرگاهی ام را با آن ها بنوشم.
روی گونه های تو، نقش ونگارهای
دل فریبِ صفوی ، آن طور رقصِ باله می روند که دلم می خواهد، با تماشای آن ها هزاران بار عاشق شوم.
از لب های تو، عطرِ وحشیِ نارنج ، خیز برداشته است که دلم می خواهد، با استشمام شان، مست بنوشم و آسوده بمیرم.
در لا به لای چهره ی تو، “کازابلانکا” اکران می شود که دلم می خواهد سال ها به تماشای آن بنشینم و سخت بگریم. پرستوی مهربانِ من ... خداوند، در چهره ی دل ربای تو زندگی می کند. نمی دانم که دوباره، چه زمانی مسیرِ کوچ کردن ات به سمت وسوی من برمی خورد. امّا بگذار برای یک بار هم که شده، کالبدِ لطیفِ پروردگارم را ببوسم ...
روی گونه های تو، نقش ونگارهای
دل فریبِ صفوی ، آن طور رقصِ باله می روند که دلم می خواهد، با تماشای آن ها هزاران بار عاشق شوم.
از لب های تو، عطرِ وحشیِ نارنج ، خیز برداشته است که دلم می خواهد، با استشمام شان، مست بنوشم و آسوده بمیرم.
در لا به لای چهره ی تو، “کازابلانکا” اکران می شود که دلم می خواهد سال ها به تماشای آن بنشینم و سخت بگریم. پرستوی مهربانِ من ... خداوند، در چهره ی دل ربای تو زندگی می کند. نمی دانم که دوباره، چه زمانی مسیرِ کوچ کردن ات به سمت وسوی من برمی خورد. امّا بگذار برای یک بار هم که شده، کالبدِ لطیفِ پروردگارم را ببوسم ...
- ۱.۳k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط