{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part13

part13

🍥🎀#Stepfather

꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚૮꒰˵•ᵜ•˵꒱ა‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷
#Stepfather

#part13

چند روز از اون اتفاق گذشته بود کیم بزرگ برای دیدن تهیونگ و نوه ای ناتنیش رفته بود در طول زمانی که جونگکوک از مدرسه با پدرش برگرده .
جینو از اقای کیم به خوبی پذیرای میکرد تا هرچیزی که شده حداقل توی دل اون مرد جا بگیره.
با خود شیفتگی قهوه هارو روی میز گذاشت و کنارش نشست.

جینو:«بفرماید پدرجان.»

اقای کیم که دل خوشی از جینو نداشت هرچند کلا از همجنسگرا بودن پسرش مخالف بود با اخمی میون ابرو هاش با سنگینی نگاهش رو از اون گرفت.

جانگوو:«میلی به نوشیدن قهوه ندارم فشار خونم میبره بالا. جمعش کن.. تهیونگ و جونگکوک کی میان؟ »

جینو با شکستی که مواجه شده بود با نا اومیدی اروم زمزمه کرد.

جینو:«الان میرسن.. موقعه اومدن جونگکوک از مدرسس. »

جانگوو:«خوبه..! »

---------------------------------

کوک:«اپا؟.. میشه موقع برگشت واسم خوراکی هم بگیری؟ »

تهیونگ خنده ای ارومی زد چند سال شده بود؟ درست 5 سال و 2 ماه شده بود که از شنیدن کلمه ای اپا از زبون شیرین پسرش خودش رو محروم کرده بود.

تهیونگ:«البته کوک. مثل همیشه شکلات نه؟ »

کوک سرش رو تکون داد
کوک:«دیگه شکلات سفید میخورم.. مثل قبل هم سرو صورتمو کثیف نمیکنم فک کنم دیگه بزرگ شدم مگه نه؟ »

تهیونگ:«اوه اره.. بزرگ شدی ... ام ولی هنوز سخت قدت از روی لگنم بالاتره. با اینکه کم مونده دیه 11 ساله شی پسر کوچولو! »

کوک:«چی؟؟.. من.. من بزرگ میشم اپا شما فقط زیادی قد بلندین همین درضمن شما خیلی پیر تر از من هستین واسه همینه! »

تهیونگ با چشمای گرد شده پر از تعجب به اون وروجک خیره شد.

تهیونگ:«چی؟ من پیرم؟.. من فقط و فقط 26 سالمه کوک! هنوز پیر نشدم. »

پسر لب هاش رو از روی عادت اویزون کرد موقع سوار شدن به ماشین بی حرف نشست تا پدرش هم بشینه.

کوک:«از نظر من پیر هستین »

مرد پوزخندی زد. وقتی در ماشین رو بست خم شد و کمر بند پسر رو بست اما عقب نکشید.

تهیونگ:«راس میگی؟! بزار ببینم میتونی جلوی این پیر مرد رو بگیری کیم جونگکوک »

کوک که چیزی از حرف های پدرش نفهمید با حالتی که گیج بود به چشمای قهوه ای تیره ای مرد خیر ه موند.... حالا.. حالا نفسش با بوسیده شدن لبهاش توسط پدرش بند اومده بود . چشماش غیر معمول گرد شده بود.. حرفای جیمین تک به تک تو مغزش پلی میشد تو موقعیتی بود که نمی تونست تکون بخوره.. بلخره بعد چند لحظه تهیونگ عقب کشید انگار که چیزی نشده ماشین رو روشن کرد به حرکت افتاد.

کوک بود که سفت از کمر بند ایمنیش چسبیده بود. دلهره داشت دلش سر جای خودش نمی ایستاد نمی دونست چطوری توصیف کنه چیزی مگه از اون احساسات میدونست که به زبون بیاره؟
معلومه که نه

---------------------------------------

با کیسه های خرید وارد خونه شدن کوک که جلو تر راه میرفت با دیدن پدربزرگش سریع با خوشحالی سمتش دوید و روبه روش ایستاد.. مرد خنده ای کرد و کوک رو در اغوش مهربونش کشید موهاش رو نوازش کرد

جانگوو:«پسرمو ببین چقدرم بزرگ شده.. ببینم پاهات دیگه خوب شدن مگه ن؟ »

تا کوک بتونه جواب بده جینو دوباره سعی کرد جلب توجه کنه.

جینو:« اوه بله پدر جان پاهاش خوب شدن که میتونه اینطوری مثل یه خرگوش بدو بدو کنه.. از دستش که موقع ای انجام کاری همش بهونه میاره. »

جانگوو:«انجام کاری؟ مگه چیکار میکنه؟ »
جینو:«خب من چند تا قانون برای درست تربیت کردنش گذاشتم مثل این که بعد خوردن غذاش باید ظرفش رو جمع کنه اما هیچ وقت درست یاد نمیگره یا خوابش میبره یا درحال بازیه »

جانگوو با کمی جدیت به جینو و تهیونگ خیره شد.
این بین کوک که از شکایت های جینو به پدربزرگش ازش ناراحت لب هاش رو اویزون گرده بود سرش رو پایین انداخته بودن.

جانگوو:«معلومه که نباید انجام بده! کوک هنوز 11 سالشه و موقع رشدشه یا پراز انرژیه یا خستس. دیگه نبینم واسش قانون گذاشتین به اندازه ای کافی مثل یه شاهزاده ای خوب تربیت شده خوبه! »


#ناپلئون
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚૮꒰˵•ᵜ•˵꒱ა‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷
دیدگاه ها (۰)

part12🍥🎀#Stepfather#Stepfather #part12 حالا شب شده بود همه د...

part11🍥🎀#Stepfather#Stepfather#part11روی تخت نشوندش سریع حول...

part10🍥🎀#Stepfather#Stepfather #part10 تهیونگ:«یعنی چی که جو...

part8🍥🎀#Stepfather#Stepfather #part8پسر روی پاهای پدرش نشسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط