part
part12
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part12
حالا شب شده بود همه در سکوت بودن اما تنها تهیونگ بود که بالا سر پسر تو اتاقش بود به سوختگی پای پسر رسیدگی میکرد.
سکوتِ اتاق فقط با صدای تیکتاک ساعت روی دیوار میشکست. تهیونگ روی صندلی کنار تخت نشسته بود، پماد را با احتیاط روی پوست سوختهی پسر میزد. دستهایش میلرزیدند، نه از ترس، از چیزی عمیقتر… از خودش.
هر بار که انگشتش روی پوست داغ و نازکو صاف جونگکوک میلغزید، نفسش در سینهاش حبس میشد.
چرا اینقدر نگرانش بود؟ چرا قلبش با دیدن درد اون پسر تندتر میزد؟
چرا این احساس رو فقط رو این بچه داشت؟
چرا فقط نمی تونست مثل بقیه عادی باشه؟
چشمهای بستهی جونگکوک، نفسهای کوتاه و بریدهاش...
تهیونگ پلک زد، نگاهش را از صورت پسر گرفت.
دستش را محکم روی پیشانی خودش کوبید.
تهیونگ:«مزخرفه تهیونگ… فقط یه بچهست، فقط یه بچه!»
اما ذهنش آرام نمیشد. تصویرهایی ناخواسته، احساساتی که خودش ازش متنفر بود، دوباره بالا میاومدند.
همون احساساتی که بهخاطرش هر شب قرص میخورد. همون وسواسی که قرار بود تموم بشه اما نمی شد.
صدای نالهی خفیف جونگکوک سکوت رو در اتاق تاریک شکست.
تهیونگ سریع کنارش رفت.
تهیونگ:«هی، آروم باش... تموم شد. فقط بخواب، من اینجام.»
پسر سرش را به بالش فشار داد و چشم بست. تهیونگ نفس عمیقی کشید، پتوی سبک روی بدنش انداخت و از اتاق بیرون رفت.
در رو که بست، جینو پشت در ایستاده بود. تکیه داده به دیوار، سیگار نیمسوختهای بین انگشتانش. چهرهاش سرد و خسته، اما نگاهش پر از آتیش.
جینو: «بازم اون بچه...»
تهیونگ حرفی نزد، فقط خواست از کنارش رد بشه که جینو بازوشو گرفت.
جینو:«میخوای بگی کل شب بالای سر اون بچه بودی، ولی حتی یه بارم یاد من نکردی؟!»
تهیونگ بدوننگاه کردن به جینو گفت.
تهیونگ:«اون آسیب دیده جینو. من باید مراقبش باشم. و فک نکنم این موضوع ربطی به تو داشته باشه نه؟!»
لبخند تلخی گوشهی لب جینو نشست.
جینو:«مراقبت؟ یا داری کمکم جای پدر واقعیشو میگیری؟»
تهیونگ چرخید، اینبار نگاهش پر از نفرت بود.
تهیونگ:«من خودم میدونم دارم چه غلطی میکنم مفهوم شد؟!حق نداری در مورد رابطه ای بین منو اون چیزی بگی!»
سکوتی بینشان افتاد. جینو سیگارش را خاموش کرد و با صدایی آرام اما لرزان گفت:
جینو:«میدونی تهیونگ… من از اون بچه متنفر نیستم. از تو میترسم. چون اون داره تمام اون بخش از تو رو زنده میکنه که با زحمت کشتی.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط رفت.
اما وقتی به اتاقش رسید، جلوی آینه ایستاد.
صورتش رنگپریده، چشمهای خسته، مثل کسی که خودش رو نمیشناسه.
قرص رو برداشت، کف دستش گذاشت، و زمزمه کرد:
تهیونگ:«من فقط میخوام درستش کنم… فقط همین.»
قرص را با جرعهای آب قورت داد.
اما حتی با طعم تلخ دارو هم، اون حس درونش زنده بود…
یه چیزی بین عشق، وسواس، و گناه.
#ناپلئون
لایک کن دیگه عه 🎀🍥
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part12
حالا شب شده بود همه در سکوت بودن اما تنها تهیونگ بود که بالا سر پسر تو اتاقش بود به سوختگی پای پسر رسیدگی میکرد.
سکوتِ اتاق فقط با صدای تیکتاک ساعت روی دیوار میشکست. تهیونگ روی صندلی کنار تخت نشسته بود، پماد را با احتیاط روی پوست سوختهی پسر میزد. دستهایش میلرزیدند، نه از ترس، از چیزی عمیقتر… از خودش.
هر بار که انگشتش روی پوست داغ و نازکو صاف جونگکوک میلغزید، نفسش در سینهاش حبس میشد.
چرا اینقدر نگرانش بود؟ چرا قلبش با دیدن درد اون پسر تندتر میزد؟
چرا این احساس رو فقط رو این بچه داشت؟
چرا فقط نمی تونست مثل بقیه عادی باشه؟
چشمهای بستهی جونگکوک، نفسهای کوتاه و بریدهاش...
تهیونگ پلک زد، نگاهش را از صورت پسر گرفت.
دستش را محکم روی پیشانی خودش کوبید.
تهیونگ:«مزخرفه تهیونگ… فقط یه بچهست، فقط یه بچه!»
اما ذهنش آرام نمیشد. تصویرهایی ناخواسته، احساساتی که خودش ازش متنفر بود، دوباره بالا میاومدند.
همون احساساتی که بهخاطرش هر شب قرص میخورد. همون وسواسی که قرار بود تموم بشه اما نمی شد.
صدای نالهی خفیف جونگکوک سکوت رو در اتاق تاریک شکست.
تهیونگ سریع کنارش رفت.
تهیونگ:«هی، آروم باش... تموم شد. فقط بخواب، من اینجام.»
پسر سرش را به بالش فشار داد و چشم بست. تهیونگ نفس عمیقی کشید، پتوی سبک روی بدنش انداخت و از اتاق بیرون رفت.
در رو که بست، جینو پشت در ایستاده بود. تکیه داده به دیوار، سیگار نیمسوختهای بین انگشتانش. چهرهاش سرد و خسته، اما نگاهش پر از آتیش.
جینو: «بازم اون بچه...»
تهیونگ حرفی نزد، فقط خواست از کنارش رد بشه که جینو بازوشو گرفت.
جینو:«میخوای بگی کل شب بالای سر اون بچه بودی، ولی حتی یه بارم یاد من نکردی؟!»
تهیونگ بدوننگاه کردن به جینو گفت.
تهیونگ:«اون آسیب دیده جینو. من باید مراقبش باشم. و فک نکنم این موضوع ربطی به تو داشته باشه نه؟!»
لبخند تلخی گوشهی لب جینو نشست.
جینو:«مراقبت؟ یا داری کمکم جای پدر واقعیشو میگیری؟»
تهیونگ چرخید، اینبار نگاهش پر از نفرت بود.
تهیونگ:«من خودم میدونم دارم چه غلطی میکنم مفهوم شد؟!حق نداری در مورد رابطه ای بین منو اون چیزی بگی!»
سکوتی بینشان افتاد. جینو سیگارش را خاموش کرد و با صدایی آرام اما لرزان گفت:
جینو:«میدونی تهیونگ… من از اون بچه متنفر نیستم. از تو میترسم. چون اون داره تمام اون بخش از تو رو زنده میکنه که با زحمت کشتی.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط رفت.
اما وقتی به اتاقش رسید، جلوی آینه ایستاد.
صورتش رنگپریده، چشمهای خسته، مثل کسی که خودش رو نمیشناسه.
قرص رو برداشت، کف دستش گذاشت، و زمزمه کرد:
تهیونگ:«من فقط میخوام درستش کنم… فقط همین.»
قرص را با جرعهای آب قورت داد.
اما حتی با طعم تلخ دارو هم، اون حس درونش زنده بود…
یه چیزی بین عشق، وسواس، و گناه.
#ناپلئون
لایک کن دیگه عه 🎀🍥
- ۷۵۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط