{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏
════‌════‌════‌════‌══

لوسیفر هزاران‌ها‌ سال ، خدا را بی‌چون‌و‌‌چرا پرستش کرد.
فرشتگان او را لوسیفر "پرنس نور" صدا میکردند.
گاهی هم او را درخشان‌ترین فرشته صدا میکردند.
فرشته‌ی‌سپیده‌دم بود...
از آتش خیره‌کننده‌ای شکل گرفته بود و درخشش بی پایانی داشت.
اما نقطه‌ی اوج به سقوطی نیاز داشت...
پس خدا "انسان" را آفرید از خاک بی‌ارزشی به آنها جان بخشید و صداشون کرد "برترینِ مخلوقات" پس دستور این بود : در برابر این خاک سر تعظیم فرود بیارین...
سپس داستان قدیمی و آشنا ما شروع شد...
ابلیس قصه‌ی ما از زانو زدن در برابر آنچه که وجودش رو بی ارزش میدونست امتناع کرد...
انسان فقط مشتی از خاک بود و ابلیس از آتشی مقدس...
آتش خیره‌کننده‌‌ی که او را الهی نشون میداد تبدیل به آتش سرکشی شد...
و نه در برابر خدا سر تعظیم فرود می‌آورد نه در برابر انسان...
بال‌هایش سوخت، خاکستر شد ، سقوط کرد. لوسیفر روی خاک سرد و خاموش فرود آمد، بال‌های سوخته‌اش روی زمین پراکنده شد.
و به قعرِ ژرف‌ترین و تاریک‌ترین دره‌ی آفرینش رسید… جایی که بعدها نامش را جهنم گذاشتند.
دره‌ای خالی، سرد، بی‌انتها؛ مکانی که قرار بود به قلمرو او تبدیل شود. و چنین شد: لوسیفر، که نورش خاموش شده بود، نخستین موجودی شد که در تاریکی فرمانروایی یافت.
او پروردگار دره‌ای توخالی شده بود
سال‌ها، قرن‌ها، یا شاید لحظاتی نامعلوم گذشت.
او در دل تاریکی، هر بار سقوطی جدید تجربه کرد، هر بار بال‌هایی جدید از درد و آتش شکل گرفتند و سوختند، اما روح او همچنان زنده و سرکش باقی ماند.
جهنم، با همهٔ وحشت و خاموشی‌اش، اکنون خانهٔ او شده بود.

اما عصانیت خدا همانجا به پایان نرسید و سوگند خورد که اگر انسان خاک بی‌ارزش است پس روزی ابلیس رو تبدیل به خاکستری حتی بی ارزش‌تر میکند...

لوسیفر، با خشم هزارساله و قدرتی که از سقوطش زاده شده بود، خدایان و فرشتگان را یکی پس از دیگری شکست داد و خود را فرمانروای جهان ساخت. زمین و آسمان در سایه‌ی تسلط او لرزیدند و هر موجودی زیر نگاه سوزانش خم شد. اما او هنوز پایان کار را ندیده بود؛ در لحظه‌ای که او بر جهان تسلط یافته بود، خدا نفرینی را بر زبان آورد: روزی، دختری با چشمانی به رنگ عمق اقیانوس متولد خواهد شد. او سرنوشت را تغییر خواهد داد و قلب لوسیفر را تسخیر خواهد کرد
════‌════‌════‌════‌═
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۹۵)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐════‌════‌════‌════‌═شب...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑سال‌ها از تولد دختر گذش...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شد"══════════════════𝐈𝐧𝐭𝐫𝐨𝐝𝐮𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧...

پارت 1

پارت ۱۶دانزو میخواست ایتاچی را ببرد داخل اتاق خودش، جایی که ...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط