{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝑡𝒘𝒐

شب آرامی بود؛ آنقدر آرام که انگار جهان برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرده باشد.
ماه کامل بود و درخشان؛ نور ماه هم در شهر کوچکی به خیابان‌های تاریک روشنی میبخشید...دقیقا مثل همیشه ! اما اون شب هرگز مثل شب‌های گذشته نبود...

زن جوان از شدت درد فریاد می‌کشید و پیرزنی که سال‌ها قابلهٔ اون شهر کوچیک بود کنار او خم شده بود. شعله‌های چراغ روغنی در کنارهٔ اتاق بی‌قرار می‌رقصیدند و سایه‌ها را بزرگ‌تر و هراس‌انگیزتر نشان می‌دادند.
و در آخر زن جیغ آخر رو کشید و نوزاد قصه‌ی ما متولد شد...

صدای گریه‌ی نوزاد و نفس‌نفس زدن‌های ضعیف زن تنها صدایی بودند که سکوت رو میشکستن..

پیرزن کودک را در آغوش گرفت و با خوشحالی به نوزاد نگاه میکرد...تا وقتی که چشمای‌دخترک باز شد...

دیوار های اتاق لرزیدند. خاک از سقف ریخت. باد سرد وزید...و جهان یکبار دیگه به هم پاشید...اما این لرزش و به‌هم‌ریختگی رو هیچ انسانی روی کره‌خاکی احساس نکرد ولی در ژرفای جهنم ، جایی که حتی آتش‌هم قدرت روشن کردن اون تاریکی مطلق رو نداشت ،لوسیفر که قرن‌ها در خاموشی فرمانروایی میکرد، ناگهان چشمانش را باز کرد و در دل آن سیاهی بی‌پایان ، جرقه‌ای کوچیک، ضعیف اما زنده رو احساس کرد...
«او متولد شد…»

اما اون طرف دنیا...دست‌های پیرزن میلرزید، "چشمان آبی" ، پیرزن چیزی از نفرین خدا نمی‌دونست از عمق چشمای‌دخترک هم خبر نداشت اما میدونست که هردختری با چشم‌های آبی قبل از کشیدن اولین نفس توسط شیاطین سلاخی می‌شود. نمی‌دونست چرا این دختر هنوز زنده بود...شاید شانس بود که شیاطین «هنوز» دخترک رو پیداش نکرده بودن اما تسلیم نشد..‌پس کودک رو همانطور در آغوش مادر نیمه‌جونش گذاشت و دنبال یک پارچه گشت ، هر پارچه‌ای هر طرح و رنگی ، مهم نبود ، پس تکه پارچه‌ای قدیمی و باریک پیدا کرد ، دخترک رو توی سطلی از آب شست ، نه پیراهن تنش کرد نه گرمش گرفت نه به گریه‌اش و سوال‌های بی‌پایان زنی که حال مادرِ زندان‌بان قلب لوسیفر بود اهمیت میداد ،فقط پارچه رو به دور سرش محکم بست و گفت :«این دختر ، کور به دنیا اومده ،چشماش سفیده مثل یک روح، ترسناکه پس نذار هیچکس چشمای این دخترو ببینه» هرچند که چشمای دخترک زیباترین چشم‌های این دنیا بودند...
پس جهان، بدون آنکه بداند، شاهد تولد کسی شد که قرار بود دل شیطان را به زانو درآورد.

════‌════‌════‌════‌═

◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۱۴۶)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑سال‌ها از تولد دختر گذش...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟒سال‌ها کابوس دیده بود… ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝒐n𝒆════‌════‌════‌════‌═...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شد"══════════════════𝐈𝐧𝐭𝐫𝐨𝐝𝐮𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧...

نام رمان:عشق مرگبآرPart:1در گذشه هآی دور یکی از شب های سرد ز...

«عملیات غیر ممکن»حدود نیمه های شب بود. آسمون ابری بود و هوا ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏0آسمان شکسته به نظر می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط