پارت دوم: برخورد دو پادشاه
پارت دوم: برخورد دو پادشاه
پورت سئول، ساعت ۳ بامداد. صدای برخورد امواج با بدنه فلزی کشتیها، مانند ضربات آرامی بود که در سکوتِ کرکننده شب گم میشدند. باران شدت گرفته بود و بوی نمک و آهن در هوا پیچیده بود.
آتوسا از خودروی مشکیاش پیاده شد. او یک بار دیگر، در آخرین لحظه، با خود فکر کرد که آیا این جاده به سمت قدرت میرود یا به سمت نابودی؟ اما اجازه نمیداد لرزش خفیفی که در انگشتانش بود، دیده شود. او با کت بلند مشکی و نگاهی که از فولاد سختتر بود، به سمت انبار شماره ۷ حرکت کرد. محافظانش مثل سایههایی بیصدا، در فاصلهای ایمن از او پیش میرفتند.
در نزدیکی انبار، نورهای خیرهکننده پروژکتورها، فضای تاریک پورت را شکافته بودند. اما آنجا فقط ماشینها و کانتینرها نبودند؛ آنجا حضورِ سنگینِ مردانی بود که حتی در تاریکی هم میتوانست حضورشان را حس کرد.
ناگهان، صدای برخورد پاشنههای کفشِ آتوسا روی زمین خیس، در میان سکوت قطع شد. از میان دودِ غلیظ و مهِ ناشی از باران، یک فیگور بلند قامت و استوار نمایان شد.
**کیم تهیونگ.**
او درست وسطِ آن میدانِ جنگِ بیصدا ایستاده بود. کت و شلوار دستدوز مشکیاش، با تاریکی شب یکی شده بود، اما نگاهِ او... نگاه او مثل دو تکه زغالِ گداخته، تاریکی را میشکافت. او نه تنها بزرگترین مافیای کره نبود، بلکه در آن لحظه، شبیه به خودِ هیولا بود که از دلِ زمین بیرون آمده است. تهیونگ، مردی که در دنیای زیرزمینی به «طوفان خون» معروف بود، حالا با آرامشی که از هیبتش نشأت میگرفت، به آتوسا خیره شده بود.
چشمهایشان در هم گره خورد. برای چند ثانیه، زمان در پورت سئول متوقف شد.
تهیونگ، با صدایی که بم، آرام و در عین حال لرزاننده بود، گفت: «میگویند یاقوت کبود از ایران آمده تا سئول را رنگین کند. اما من فقط خون میبینم، نه یاقوت.»
آتوسا حتی یک قدم عقب ننشست. او با خونسردیای که از سه سال جنگ و مبارزه در این خاک به دست آورده بود، پاسخ داد: «خون هم رنگی است، آقای کیم. اما یاقوت برای این است که سختتر از خون، در برابر ضربه ایستادگی کند.»
تهیونگ یک قدم به جلو برداشت. فاصله بین آنها به قدری کم شد که آتوسا میتوانست گرمای نفسهای او را در میان سرمای باران حس کند. تهیونگ با نگاهی نافذ، از بالا به پایین زیبایی خیرهکننده آتوسا را برانداز کرد؛ زیباییای که برخلافِ همه چیز، در این محیطِ بیرحم، نجوایِ خطرناکی بود.
او زیر لب، به گونهای که فقط آتوسا بشنود، گفت: «خیلی زیبا هستی... برای اینکه در طوفان من دوام بیاوری، زیادی زیبایی.»
آتوسا لبخندی زد، اما لبخندی که بوی باروت میداد: «طوفانها هم همیشه چیزی را با خود نمیکشند، تهیونگ. گاهی هم فقط باعث میشوند خاکسترها، درخشانتر به نظر برسند.»
در آن لحظه، میان آن دو، چیزی فراتر از یک جنگِ قلمرو جریان داشت. چیزی که نه از خون بود و نه از قدرت؛ چیزی که هر دو از آن میگریختند، اما ناخودآگاه، به سمتش کشیده میشدند.
---
پورت سئول، ساعت ۳ بامداد. صدای برخورد امواج با بدنه فلزی کشتیها، مانند ضربات آرامی بود که در سکوتِ کرکننده شب گم میشدند. باران شدت گرفته بود و بوی نمک و آهن در هوا پیچیده بود.
آتوسا از خودروی مشکیاش پیاده شد. او یک بار دیگر، در آخرین لحظه، با خود فکر کرد که آیا این جاده به سمت قدرت میرود یا به سمت نابودی؟ اما اجازه نمیداد لرزش خفیفی که در انگشتانش بود، دیده شود. او با کت بلند مشکی و نگاهی که از فولاد سختتر بود، به سمت انبار شماره ۷ حرکت کرد. محافظانش مثل سایههایی بیصدا، در فاصلهای ایمن از او پیش میرفتند.
در نزدیکی انبار، نورهای خیرهکننده پروژکتورها، فضای تاریک پورت را شکافته بودند. اما آنجا فقط ماشینها و کانتینرها نبودند؛ آنجا حضورِ سنگینِ مردانی بود که حتی در تاریکی هم میتوانست حضورشان را حس کرد.
ناگهان، صدای برخورد پاشنههای کفشِ آتوسا روی زمین خیس، در میان سکوت قطع شد. از میان دودِ غلیظ و مهِ ناشی از باران، یک فیگور بلند قامت و استوار نمایان شد.
**کیم تهیونگ.**
او درست وسطِ آن میدانِ جنگِ بیصدا ایستاده بود. کت و شلوار دستدوز مشکیاش، با تاریکی شب یکی شده بود، اما نگاهِ او... نگاه او مثل دو تکه زغالِ گداخته، تاریکی را میشکافت. او نه تنها بزرگترین مافیای کره نبود، بلکه در آن لحظه، شبیه به خودِ هیولا بود که از دلِ زمین بیرون آمده است. تهیونگ، مردی که در دنیای زیرزمینی به «طوفان خون» معروف بود، حالا با آرامشی که از هیبتش نشأت میگرفت، به آتوسا خیره شده بود.
چشمهایشان در هم گره خورد. برای چند ثانیه، زمان در پورت سئول متوقف شد.
تهیونگ، با صدایی که بم، آرام و در عین حال لرزاننده بود، گفت: «میگویند یاقوت کبود از ایران آمده تا سئول را رنگین کند. اما من فقط خون میبینم، نه یاقوت.»
آتوسا حتی یک قدم عقب ننشست. او با خونسردیای که از سه سال جنگ و مبارزه در این خاک به دست آورده بود، پاسخ داد: «خون هم رنگی است، آقای کیم. اما یاقوت برای این است که سختتر از خون، در برابر ضربه ایستادگی کند.»
تهیونگ یک قدم به جلو برداشت. فاصله بین آنها به قدری کم شد که آتوسا میتوانست گرمای نفسهای او را در میان سرمای باران حس کند. تهیونگ با نگاهی نافذ، از بالا به پایین زیبایی خیرهکننده آتوسا را برانداز کرد؛ زیباییای که برخلافِ همه چیز، در این محیطِ بیرحم، نجوایِ خطرناکی بود.
او زیر لب، به گونهای که فقط آتوسا بشنود، گفت: «خیلی زیبا هستی... برای اینکه در طوفان من دوام بیاوری، زیادی زیبایی.»
آتوسا لبخندی زد، اما لبخندی که بوی باروت میداد: «طوفانها هم همیشه چیزی را با خود نمیکشند، تهیونگ. گاهی هم فقط باعث میشوند خاکسترها، درخشانتر به نظر برسند.»
در آن لحظه، میان آن دو، چیزی فراتر از یک جنگِ قلمرو جریان داشت. چیزی که نه از خون بود و نه از قدرت؛ چیزی که هر دو از آن میگریختند، اما ناخودآگاه، به سمتش کشیده میشدند.
---
- ۸۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط