{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐈𝐭 𝐰𝐚𝐬 𝐩𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 𝐧𝐨𝐭 𝐭𝐨 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝐢𝐭.

𝐈𝐭 𝐰𝐚𝐬 𝐩𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 𝐧𝐨𝐭 𝐭𝐨 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝐢𝐭.
## پارت اول: سایه‌های سئول

سئول، ساعت ۲ بامداد. شهر در زیر پوششی از نورهای نئون و باران ریز، شبیه به یک الماس سرد می‌درخشید. اما در عمق پایتخت کره، جایی که نورها به سختی نفوذ می‌کردند، دنیای دیگری جریان داشت؛ دنیای خون، قدرت و وفاداری‌های بی‌صدا.

آتوسا، با چشمانی که گویی از خودِ شب ساخته شده بودند، پشت میز چوبی سنگین اتاق کارش نشسته بود. سه سال پیش، او از خاک گرم ایران به این شهر سرد و بی‌رحم آمده بود؛ نه برای گردش، بلکه برای تسخیر. حالا او، رئیس گروه «یاقوت کبود» بود؛ گروهی که نامش مانند جواهری درخشان اما سخت، در میان مافیای آسیا می‌درخشید. زیبایی او، چیزی نبود که کسی بتواند از آن چشم‌پوشی کند؛ زیبایی‌ای که شبیه به تیغه‌ی یک خنجر بود؛ خیره‌کننده اما مرگبار.

او لبه‌ی لیوان کریستالی‌اش را لمس کرد و به منظره‌ی شهر خیره شد. سه سال بود که یاد گرفته بود در اینجا، حتی یک پلک‌زدنِ اضافه می‌تواند به قیمت جانش باشد.

ناگهان، درِ اتاق با شدتی که گویی آسمان در حال فروپاشی است، باز شد. یکی از محافظانش با چهره‌ای رنگ‌پریده وارد شد و با صدایی لرزان گفت:
«رئیس... پیام از سمت "طوفان خون" رسیده است.»

قلب آتوسا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد، اما چهره‌اش همچنان مثل سنگ سرد باقی ماند. «طوفان خون». نامی که حتی در تاریک‌ترین کوچه‌های سئول هم وقتی بر زبان می‌آمد، لرزه بر اندام می‌انداخت. او یعنی **کیم تهیونگ**؛ مردی که نه تنها بزرگترین مافیای کره، بلکه خودِ طوفان بود. مردی که گفته می‌شد روحش از یخ و خون ساخته شده است.

آتوسا با آرامشی تصنعی، به عقب تکیه داد و پرسید: «چه می‌خواهد؟»

«او... می‌خواهد امشب در پورت سئول با شما ملاقات کند. نه به عنوان متحد، بلکه برای تعیین مرزهای قلمرو.»

آتوسا لبخندی کج زد؛ لبخندی که در آن هم غرور ایرانی‌اش موج می‌زد و هم خونسردی یک رهبر مافیا. او می‌دانست که این ملاقات، تنها یک مذاکره‌ی ساده نیست. این برخورد، برخوردِ دو قدرت است؛ برخوردِ یاقوتی که نمی‌شکشد و طوفانی که هیچ‌چیز را باقی نمی‌گذارد.

او در حالی که از روی میز بلند می‌شد و کت مشکی و گران‌قیمتش را پوشید، زیر لب زمزمه کرد: «ببینیم طوفان، چطور با یاقوت روبه‌رو می‌شود.»
---
دیدگاه ها (۳)

p1

🖤 فیک: «لبخندی که فقط برای تو بود» 🖤🌹 رزا پارک: دختری زیبا م...

From Hatred to My Love

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱✨______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒____...

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗تالار بزرگ قصر امشب پر از نور...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط