دخترک ناباورانه نگاهش کرد و اشک های مروارید اش سرازیر میش
دخترک ناباورانه نگاهش کرد و اشک های مروارید اش سرازیر میشدن .. پدرش تند و عصبی بلند شد سپس فنجان قهوه را در دستش گرفت و بالا سر دخترک گرفت .. ٫ همین .خدا .. همین کتکم زد .. بخاطر اینکه گناه من نبود مجازات برام گذاشتی که تحملش اشک باعثش میشه .. خدا یا چرا من ؟ ... چرا .. من مگه من چه گناهی کرم .. ٫ پلک روی هم گذاشت و.ن هر دقیقه منتظر بود که آن مایه داغ قهوه روی صورتش ریخته بشه .. بازم در دلش غمگین ادامه داد ٫ یعنی .. هیچ کس نبود .. داداش نیست .. مادرم نیست .. هیچ کس نیست .. فرشته ای ندارم که نجاتم بده ... خیلی خستم خدا .. خیلی ٫ در محکم با هجوم باز شد .. باعث نگاه عصبی هیون بک به در شد و پلک های لرزاند و پر از اشک دخترک بالا رفت .. درست میدید
دکتر جئون بود ؟ ٫ خوابه آوا باور نکن ٫ با خود ناباورانه تکرار کرد جونگکوک چهره اش اول با احترام و لبخند بود ولی با دیدن صحنه .. اول شوکه و بعد جدی اخم کرده ..
جونگکوک متوجه حالت بود با جدیت و آروم گفت : تقوه قانون و مقررات کره جنوبی این کاری که شما میکند به ۵ سال زندان و ۱۰۰ ملیون جریمه خواهید شد
هیون بک فنجان را پایین آورد و عصبی گفت : تو دیگه کی هستی .. تو خونه من چیکار میکنی
جونگکوک جدی کتش را درست کرد و وارد اتاق شد. روبه رو مرد عصبی ایستاد آشار ای به دختر روی زمین کرد و محکم گفت : قاضی ..
هیون بک دو چشم بجای چهار تا جا عوض کردن سپس با شوکه بودن خودش تند گفت : .. آقای قاضی .. راستش من میخواستم با دختر فقد
جونگکوک دست بلند کرد تا مرد ساکت شود .. عجیب و مرموز گفت : بسه چیزی نشنوم خودم با چشمام دیدم که داشتی چیکار میکردی میخواستی قهوه داغ رو روی صورت زریق دخترت بریزی آره
دخترک مات و مبهوت نگاهش کرد .. اینم از فرشته نجات اش .. یک فرشته نجات دروغ گو .. ناخودآگاه لبخند ای زد ..
هیون بک : نه اینجوری نیست
دکتر جئون بود ؟ ٫ خوابه آوا باور نکن ٫ با خود ناباورانه تکرار کرد جونگکوک چهره اش اول با احترام و لبخند بود ولی با دیدن صحنه .. اول شوکه و بعد جدی اخم کرده ..
جونگکوک متوجه حالت بود با جدیت و آروم گفت : تقوه قانون و مقررات کره جنوبی این کاری که شما میکند به ۵ سال زندان و ۱۰۰ ملیون جریمه خواهید شد
هیون بک فنجان را پایین آورد و عصبی گفت : تو دیگه کی هستی .. تو خونه من چیکار میکنی
جونگکوک جدی کتش را درست کرد و وارد اتاق شد. روبه رو مرد عصبی ایستاد آشار ای به دختر روی زمین کرد و محکم گفت : قاضی ..
هیون بک دو چشم بجای چهار تا جا عوض کردن سپس با شوکه بودن خودش تند گفت : .. آقای قاضی .. راستش من میخواستم با دختر فقد
جونگکوک دست بلند کرد تا مرد ساکت شود .. عجیب و مرموز گفت : بسه چیزی نشنوم خودم با چشمام دیدم که داشتی چیکار میکردی میخواستی قهوه داغ رو روی صورت زریق دخترت بریزی آره
دخترک مات و مبهوت نگاهش کرد .. اینم از فرشته نجات اش .. یک فرشته نجات دروغ گو .. ناخودآگاه لبخند ای زد ..
هیون بک : نه اینجوری نیست
- ۱.۱k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط