امروز صبح یک هوای تاریکی داشت هوا ابری تیره . کم بارانی .
امروز صبح یک هوای تاریکی داشت هوا ابری تیره . کم بارانی ..
دخترک جلو به پنچره ایستاده بود امروز صبح برادرش بخاطر فرزند گمشده اش زود رفته بود تا فرزندش را پیدا کند قصه غمیگنی داشت سئوجون پسر مهربانی بود ولی سختی ها او را سنگ کرده بود .. صدا در افکارش را خراب کرد و سمت در چرخید ...
زینا: دخترم آقای کیم گفتن قهوه اش رو ببری خیلی .. چالک تر و با استرس ادامه داد : من خیلی بهش گفتم میتونه بیاد ولی میدونید که نمیشه
دخترک به یک افکار جدید هجوم برد ٫ بازم کتک ٫ بیجون با پاهای برهنه اش گام برداشت و از اتاق خارج شد این عمارت است نبود که ازش بترسد تو این عمارت مادرش با لباس سفید اومده بود با دهنه خنده .. ولی دخترش چی .. بغض سنگینی گلوش را چنگ زد سپس چونش لرزید .. وارد آشپزخانه شد و بدون نگاه کردن به اطراف با همان حالت غمگین مشغول درست کردن قهوه تازه و دستی شد ... با دیدن قهوه به یاد دکتر افتاد .. ٫ تو خونش هستش درسته ٫ در ذهنش تکرار کرد سپس فنجان قهوه را در سینی گذاشت و سمت اتاق کار پدرش هجوم برد ..
تقی به در زد و با شنیدن صدا پدرش وارد اتاق شد چهره اش کم تر از یک آدم بیخون و بی غذا نبود چشم های کود افتاده اش همه اینا رو میگفت ..
پدرش هیون بک با چهره بسیار عصبی نگاهش کرد سپس محکم دستش را روی میز کوبید و با لحن تیز و بسیار تندی گفت : دختره احمق یه ساعت که منتظرم
دخترک آهسته خم شد و قهوه را جلو پدرش گذاشت با لحن آرامی گفت : ببخشید .. پدرش اخم کرد و دست به سینه شد : بهت نگفتم به داداشت بگو ترو دیگه به بیمارستان نبره
دخترک با ترس انگشت هایش را روی سینی محکم تر فشرد و پلک زد همچنین همراه با سکوت ..
هیون بک اخم هایش بیشتر تو هم رفت و از روی صندلی بلند شد با لحن جدی گفت : دختره احمق ای که اسم خانواده کیم رو لکه دار کرد .. درسته .. دخترک کم کم بغضش به گلو اش محکم لک رد و لبش را بیشتر کنید موهای مشکی و به شدت بلندی روی صورتش ریخته شد ..
هیون بک محکم فک دخترک را گرفت تنها با یک حرکت سریع
هیون بک : قهوه .. رو نمیخورم چون دستای تو کثیف هستند .. میفهمی
اشک های پر از ترس سرازی از غم روی گونه هایش ریخته شدن .. کاشکی الآنم سئوجون پیشش بود کاشکی ولی.. تنها بدون در آن اتاق ..
هیون بک به حدی محکم حولش داد برخورد بدی با زمین کرد .. فنجان قهوه را برداشت سپس روی زمین کنار چشم ات گذاشت و با لحن عصبی گفت : ببین سرده یا نه ..
دخترک با ترس و طرفین سری تکون داد مرد عصبی محکم گفت : زود باش دیگه .. لعنتی اصلا چرا به دنیا اومدی... کاشکی میموردی ازت بدم میاد..
دخترک بی زبان کم تر از یک حیوانی نبود که حالا داشت زیر پای آدم های عوضی لحن میشد .. نبود ... بخاطر این سکوت دخترک و ریختن اشک هایش بیشتر عصبی شد و دست زریف دخترک را در دستش گرفت سپس با بیرحم ترین شکل دستش را در درون فنجان برد .. ات به شدت و تند تقلا کرد و دستش را عقب میکشید ولی... تنها اشک ریخت و با درد و گریه گفت. : نکن .. مگه .. من دخترت نیستم ..
مرد میان سال بیشتر عصبی شد و با فشار تیزی به که دستش داد درون فنجان حول داد .. دخترک جیغ بلندی کشید و با ترس ، درد ، وحشت ، پا روی زمین کوبید .. اون حالا یک موجود ای بود که زبانش را از دست داده بود کمک میخواست .. آن ها یک کمک ساده .. میخواست فریاد بشکه .. تا آن درد ای که حالا بهش میداد را به گوش تمام مردم بیخبر برسند ولی.. تنها اشک ریخت ...
پدر ظالم اش دست دخترک را رها کرد .. آوا با حالت و حرکت سری دستش را بلند کرد و تند روی زمین نشست اشک ریخت و بدنش لرزید مه از ترس نه از درد بلکه از روحی ..
پدرش ظالمانه خندید باورش سخت بود که این همان پدر خودش بود ؟ ..
هیون بک : دختره احمق .. دختره بی.. همه چیز چی میشد که زیر ماشین میرفتی و میمردی که این چیز زیادی بود خدا ..
دخترک ناخودآگاه لبش با لحن بغض و گرفته ای باز شد : تویی که لیاقت پدر بودن رو هم نداریـ... ولی با سوزش گونه اش حرفش قطع شد ..
هیون بک با ظالم ترین حالش خندید : تو داری بهم جواب میدی .. آره زیر خوابه ..
دخترک جلو به پنچره ایستاده بود امروز صبح برادرش بخاطر فرزند گمشده اش زود رفته بود تا فرزندش را پیدا کند قصه غمیگنی داشت سئوجون پسر مهربانی بود ولی سختی ها او را سنگ کرده بود .. صدا در افکارش را خراب کرد و سمت در چرخید ...
زینا: دخترم آقای کیم گفتن قهوه اش رو ببری خیلی .. چالک تر و با استرس ادامه داد : من خیلی بهش گفتم میتونه بیاد ولی میدونید که نمیشه
دخترک به یک افکار جدید هجوم برد ٫ بازم کتک ٫ بیجون با پاهای برهنه اش گام برداشت و از اتاق خارج شد این عمارت است نبود که ازش بترسد تو این عمارت مادرش با لباس سفید اومده بود با دهنه خنده .. ولی دخترش چی .. بغض سنگینی گلوش را چنگ زد سپس چونش لرزید .. وارد آشپزخانه شد و بدون نگاه کردن به اطراف با همان حالت غمگین مشغول درست کردن قهوه تازه و دستی شد ... با دیدن قهوه به یاد دکتر افتاد .. ٫ تو خونش هستش درسته ٫ در ذهنش تکرار کرد سپس فنجان قهوه را در سینی گذاشت و سمت اتاق کار پدرش هجوم برد ..
تقی به در زد و با شنیدن صدا پدرش وارد اتاق شد چهره اش کم تر از یک آدم بیخون و بی غذا نبود چشم های کود افتاده اش همه اینا رو میگفت ..
پدرش هیون بک با چهره بسیار عصبی نگاهش کرد سپس محکم دستش را روی میز کوبید و با لحن تیز و بسیار تندی گفت : دختره احمق یه ساعت که منتظرم
دخترک آهسته خم شد و قهوه را جلو پدرش گذاشت با لحن آرامی گفت : ببخشید .. پدرش اخم کرد و دست به سینه شد : بهت نگفتم به داداشت بگو ترو دیگه به بیمارستان نبره
دخترک با ترس انگشت هایش را روی سینی محکم تر فشرد و پلک زد همچنین همراه با سکوت ..
هیون بک اخم هایش بیشتر تو هم رفت و از روی صندلی بلند شد با لحن جدی گفت : دختره احمق ای که اسم خانواده کیم رو لکه دار کرد .. درسته .. دخترک کم کم بغضش به گلو اش محکم لک رد و لبش را بیشتر کنید موهای مشکی و به شدت بلندی روی صورتش ریخته شد ..
هیون بک محکم فک دخترک را گرفت تنها با یک حرکت سریع
هیون بک : قهوه .. رو نمیخورم چون دستای تو کثیف هستند .. میفهمی
اشک های پر از ترس سرازی از غم روی گونه هایش ریخته شدن .. کاشکی الآنم سئوجون پیشش بود کاشکی ولی.. تنها بدون در آن اتاق ..
هیون بک به حدی محکم حولش داد برخورد بدی با زمین کرد .. فنجان قهوه را برداشت سپس روی زمین کنار چشم ات گذاشت و با لحن عصبی گفت : ببین سرده یا نه ..
دخترک با ترس و طرفین سری تکون داد مرد عصبی محکم گفت : زود باش دیگه .. لعنتی اصلا چرا به دنیا اومدی... کاشکی میموردی ازت بدم میاد..
دخترک بی زبان کم تر از یک حیوانی نبود که حالا داشت زیر پای آدم های عوضی لحن میشد .. نبود ... بخاطر این سکوت دخترک و ریختن اشک هایش بیشتر عصبی شد و دست زریف دخترک را در دستش گرفت سپس با بیرحم ترین شکل دستش را در درون فنجان برد .. ات به شدت و تند تقلا کرد و دستش را عقب میکشید ولی... تنها اشک ریخت و با درد و گریه گفت. : نکن .. مگه .. من دخترت نیستم ..
مرد میان سال بیشتر عصبی شد و با فشار تیزی به که دستش داد درون فنجان حول داد .. دخترک جیغ بلندی کشید و با ترس ، درد ، وحشت ، پا روی زمین کوبید .. اون حالا یک موجود ای بود که زبانش را از دست داده بود کمک میخواست .. آن ها یک کمک ساده .. میخواست فریاد بشکه .. تا آن درد ای که حالا بهش میداد را به گوش تمام مردم بیخبر برسند ولی.. تنها اشک ریخت ...
پدر ظالم اش دست دخترک را رها کرد .. آوا با حالت و حرکت سری دستش را بلند کرد و تند روی زمین نشست اشک ریخت و بدنش لرزید مه از ترس نه از درد بلکه از روحی ..
پدرش ظالمانه خندید باورش سخت بود که این همان پدر خودش بود ؟ ..
هیون بک : دختره احمق .. دختره بی.. همه چیز چی میشد که زیر ماشین میرفتی و میمردی که این چیز زیادی بود خدا ..
دخترک ناخودآگاه لبش با لحن بغض و گرفته ای باز شد : تویی که لیاقت پدر بودن رو هم نداریـ... ولی با سوزش گونه اش حرفش قطع شد ..
هیون بک با ظالم ترین حالش خندید : تو داری بهم جواب میدی .. آره زیر خوابه ..
- ۹۹۰
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط