" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۶
ویو راوی
نورا با چشمای گشاد به تهیونگ نگاه کرد و با تعجب پرسید
+ چه طور ؟
_ اخه کدوم دختریه که همچین پسر جذاب و خوشتیپی مثل من رو شوهر خودش نخواد
نورا با شنیدن حرفای تهیونگ زد زیر خنده که تهیونگ گفت
_ چرا میخندی جدی میگم
ولی خنده نورا بیشتر شد
+ باشه باشه قبول کردم ( خنده)
تهیونگ جدی تر شد و به نورا نگاه کرد و گفت
_ نورا ؟
+جانم؟
_ اگه یه روز بفهمی کسی که دوسش داشتی بهت دروغ گفته یعنی ............بهت یه چیزی رو نگفته .........ازش دلخور میشی؟
نورا کمی فکر کرد و گفت
+دلخور که نه حتما یه دلیلی داشته که بهم نگفته ، درکش میکنم که چرا بهم نگفته خب........ همه تو زندگیشون یه سری چیزایی دارن که نمیخوان کسی بفهمه ........چطور مگه ؟
_ هیچی همینطوری
نورا یهو پرید بغل تهیونگ و گفت
+مشکوک میزنی شوهری
تهیونگ خنده ای کرد و نورا رو بیشتر توی آغوشش فشرد و بوسه روی موهای نورا گذاشت . نورا با ذوق و هیجان انگشتشو به سمت دریا و خورشید گرفت و گفت
+ تهیونگ نگاه کن خورشید داره طلوع میکنهههه ( ذوق)
_ دارم میبینم ( خنده )
نورا با خمیازه ای که کشید تهیونگ بلند شد و بغلش کرد و برد سمت ماشین و گذاشت توی ماشین
_ بهتره بریم خوابت میاد
نورا در حالی که بین خواب و بیداری بود گفت
+اهومم
پرش زمانی به فردا صبح
نور خورشید از لابه لای پرده پنجره به صورت نورا میخورد و همین باعث شد که نورا از خواب بیدار شه به اطرافش نگاه کرد و با جای خالی تهیونگ مواجه شد
+کجا رفته ؟
از روی تخت بلند شد و به سمت آیینه رفت لباس هاش با لباس خوابش عوض شده بود و موهاش هم مثل همیشه بهم ریخته بود
+ واییی موهامم دیروز از حالت دار بودنشون درنیاوردم ...........
همینکه خواست ادامه بده در اتاق باز شد و تهیونگ با یه سینی صبحونه وارد اتاق شد
_ صبحت بخیر خوشگلم
+صبح بخیر
تهیونگ اروم سینی رو گذاشت روی تخت و نورا با دیدن سینی صبحونه به روی تخت یورش برد و روی تخت نیم خیز شد
+وایییی شوهری چیکار کردیییی ( ذوق )
_ گفتم دیروز زیاد مست کردی لازمه صبحونه مقوی بخوری
+دستت درد کنه
اینو گفت و شروع کرد به خورد و چند دقیقه که گذشت نورا در حالی که داشت با اشتیاق صبحونه میخورد چشمم به تهیونگ افتاد که با جون و دل داره بهش نگاه میکنه.............................
شرط
۶ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۶
ویو راوی
نورا با چشمای گشاد به تهیونگ نگاه کرد و با تعجب پرسید
+ چه طور ؟
_ اخه کدوم دختریه که همچین پسر جذاب و خوشتیپی مثل من رو شوهر خودش نخواد
نورا با شنیدن حرفای تهیونگ زد زیر خنده که تهیونگ گفت
_ چرا میخندی جدی میگم
ولی خنده نورا بیشتر شد
+ باشه باشه قبول کردم ( خنده)
تهیونگ جدی تر شد و به نورا نگاه کرد و گفت
_ نورا ؟
+جانم؟
_ اگه یه روز بفهمی کسی که دوسش داشتی بهت دروغ گفته یعنی ............بهت یه چیزی رو نگفته .........ازش دلخور میشی؟
نورا کمی فکر کرد و گفت
+دلخور که نه حتما یه دلیلی داشته که بهم نگفته ، درکش میکنم که چرا بهم نگفته خب........ همه تو زندگیشون یه سری چیزایی دارن که نمیخوان کسی بفهمه ........چطور مگه ؟
_ هیچی همینطوری
نورا یهو پرید بغل تهیونگ و گفت
+مشکوک میزنی شوهری
تهیونگ خنده ای کرد و نورا رو بیشتر توی آغوشش فشرد و بوسه روی موهای نورا گذاشت . نورا با ذوق و هیجان انگشتشو به سمت دریا و خورشید گرفت و گفت
+ تهیونگ نگاه کن خورشید داره طلوع میکنهههه ( ذوق)
_ دارم میبینم ( خنده )
نورا با خمیازه ای که کشید تهیونگ بلند شد و بغلش کرد و برد سمت ماشین و گذاشت توی ماشین
_ بهتره بریم خوابت میاد
نورا در حالی که بین خواب و بیداری بود گفت
+اهومم
پرش زمانی به فردا صبح
نور خورشید از لابه لای پرده پنجره به صورت نورا میخورد و همین باعث شد که نورا از خواب بیدار شه به اطرافش نگاه کرد و با جای خالی تهیونگ مواجه شد
+کجا رفته ؟
از روی تخت بلند شد و به سمت آیینه رفت لباس هاش با لباس خوابش عوض شده بود و موهاش هم مثل همیشه بهم ریخته بود
+ واییی موهامم دیروز از حالت دار بودنشون درنیاوردم ...........
همینکه خواست ادامه بده در اتاق باز شد و تهیونگ با یه سینی صبحونه وارد اتاق شد
_ صبحت بخیر خوشگلم
+صبح بخیر
تهیونگ اروم سینی رو گذاشت روی تخت و نورا با دیدن سینی صبحونه به روی تخت یورش برد و روی تخت نیم خیز شد
+وایییی شوهری چیکار کردیییی ( ذوق )
_ گفتم دیروز زیاد مست کردی لازمه صبحونه مقوی بخوری
+دستت درد کنه
اینو گفت و شروع کرد به خورد و چند دقیقه که گذشت نورا در حالی که داشت با اشتیاق صبحونه میخورد چشمم به تهیونگ افتاد که با جون و دل داره بهش نگاه میکنه.............................
شرط
۶ کامنت
- ۱۰۶
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط