Love in the dark⑤⓪
Love in the dark⑤⓪
با عصبانیت مستقیم رفتم سمت خونهی جونها. حتی یادم نیست چطور رسیدم فقط یادمه دستم میلرزید وقتی زنگ در رو فشردم (جونها ناشناس هست)
چند ثانیه بعد در باز شد.
جونها با لبخند مصنوعی و کشداری گفت:
جونها: وای ببین کی اینجاست. جئون جونگکوک! خیلی وقته ندیدمت.
قبل از اینکه جملهش تموم بشه یقهش رو گرفتم و محکم هلش دادم عقب.
کوک: عوضی! چه غلطی کردی؟ زن من کجاست؟!
جونها خودش رو صاف کرد و با خونسردی اعصابخوردکنی گفت:
جونها: زنت؟ من از کجا بدونم کجاست؟
فکم از شدت خشم قفل شده بود.
کوک: چی بهش گفتی؟ میدونم کار توئه. میدونم تو بهش گفتی! میدونم تو مادربزرگش رو کشتی میخواستی منو زمین بزنی؟ ازم انتقام بگیری؟ خب خودم رو میکشتی! چرا مادربزرگ زنم رو؟!
چشمهای جونها برای لحظهای برق زد. بعد با بیرحمی شونه بالا انداخت.
جونها: اون فقط یه پیرزن بود من راحتش کردم.
دستام مشت شد.
کوک: تو غلط کردی! اون پیرزن عزیزترین آدم زندگی زنم بود!
صدام شکست، اما ادامه دادم:
کوک: و زن من عشق زندگی من بود.
جونها با لبخند کجی گفت:
جونها: «گبود نگو بود من که زنت رو نکشتم.
یه قدم جلو رفتم.
کوک: من میدونم کار توئه. میدونم تو بهش گفتی من قاتلم. آره تو این فکر رو تو سرش انداختی
جونها آرومتر شد انگار از بازی لذت میبرد.
جونها: پس فکر کردی کی بوده…؟
رگ گردنم از عصبانیت برجسته شد.
کوک: قسم میخورم زندهت نمیذارم
دو هفته بعد – شب
ا/ت
سکوت خونه سنگین بود.
چانهی از آشپزخونه اومد بیرون و کنارم نشست.
چانهی: آبجی خوبی؟
ا/ت: آره
صدام بیجون بود.
چانهی: از جونگکوک خبر نداری؟
ا/ت: داداش منم مثل توام.
چند لحظه سکوت کردم، بعد بیهوا گفتم:
ا/ت: فکر میکردم آدم خوبیه فکر میکردم عاشقمه. اما اشتباه میکردم. باید زودتر بهت میگفتم.
چانهی اخم کرد.
چانهی: چی رو زودتر میگفتی؟
نگاه ازش دزدیدم.
ا/ت: جونگکوک هیچوقت منو دوست نداشت. اون میدونست تو و هوجو از قبل با هم قرار میذاشتید واسه همین میخواست از من انتقام بگیره.
چانهی با ناباوری بلند شد.
چانهی: چیی؟ چی داری میگی تو؟
سرم رو گرفتم.
ا/ت: داداش نمیتونم توضیح بدم حالم خوب نیست.
چانهی: چرا؟ چی شده؟
دستمو روی شکمم گذاشتم.
ا/ت: حس میکنم مسموم شدم.
چانهی سعی کرد عادی رفتار کنه.
چانهی: ولی شام خیلی خوشمزه بود
حالم بدتر شد.
ا/ت: حالم داره به هم میخوره حالت تهوع دارم
چانهی با تعجب نگام کرد.
چانهی: من که چیزی حس نمیکنم یکم استراحت کن خوب میشی شاید بخاطر اینه که زیاد خوردی من برم برمیگردم
ا/ت: نه نرو داداش
چانهی: زود برمیگردم
ا/ت: نرو تروخدااا نروو داداش
چشمام سیاهی رفت و افتادم..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
با عصبانیت مستقیم رفتم سمت خونهی جونها. حتی یادم نیست چطور رسیدم فقط یادمه دستم میلرزید وقتی زنگ در رو فشردم (جونها ناشناس هست)
چند ثانیه بعد در باز شد.
جونها با لبخند مصنوعی و کشداری گفت:
جونها: وای ببین کی اینجاست. جئون جونگکوک! خیلی وقته ندیدمت.
قبل از اینکه جملهش تموم بشه یقهش رو گرفتم و محکم هلش دادم عقب.
کوک: عوضی! چه غلطی کردی؟ زن من کجاست؟!
جونها خودش رو صاف کرد و با خونسردی اعصابخوردکنی گفت:
جونها: زنت؟ من از کجا بدونم کجاست؟
فکم از شدت خشم قفل شده بود.
کوک: چی بهش گفتی؟ میدونم کار توئه. میدونم تو بهش گفتی! میدونم تو مادربزرگش رو کشتی میخواستی منو زمین بزنی؟ ازم انتقام بگیری؟ خب خودم رو میکشتی! چرا مادربزرگ زنم رو؟!
چشمهای جونها برای لحظهای برق زد. بعد با بیرحمی شونه بالا انداخت.
جونها: اون فقط یه پیرزن بود من راحتش کردم.
دستام مشت شد.
کوک: تو غلط کردی! اون پیرزن عزیزترین آدم زندگی زنم بود!
صدام شکست، اما ادامه دادم:
کوک: و زن من عشق زندگی من بود.
جونها با لبخند کجی گفت:
جونها: «گبود نگو بود من که زنت رو نکشتم.
یه قدم جلو رفتم.
کوک: من میدونم کار توئه. میدونم تو بهش گفتی من قاتلم. آره تو این فکر رو تو سرش انداختی
جونها آرومتر شد انگار از بازی لذت میبرد.
جونها: پس فکر کردی کی بوده…؟
رگ گردنم از عصبانیت برجسته شد.
کوک: قسم میخورم زندهت نمیذارم
دو هفته بعد – شب
ا/ت
سکوت خونه سنگین بود.
چانهی از آشپزخونه اومد بیرون و کنارم نشست.
چانهی: آبجی خوبی؟
ا/ت: آره
صدام بیجون بود.
چانهی: از جونگکوک خبر نداری؟
ا/ت: داداش منم مثل توام.
چند لحظه سکوت کردم، بعد بیهوا گفتم:
ا/ت: فکر میکردم آدم خوبیه فکر میکردم عاشقمه. اما اشتباه میکردم. باید زودتر بهت میگفتم.
چانهی اخم کرد.
چانهی: چی رو زودتر میگفتی؟
نگاه ازش دزدیدم.
ا/ت: جونگکوک هیچوقت منو دوست نداشت. اون میدونست تو و هوجو از قبل با هم قرار میذاشتید واسه همین میخواست از من انتقام بگیره.
چانهی با ناباوری بلند شد.
چانهی: چیی؟ چی داری میگی تو؟
سرم رو گرفتم.
ا/ت: داداش نمیتونم توضیح بدم حالم خوب نیست.
چانهی: چرا؟ چی شده؟
دستمو روی شکمم گذاشتم.
ا/ت: حس میکنم مسموم شدم.
چانهی سعی کرد عادی رفتار کنه.
چانهی: ولی شام خیلی خوشمزه بود
حالم بدتر شد.
ا/ت: حالم داره به هم میخوره حالت تهوع دارم
چانهی با تعجب نگام کرد.
چانهی: من که چیزی حس نمیکنم یکم استراحت کن خوب میشی شاید بخاطر اینه که زیاد خوردی من برم برمیگردم
ا/ت: نه نرو داداش
چانهی: زود برمیگردم
ا/ت: نرو تروخدااا نروو داداش
چشمام سیاهی رفت و افتادم..
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۶۷۱
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط