{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

love in the dark⑤②

love in the dark⑤②

چانهی نفس عمیقی کشید و با لحنی جدی
چانهی:باید درمورد ا/ت باهات حرف بزنم
با شنیدن اسم ا/ت بی‌قرار شده بودم سریع پرسیدم
کوک: چی شده؟ حالش خوبه؟
چانهی: من می‌دونم که ا/ت هنوزم خیلی دوستت داره... و از حال و روزت پیداست که تو هم دیوانه‌وار دوسش داری. می‌دونم این جدایی فقط یه فاصله‌ی کوتاهه
دستم رو توی موهام کشیدم
کوک: ا/ت به خاطر یه سوءتفاهم لعنتی گذاشت رفت حتی یه لحظه هم بهم فرصت نداد تا همه‌چیز رو براش توضیح بدم
چانهی سرش رو تکون داد
چانهی: من مجبور شدم بیام اینجا ا/ت اصلاً خبر نداره که من اومدم پیش تو ولی پای یه طفل بی‌گناه این وسطه و من نمی‌خوام اون بچه آسیب ببینه
مات و مبهوت خشکم زد چشم‌هام گرد شد پرسیدم
کوک:چی...؟ بچه؟
چانهی: بله بچه ا/ت بارداره من نمی‌خوام زندگی خواهرم از هم بپاشه پس برو و مثل یه مرد باهاش حرف بزن و همه‌چیز رو درست کن
هنوز تو شوک بودم
کوک: باشه... بریم. همین الان بریم
چانهی: نه الان فردا آدرس رو برات می‌فرستم خودم یه جوری شرایط رو جور می‌کنم که بتونین تنها حرف بزنین
کوک: منتظرم...

فردا
ا/ت
چانهی کتش رو پوشید و رو به من گفت:
چانهی: ا/ت جان من یه کاری پیش اومده باید برم بیرون ولی زود برمی‌گردم
ا/ت: باشه داداش مراقب خودت باش. خداحافظ
چند دقیقه بیشتر از رفتن چانهی نگذشته بود که صدای زدن در اومد. فکر کردم چیزی جا گذاشته.
ا/ت: چی شد؟ چیزی یادت رفت...؟
در رو که باز کردم حرف تو دهنم ماسید.
جونگکوک با همون چشم‌های مشکی و عمیقش که حالا پر از خستگی و دلتنگی بود جلوم ایستاده بود
کوک: ا/ت...
به محض اینکه به خودم اومدم با تمام توانم خواستم در رو بکوبم تو صورتش اما اون سریع پاش رو گذاشت لای در و مانع شد
ا/ت: برو گمشو! من هیچ حرفی با تو ندارم!
کوک با التماس گفت:خواهش می‌کنم ا/ت... فقط پنج دقیقه بهم گوش بده.
ا/ت: برو وگرنه همین الان زنگ می‌زنم پلیس!
کوک: به چه جرمی؟
فریاد زدم
ا/ت:به جرم قتل یه پیرزن بی‌گناه به جرم کشتن مادربزرگم
کوک اخم کرد و با کلافگی گفت:
کوک: آخه چه مدرکی داری؟ فقط به خاطر یه پیام فیکِ ناشناس منو قاتل می‌دونی؟ ا/ت... لطفاً... حداقل به خاطر بچه‌مون در رو باز کن.
کلمه‌ی «بچه» مثل یه سطل آب یخ روی سرم ریخت. دستم از روی دستگیره شل شد
ا/ت:بچه...؟ تو... تو از کجا می‌دونی؟
کوک: دیگه فهمیدم. حالا می‌ذاری بیام تو؟
با تردید و قلبی که داشت از سینه‌م بیرون می‌زد رفتم عقب و گذاشتم بیاد داخل. دست به سینه ایستادم و با سردترین لحن ممکن گفتم
ا/ت: باشه هر دروغی که می‌خوای سر هم کنی بگو اما اینو بدون که من هیچ‌وقت پیش تو برنمی‌گردم
کوک قدمی بهم نزدیک شد و با صدای محکمی گفت
کوک: من برای چی باید مادربزرگ تو رو بکشم، ا/ت؟ اون پیرزن چه هیزم‌تری به من فروخته بود؟ اونی که این کار رو کرده جونهاست! همون کسی که از من متنفره.
جا خوردم
ا/ت: چی...؟
کوک: بهت گفتم که اون پیام فیک رو هم جونها فرستاده خودش همه‌چیز رو بهم اعتراف کرد.
با پوزخندی عصبی گفتم
ا/ت: داری دروغ می‌گی تا خودت رو تبرئه کنی
کوک: چه دروغی دارم بهت بگم؟! جونها از من کینه داره، می‌خواست نابودم کنه.
ا/ت:اگه از تو کینه داره چرا باید مادربزرگ من رو بکشه؟ این چه ربطی به اون داره؟!
کوک با دردی که تو صداش موج می‌زد گفت:
کوک: چون می‌دونه تو عزیزترین کسِ منی. می‌دونه که من چقدر عاشقتم. جونها می‌خواست کسی رو از تو بگیره که خیلی دوستش داری تا تو بشکنی... و با شکستن و رفتنِ تو من نابود بشم. اون دقیقاً به هدفش رسید.
سرم گیج می‌رفت. نمی‌خواستم حرف‌هاش رو باور کنم
ا/ت: خفه شو! تمومش کن! هیچ‌کدوم از این چرندیات رو باور نمی‌کنم. برو بیرون!
کوک با ناامیدی بازوم رو گرفت
کوک: اگه حرف منو باور نمی‌کنی بیا بریم پیشش فقط یه لحظه جونها رو ببین و با گوش‌های خودت بشنو. اگه بازم باور نکردی... قسم می‌خورم خودم می‌ذارم بری و دیگه هیچ‌وقت دنبالم نمی‌گردی
ا/ت: نه! من جایی نمیام!
کوک: خواهش می‌کنم ا/ت... به خاطر حقیقتی که به مادربزرگت بدهکاری، بیا
کمی مکث کردم. اسم مادربزرگم باعث شد مقاومتم بشکنه بغضم رو قورت دادم و با صدایی لرزان گفتم
ا/ت:باشه... فقط میام تا ثابت کنم تو دروغ‌گویی
دیدگاه ها (۴)

love in the dark⑤① بوی تند الکل و مواد ضدعفونی‌کننده اولین چ...

Love in the dark⑤⓪با عصبانیت مستقیم رفتم سمت خونه‌ی جونها. ح...

love in the dark④⑨همه‌ی وسایلم رو با دست‌های لرزون جمع کرده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط