ظهور ازدواج
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۷۳ (♡)
دیدمش و.. لبخند زد. دختره تند گفت:نه.. حسي بگو..
جیمین که انگار اصلا نمیدونست چي بگه دهن باز کرد که يکي ديگه از دخترا گفت نه نه تو نگو... الا جون تو بگو... و همه نگاها اومد رو من.. من ؟ گنگ دهن باز کردم که جیمین تند گفت: بذارین.. همه با شلوغ کاری پریدن بهش. يکي از پسرا جیمین تو نه بذار الاخانوم خودش بگه.. یکی از دخترا-اره... و يکي ديگه با ذوق :گفت بگو. اولین بار چجوري ديديش؟چجوري عاشقش شدي؟ اشفته و مضطرب به جیمین نگاه کردم کلافه خیره بود بهم و انگار از الان جواب ندادن من و ابروریزي و باختش رو تصور میکرد فك كن الا.. يالا... جیمین خودشو کشید جلو که دونفر شیطون و خندون گفتن جیمین تقلب نرسونااا.. بگو الا .. يه چيزي توي ذهنم نقش بست.. لبخند باريکي زدم و اروم گفتم تو یه شرايط روحي خيلي بدي بودم...دلم خیلی گرفته بود. خیلی تنها و خسته بودم..چرخیدم که... نفس لرزونی کشیدم و گفتم دیدم داره نگام میکنه دستمو سفت مشت کردم و اروم نگاهمو کشیدم روش و زل زدم تو چشماش و عمیق و از ته قلبم :گفتم و توی اون لحظه آبي چشماش به نظرم قشنگ ترین رنگ آبی دنیا بود... مثل یه دریا..اروم و شیرینیه راه نجات همه يك صدا و بلند گفتن اوووووووو. و تند دست و سوت زدن اما من... من فقط محو چشماي جیمین بودم که روبروم خيره و خيلي عميق زل زده بود بهم. نگاهش خيلي گرم بود.. اونقدر که حس کردم دارم آتیش میگیرم این چی بود گفتم؟
این چی بود گفتم؟ فقط..یه دفعه اومد تو ذهن و زبونم واقعا اولین باری که دیدمش رو توصیف کردم... خونه تسا... وقتی از اون همه تحقیر و درد خسته بودم وقتي توي تاريكي كثيف زندگیم دنیال ارامش میگشتم اونجا بود که چشماشو دیدم اونجا بود که... دلم لرزید. همونجور خيره و خیلی عمیق نگام میکرد مثل اون روز نگام میکرد اشک تو چشمام جمع شد. اره... دلم لرزید. هول و لرزون نگاه ازش کندم که مبادا اشکم جاري شه و ابروم بره و به دور و برم نگاه کردم و زیر سنگینی نگاهش به بقیه لبخند زدم. فرد با شیطنت گفت: جیمز لعنتی این همه احساس قشنگ رو فقط با نگاه جواب ميدي ؟ نفسم تو سینه حبس شد. نگاهم رو به زور روي جیمین کشیدم.. بدون نگاه کردن بهم مردونه خندید و گفت:بعداً تو خلوت خيلي عمیق به احساساتش جواب میدم همه بلند خندیدن و دست زدن نیکول رو دسته مبلم نشست و خیره به جیمین تخس گفت: پاشو خودتو لوس نکن. پاشو عروسك با احساست رو ببوس تنم یخ زد و دستم رو مشت کردم فرد با شیطنت :گفت چه عجب من و شما سر یه چیز یه تفاهم رسیدیم. نیکول - حرف نزن..صدات نکره است. صحنه احساسی خراب میشه.. همه
اسلاید دو لباس الا
(♡)پارت ۲۷۳ (♡)
دیدمش و.. لبخند زد. دختره تند گفت:نه.. حسي بگو..
جیمین که انگار اصلا نمیدونست چي بگه دهن باز کرد که يکي ديگه از دخترا گفت نه نه تو نگو... الا جون تو بگو... و همه نگاها اومد رو من.. من ؟ گنگ دهن باز کردم که جیمین تند گفت: بذارین.. همه با شلوغ کاری پریدن بهش. يکي از پسرا جیمین تو نه بذار الاخانوم خودش بگه.. یکی از دخترا-اره... و يکي ديگه با ذوق :گفت بگو. اولین بار چجوري ديديش؟چجوري عاشقش شدي؟ اشفته و مضطرب به جیمین نگاه کردم کلافه خیره بود بهم و انگار از الان جواب ندادن من و ابروریزي و باختش رو تصور میکرد فك كن الا.. يالا... جیمین خودشو کشید جلو که دونفر شیطون و خندون گفتن جیمین تقلب نرسونااا.. بگو الا .. يه چيزي توي ذهنم نقش بست.. لبخند باريکي زدم و اروم گفتم تو یه شرايط روحي خيلي بدي بودم...دلم خیلی گرفته بود. خیلی تنها و خسته بودم..چرخیدم که... نفس لرزونی کشیدم و گفتم دیدم داره نگام میکنه دستمو سفت مشت کردم و اروم نگاهمو کشیدم روش و زل زدم تو چشماش و عمیق و از ته قلبم :گفتم و توی اون لحظه آبي چشماش به نظرم قشنگ ترین رنگ آبی دنیا بود... مثل یه دریا..اروم و شیرینیه راه نجات همه يك صدا و بلند گفتن اوووووووو. و تند دست و سوت زدن اما من... من فقط محو چشماي جیمین بودم که روبروم خيره و خيلي عميق زل زده بود بهم. نگاهش خيلي گرم بود.. اونقدر که حس کردم دارم آتیش میگیرم این چی بود گفتم؟
این چی بود گفتم؟ فقط..یه دفعه اومد تو ذهن و زبونم واقعا اولین باری که دیدمش رو توصیف کردم... خونه تسا... وقتی از اون همه تحقیر و درد خسته بودم وقتي توي تاريكي كثيف زندگیم دنیال ارامش میگشتم اونجا بود که چشماشو دیدم اونجا بود که... دلم لرزید. همونجور خيره و خیلی عمیق نگام میکرد مثل اون روز نگام میکرد اشک تو چشمام جمع شد. اره... دلم لرزید. هول و لرزون نگاه ازش کندم که مبادا اشکم جاري شه و ابروم بره و به دور و برم نگاه کردم و زیر سنگینی نگاهش به بقیه لبخند زدم. فرد با شیطنت گفت: جیمز لعنتی این همه احساس قشنگ رو فقط با نگاه جواب ميدي ؟ نفسم تو سینه حبس شد. نگاهم رو به زور روي جیمین کشیدم.. بدون نگاه کردن بهم مردونه خندید و گفت:بعداً تو خلوت خيلي عمیق به احساساتش جواب میدم همه بلند خندیدن و دست زدن نیکول رو دسته مبلم نشست و خیره به جیمین تخس گفت: پاشو خودتو لوس نکن. پاشو عروسك با احساست رو ببوس تنم یخ زد و دستم رو مشت کردم فرد با شیطنت :گفت چه عجب من و شما سر یه چیز یه تفاهم رسیدیم. نیکول - حرف نزن..صدات نکره است. صحنه احساسی خراب میشه.. همه
اسلاید دو لباس الا
- ۸.۷k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط