رمان گوشه امن سایه ها
#رمان گوشه امن سایه ها
##🖋️سر فصل اول:عطر ادکلن
و فولاد سرد
کیم تهیونگ؛اسمش مانند یک شوک الکتریکی در رگ های هانا پیچید.او فقط اسم آن مرد را در گزارش های محرمانه شنیده بود؛رییس مافیایی که برای دولت هم یک راز حل نشده بود.
هانا سیگارش را با بی حوصلگی خاموش کرد و لبخندی شیطنت آمیز بر سر لب هایش نشست”خب به نظر میرسد که امروز حوصله ام سر نخواهد رفت”
او به سمت راه روی اصلی رفت،هر قدم او بر سر فرش قرمز مرمر،کوبنده تر از قدم های نگهبان ها به نظر میرسید.
وقتی به در اتاق معاینه رسید تنها یک نفر در آنجا بود.**کیم تهیونگ**
او روی یک نیمکت قهوه ای نشسته بود،قد بلند او زیر نور کم،سایه ای غول آسا انداخته بود.موهای مشکی اون حالت طبیعی داشت،گویی برای هیچ شانه ای خم نشده بود،اما آنچه که نفس هانا را در سینه حبس کرده بود آن نگاه بود**چشم های سیاهش هیچ بازتابی نداشتند،مستقیم به قهوه ای های هانا دوخته شده بود**انگار که تمام زیبایی و شیطنت آن را در یک ثانیه تجزیه و تحلیل کرده بود.
تهیونگ لب به سخن نگشود،فقط فاصله میان خود و اورا با نگاهش اندازه گرفت،هانا،با آن کنجکاوی همیشه فعالش،نزدیک تر شد.
**به بیمارستان ما خوش آمدید…آقای کیم مطمعنم،اینجارا دوست نخواهید داشت…**یک لبخند چالشی زد.
تهیونگ به آرامی سرش را کج کرد؛صدایش بر خلاف انتضار آرام و عمیق بود،اما یک خشونت پنهانی در آن صدای مخوف مخفی بود.
**تو هانا هستی**او نام را زمزمه کرد نه به عنوان یه سوال بلکه به عنوان یک..ادعای قطعی…انگار که اورا از قبل میشناخت.
تهیونگ کمی جلو آمد طوری که هانا..میتوانست بوی آن ادکلن مردانه اورا به طور واضح استشمام کند..
##🖋️سر فصل اول:عطر ادکلن
و فولاد سرد
کیم تهیونگ؛اسمش مانند یک شوک الکتریکی در رگ های هانا پیچید.او فقط اسم آن مرد را در گزارش های محرمانه شنیده بود؛رییس مافیایی که برای دولت هم یک راز حل نشده بود.
هانا سیگارش را با بی حوصلگی خاموش کرد و لبخندی شیطنت آمیز بر سر لب هایش نشست”خب به نظر میرسد که امروز حوصله ام سر نخواهد رفت”
او به سمت راه روی اصلی رفت،هر قدم او بر سر فرش قرمز مرمر،کوبنده تر از قدم های نگهبان ها به نظر میرسید.
وقتی به در اتاق معاینه رسید تنها یک نفر در آنجا بود.**کیم تهیونگ**
او روی یک نیمکت قهوه ای نشسته بود،قد بلند او زیر نور کم،سایه ای غول آسا انداخته بود.موهای مشکی اون حالت طبیعی داشت،گویی برای هیچ شانه ای خم نشده بود،اما آنچه که نفس هانا را در سینه حبس کرده بود آن نگاه بود**چشم های سیاهش هیچ بازتابی نداشتند،مستقیم به قهوه ای های هانا دوخته شده بود**انگار که تمام زیبایی و شیطنت آن را در یک ثانیه تجزیه و تحلیل کرده بود.
تهیونگ لب به سخن نگشود،فقط فاصله میان خود و اورا با نگاهش اندازه گرفت،هانا،با آن کنجکاوی همیشه فعالش،نزدیک تر شد.
**به بیمارستان ما خوش آمدید…آقای کیم مطمعنم،اینجارا دوست نخواهید داشت…**یک لبخند چالشی زد.
تهیونگ به آرامی سرش را کج کرد؛صدایش بر خلاف انتضار آرام و عمیق بود،اما یک خشونت پنهانی در آن صدای مخوف مخفی بود.
**تو هانا هستی**او نام را زمزمه کرد نه به عنوان یه سوال بلکه به عنوان یک..ادعای قطعی…انگار که اورا از قبل میشناخت.
تهیونگ کمی جلو آمد طوری که هانا..میتوانست بوی آن ادکلن مردانه اورا به طور واضح استشمام کند..
- ۳۶
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط