حلقه مار
حلقه مار
P:22
داخل بیمارستان – لحظهای بعد از اینکه لیا به بخش فوریتهای پزشکی منتقل شده
بوی تند مواد ضدعفونی پیچیده توی هوا. صدای پچپچ پرستارها و صدای گنگ دستگاهها فضا رو سنگینتر میکنه. دراکو توی راهرو ایستاده، هنوز نفسنفس میزنه. رد نگاهش روی درِ اتاقیه که لیا رو بردن توش.
اما هنوز نفس نکشیده که...
درِ راهرو با شدت باز میشه.
تام وارد میشه. نگاهش بیاحساسه. خونسرد. مثل یه شکارچی که هیچ عجلهای برای کُشتن نداره. چشمش که به دراکو میافته، لحظهای مکث میکنه، اما لبخند گوشه لبش میاد.
دراکو برمیگرده. فقط یه لحظه طول میکشه تا بفهمه کی جلویشه. فکش قفل میشه. نفسش تندتر.
تام با صدای نرم و خطرناک:
– بالاخره رسیدی، کوچولوی عصبانی.
دراکو – با خشم خفهشده:
– تو... داری بازی رو خیلی اشتباه پیش میبری.
تام قدمی جلو میاد، بیهیچ ترسی.
تام:
– توی بیمارستانی، نمیتونی بهم حمله کنی، مگرنه دستبند میزنن دستت.
دراکو:
– تو کاری کردی که اون بخواد خودش رو بکشه.
(یک قدم نزدیکتر)
– حالا وایسادی اینجا و لبخند میزنی؟
تام با صدای آروم اما پر از تهدید:
– من نجاتش دادم. اگه نمیرسیدم، اون الان مرده بود.
(خم میشه جلو، آروم توی گوش دراکو)
– و این یعنی هنوز به من وابستهست...
در تاریکی نیمهشبِ بیمارستان، تام گوشهی دیوار ایستاده بود. نگاهش خیره به نقطهای روی زمین بود، اما ذهنش هزار جا میرفت.
«من کجام اشتباه کردم؟»
به سختی نفس کشید. از آن مدل نفس کشیدنهایی که انگار ریههات توی آتیشه و مغزت توی یخ. لحظهای نگاهش رفت به دراکو که چند صندلی اونطرفتر، با مشتهای گرهکرده نشسته بود. حتی حال نداشت سرش داد بزنه، چون ذهنش فقط و فقط دنبال یه چیز بود:
لیا.
صدای دکتر توی گوشش تکرار میشد.
« برای خودشون و نوزاد، احتمال خطر بالاست...»
نوزاد؟... اون بچهای که باعث شده بود لیا تا اون لحظه دوام بیاره... و حالا نزدیک بود از دست بره.
لبهاش رو فشار داد. قلبش میکوبید ولی نه از ترس، از خشم.
نه خشم از لیا...
نه از دراکو...
از خودش.
«من خیلی دیر فهمیدم... نگاهش کردم اما نفهمیدم پشت اون نگاهِ ساکتش چی داره میگذره. چرا سکوت کرده بود...»
دستش رو مشت کرد و محکم به دیوار کوبید. صدای برخورد استخونش با گچ دیوار پیچید اما حتی ناله هم نکرد. درد فیزیکیش، جلو اون چیزی که داشت توی دلش اتفاق میافتاد، یه شوخی بود.
«لعنتی... چرا نذاشتی ببینم؟ چرا حتی یه کلمه نگفتی؟»
اما ته ذهنش یه صدای دیگه پچ پچ میکرد:
«چون ترسیده بود... از تو. تو که همیشه با تهدید حرف زدی. با کنترل. با اون نگاه سرد لعنتیت. اگه یه ذره... فقط یه ذره... نرمتر باهاش رفتار کرده بودی...»
توی دلش غوغا بود، ولی بیرونش هنوز همون تام مغرور و سرد بود. ولی حالا دیگه حتی اون ماسک هم ترک برداشته بود.
سرش رو بالا آورد.
«لیا... خواهش میکنم، بیدار شو. فقط یه بار. فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده...»
دستش رو روی قفسه سینهش گذاشت، جایی که قلبش میکوبید.
اما این بار... برای کسی غیر از خودش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همیشه داخل ذهن لیا بودیم حالا یکم به تام بدبخت نگاه بکنیم 👍🏻
لایک: 10
P:22
داخل بیمارستان – لحظهای بعد از اینکه لیا به بخش فوریتهای پزشکی منتقل شده
بوی تند مواد ضدعفونی پیچیده توی هوا. صدای پچپچ پرستارها و صدای گنگ دستگاهها فضا رو سنگینتر میکنه. دراکو توی راهرو ایستاده، هنوز نفسنفس میزنه. رد نگاهش روی درِ اتاقیه که لیا رو بردن توش.
اما هنوز نفس نکشیده که...
درِ راهرو با شدت باز میشه.
تام وارد میشه. نگاهش بیاحساسه. خونسرد. مثل یه شکارچی که هیچ عجلهای برای کُشتن نداره. چشمش که به دراکو میافته، لحظهای مکث میکنه، اما لبخند گوشه لبش میاد.
دراکو برمیگرده. فقط یه لحظه طول میکشه تا بفهمه کی جلویشه. فکش قفل میشه. نفسش تندتر.
تام با صدای نرم و خطرناک:
– بالاخره رسیدی، کوچولوی عصبانی.
دراکو – با خشم خفهشده:
– تو... داری بازی رو خیلی اشتباه پیش میبری.
تام قدمی جلو میاد، بیهیچ ترسی.
تام:
– توی بیمارستانی، نمیتونی بهم حمله کنی، مگرنه دستبند میزنن دستت.
دراکو:
– تو کاری کردی که اون بخواد خودش رو بکشه.
(یک قدم نزدیکتر)
– حالا وایسادی اینجا و لبخند میزنی؟
تام با صدای آروم اما پر از تهدید:
– من نجاتش دادم. اگه نمیرسیدم، اون الان مرده بود.
(خم میشه جلو، آروم توی گوش دراکو)
– و این یعنی هنوز به من وابستهست...
در تاریکی نیمهشبِ بیمارستان، تام گوشهی دیوار ایستاده بود. نگاهش خیره به نقطهای روی زمین بود، اما ذهنش هزار جا میرفت.
«من کجام اشتباه کردم؟»
به سختی نفس کشید. از آن مدل نفس کشیدنهایی که انگار ریههات توی آتیشه و مغزت توی یخ. لحظهای نگاهش رفت به دراکو که چند صندلی اونطرفتر، با مشتهای گرهکرده نشسته بود. حتی حال نداشت سرش داد بزنه، چون ذهنش فقط و فقط دنبال یه چیز بود:
لیا.
صدای دکتر توی گوشش تکرار میشد.
« برای خودشون و نوزاد، احتمال خطر بالاست...»
نوزاد؟... اون بچهای که باعث شده بود لیا تا اون لحظه دوام بیاره... و حالا نزدیک بود از دست بره.
لبهاش رو فشار داد. قلبش میکوبید ولی نه از ترس، از خشم.
نه خشم از لیا...
نه از دراکو...
از خودش.
«من خیلی دیر فهمیدم... نگاهش کردم اما نفهمیدم پشت اون نگاهِ ساکتش چی داره میگذره. چرا سکوت کرده بود...»
دستش رو مشت کرد و محکم به دیوار کوبید. صدای برخورد استخونش با گچ دیوار پیچید اما حتی ناله هم نکرد. درد فیزیکیش، جلو اون چیزی که داشت توی دلش اتفاق میافتاد، یه شوخی بود.
«لعنتی... چرا نذاشتی ببینم؟ چرا حتی یه کلمه نگفتی؟»
اما ته ذهنش یه صدای دیگه پچ پچ میکرد:
«چون ترسیده بود... از تو. تو که همیشه با تهدید حرف زدی. با کنترل. با اون نگاه سرد لعنتیت. اگه یه ذره... فقط یه ذره... نرمتر باهاش رفتار کرده بودی...»
توی دلش غوغا بود، ولی بیرونش هنوز همون تام مغرور و سرد بود. ولی حالا دیگه حتی اون ماسک هم ترک برداشته بود.
سرش رو بالا آورد.
«لیا... خواهش میکنم، بیدار شو. فقط یه بار. فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده...»
دستش رو روی قفسه سینهش گذاشت، جایی که قلبش میکوبید.
اما این بار... برای کسی غیر از خودش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همیشه داخل ذهن لیا بودیم حالا یکم به تام بدبخت نگاه بکنیم 👍🏻
لایک: 10
- ۵.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط